Post #14518
51
Channel Public Channel
کا کانونهای جمهوریخواهی ایران
@secularrepublic4iran
حقّ حاکمیت مردم، با برساخت قدرت اجتماعیِ آنان، از طریق تشکل های مردم نهاد محقّق می شود.منجی، نه شخص(سلطان، پیشوا و...)،بلکه حاکمیت مردم است.هدف کانون همبستگی قدرت مردم است، که حاکمیت قانونی را انتخاب و درصورت عدم تحقق اهداف و خواستِ شان، آنرا برکنار کنند
- Subscribers
- 1.08K
- Photos
- 3K
- Videos
- 4.6K
- Links
- 10.7K
Recent Posts 20 shown
Post #14517
60
♻ اندر حدیث دو افسانه-
*(روزی که از سایهٔ گذشته بیرون آییم!)-*
*قرنهاست که ما ایرانیان میان دو افسانه سرگردانیم: یکی در لباسِ دین، دیگری در جامهٔ دربار. یکیاز کربلا آغاز میشود، دیگری از تختجمشید. یکی وعدهٔ بهشت میدهد، دیگری یادِ شکوهِ نیاکان را. و هر دو در نهایت یک کار میکنند:-* *بازداشتنِ انسان از اندیشیدن به فردا. ما هنوز گرفتاریم در دور باطلی از عزاداری و افتخار، از گریه برخاکِ کربلا تا فریادِ «کوروش پدر ماست!» این هر دو ، اگر به تفکر نینجامند، چیزی نیستند جز دو چهره از یک اسارت. اسارتی که ما را میان خاک و افلاک معلق کرده است. نه زمین را ساختهایم، نه آسمان را گشودهایم. در یک سوی میدان، مردمانی را میبینیم که با پای پیاده تا کربلا میروند، تا شاید در خاکی که قرنها پیش خون بر آن ریخته شد، امیدی برای رستگاری بیابند. در سوی دیگر، جمعی که بر مزار شاهان باستان گل میگذارند، گویی شکوهِ ایرانِ دیروز، نسخهٔ درمانِ امروز است. اما هیچکدام از این دو، نانی بر سفرهٔ ما نیاوردهاند و نوری بر آیندهمان نیفشاندهاند.*
/*ما به جای شناختِ تاریخ، آنرا پرستیدهایم. به جای نقدِ گذشته، در آن زیستهایم. از اسطورهها بت ساختهایم، از پادشاهان پیامبر و از پیامبران پادشاه. منشورِ کوروش را نه برای فهمِ زمانهاش، که برای اثباتِ برتریِ خود بر دیگران خواندهایم. در حالیکه اگر درست بنگریم، آن منشور، بیشاز آنکه اعلامیهٔ آزادی باشد، سندی است از* *درآمیختگیِ سیاست و مذهب، همان پیوندی که تا امروز، استخوانِ اندیشه را در این سرزمین شکسته است. کوروش را «پدرِ آزادی» نامیدهاند، اما فراموش کردهایم که آزادی را نه پدر میبخشد و نه پیامبر. آزادی را انسان میسازد، با خرد، با شک، با رهایی از هر سلطهای که نامِ خدا یا شاه بر خود نهاده است. همانطور که اسارت، همیشه با پرچمی مقدس آغاز میشود، خواه پرچمِ ساسانی، خواه پرچمِ عاشورا.*
*ما به گذشته چنان چسبیدهایم که آینده را از یاد بردهایم. میانِ دو تاریخ گم شدهایم: ۱۴۰۰ سالِ گریه و ۲۵۰۰ سالِ غرور. هر دو چنان بر دوشِ ما سنگینی میکنند که دیگر توانِ برخاستن نداریم. یکیاز ما میخواهد خاک بر سر کنیم، دیگری* *میخواهد تاج بر سر بگذاریم و ما هنوز نفهمیدهایم نه تاج راه نجات است، نه تازیانهٔ تقدس. باید جرأتِ بریدن داشت، از گذشته، از اسطوره، از بتِ تاریخ. باید به جای پرستشِ مردگان، به ساختنِ فردا اندیشید. تا وقتی در موزهها و مزارها دنبال معنا میگردیم، معنای زندگی را از دست دادهایم. آینده را نمیتوان از دلِ قبرستانِ تاریخ بیرون کشید. روزی که مردمِ ایران بفهمند شکوه و سوگ، هر دو زنجیرند، روزی که نه از شاهی شرمسار باشند و نه از خدایی مرعوب، روزی که تاریخ را بخوانند، نه برای افتخار یا عزا، بلکه برای شناخت و رهایی، آن روز، نخستین روزِ آینده خواهد بود!*
*(روزی که از سایهٔ گذشته بیرون آییم!)-*
