قسمت دوم – پشت اشکهای بیصدا
اولین بار که لیلا به اتاقم آمد، نگاهش هنوز همان نگاه یک زن تحصیلکرده و قوی بود؛ اما چیزی در عمق چشمهایش خاموش شده بود. روی صندلی نشست، نفسش را حبس کرد و بعد آهسته گفت: «من نمیفهمم چرا… چرا همهچیز یکدفعه فرو ریخت.»
از رابطهای برایم گفت که پر از درک، حمایت و شادی بود؛ جایی که خودش را «دیدهشده» حس میکرد. صدایش هنگام تعریف خاطرات نرمتر میشد، اما ناگهان بغض راه گلویش را میبست.
لیلا نمیتوانست بفهمد چطور کسی که روزی همهچیزش بود، بیهیچ توضیحی رهایش کرده. میگفت: «انگار یکشبه همه رنگها از زندگیم رفت.»
بهعنوان تراپیست، میدانستم او در حال تجربه عزای عاطفی است؛ غم از دست دادن رابطهای که به بخشی از هویت و امیدهای آیندهاش گره خورده بود.
و آنجا، میان سکوتهایش، نشانههای افسردگی خودش را نشان میداد: بیخوابی، بیانگیزگی و یک خستگی عمیق که در تمام وجودش تنیده شده بود.
میدانستم باید قدمبهقدم با او حرکت کنم؛ پیش از آنکه در تاریکی تنها بماند.
✦ ادامه دارد…
Post #4
298
- ❤ 5