قسمت سوم – وزن سنگین خاطرهها
جلسه سوم بود که لیلا با دفترچهای کوچک آمد. گفت: «همه خاطراتم اینجاست. نوشتم تا فراموش نکنم.»
وقتی ورق زد، هر صفحه پر بود از توصیف لحظههایی که با سامان گذرانده بود؛ قدم زدنهای طولانی، حرفهای نیمهشب، حتی جملات کوتاهی که برایش پیام میداد.
با هر کلمهای که میخواند، انگار بار سنگینی روی شانههایش میافتاد. میگفت: «چطور میشه کسی این همه حس خوب بسازه و بعد یههو همهشو خراب کنه؟»
من به او توضیح دادم که ذهن در دوران سوگ عاطفی مدام گذشته را مرور میکند تا دلیل پیدا کند؛ اما همین مرور، زخمش را تازهتر میکند.
لیلا آهی کشید و گفت: «من مدرک گرفتم، توی کارم موفق بودم… اما حالا حتی از تخت بیرون اومدن برام یه مبارزهست.»
صدایش آرام اما سنگین بود، مثل کسی که با هر واژه باید کوهی را جابهجا کند.
میدانستم این نقطه، جایی است که باید کمکش کنم دوباره از دل خاطرهها برگردد به لحظه اکنون؛ جایی که امید هرچند کمرنگ، هنوز زنده است.
✦ ادامه دارد…
Post #5
306
- ❤ 4