*قرنهاست که ما ایرانیان میان دو افسانه سرگردانیم: یکی در لباسِ دین، دیگری در جامهٔ دربار. یکیاز کربلا آغاز میشود، دیگری از تختجمشید. یکی وعدهٔ بهشت میدهد، دیگری یادِ شکوهِ نیاکان را. و هر دو در نهایت یک کار میکنند:-* *بازداشتنِ انسان از اندیشیدن به فردا. ما هنوز گرفتاریم در دور باطلی از عزاداری و افتخار، از گریه برخاکِ کربلا تا فریادِ «کوروش پدر ماست!» این هر دو ، اگر به تفکر نینجامند، چیزی نیستند جز دو چهره از یک اسارت. اسارتی که ما را میان خاک و افلاک معلق کرده است. نه زمین را ساختهایم، نه آسمان را گشودهایم. در یک سوی میدان، مردمانی را میبینیم که با پای پیاده تا کربلا میروند، تا شاید در خاکی که قرنها پیش خون بر آن ریخته شد، امیدی برای رستگاری بیابند. در سوی دیگر، جمعی که بر مزار شاهان باستان گل میگذارند، گویی شکوهِ ایرانِ دیروز، نسخهٔ درمانِ امروز است. اما هیچکدام از این دو، نانی بر سفرهٔ ما نیاوردهاند و نوری بر آیندهمان نیفشاندهاند.*
/*ما به جای شناختِ تاریخ، آنرا پرستیدهایم. به جای نقدِ گذشته، در آن زیستهایم. از اسطورهها بت ساختهایم، از پادشاهان پیامبر و از پیامبران پادشاه. منشورِ کوروش را نه برای فهمِ زمانهاش، که برای اثباتِ برتریِ خود بر دیگران خواندهایم. در حالیکه اگر درست بنگریم، آن منشور، بیشاز آنکه اعلامیهٔ آزادی باشد، سندی است از* *درآمیختگیِ سیاست و مذهب، همان پیوندی که تا امروز، استخوانِ اندیشه را در این سرزمین شکسته است. کوروش را «پدرِ آزادی» نامیدهاند، اما فراموش کردهایم که آزادی را نه پدر میبخشد و نه پیامبر. آزادی را انسان میسازد، با خرد، با شک، با رهایی از هر سلطهای که نامِ خدا یا شاه بر خود نهاده است. همانطور که اسارت، همیشه با پرچمی مقدس آغاز میشود، خواه پرچمِ ساسانی، خواه پرچمِ عاشورا.*
*ما به گذشته چنان چسبیدهایم که آینده را از یاد بردهایم. میانِ دو تاریخ گم شدهایم: ۱۴۰۰ سالِ گریه و ۲۵۰۰ سالِ غرور. هر دو چنان بر دوشِ ما سنگینی میکنند که دیگر توانِ برخاستن نداریم. یکیاز ما میخواهد خاک بر سر کنیم، دیگری* *میخواهد تاج بر سر بگذاریم و ما هنوز نفهمیدهایم نه تاج راه نجات است، نه تازیانهٔ تقدس. باید جرأتِ بریدن داشت، از گذشته، از اسطوره، از بتِ تاریخ. باید به جای پرستشِ مردگان، به ساختنِ فردا اندیشید. تا وقتی در موزهها و مزارها دنبال معنا میگردیم، معنای زندگی را از دست دادهایم. آینده را نمیتوان از دلِ قبرستانِ تاریخ بیرون کشید. روزی که مردمِ ایران بفهمند شکوه و سوگ، هر دو زنجیرند، روزی که نه از شاهی شرمسار باشند و نه از خدایی مرعوب، روزی که تاریخ را بخوانند، نه برای افتخار یا عزا، بلکه برای شناخت و رهایی، آن روز، نخستین روزِ آینده خواهد بود!*
- ❤ 1
Post #14516
49
خواهانِ ادامهی لویاتان ایرانی در مقطع ۱۳۰۴ بود.شجاعانه اعتراف به اشتباه خود کرد و گفت؛ما بیش از ساختمان سازی نیازمندِ حاکمیت قانون بودیم.اگر حاکمیت قانون برقرار میماند،زیر سایهی قانون سازندگی و آبادانی هم انجام میگرفت.
Post #14515
47
هیولایی که رجال بزرگ مشروطه خلق کرده بودند،نهایتا آنان را قربانی خود ساخت
به قلم روزبهیقینی
"مارشال مینستر "فلسفهدان و نویسندهیکتابِ "فلسفهی هابز" مینویسد؛
خودش میگوید؛"من و ترس دوقلو زاده شدهایم؛ زیرا توماس هابز آن لحظهای به دنیا آمد که مادرش صدای توپهای ناوگان جنگی اسپانیا را شنید که به قصد تهاجم به خاک انگلستان نزدیک شده بودند."
جنگ باعث شد،تا هابز با یک زایمان پیش از موعد،نارس و ضعیف متولد شود.این ترس در سراسر زندگی همراه او بود و محرک او شد تا هیولایی بزرگتر از جنگ(لویاتان) خلق کند.
هیولاییکه بتواند،بر جنگ،آشوب و ناامنی فائق آید.علت و انگیزهی شکل گرفتن فلسفهی سیاسی توماس هابز که نهایتا به خلق یکی از مهمترین آثار فلسفهی سیاسی تاریخ، یعنی"کتاب لویاتان" انجامید،جنگهای ۳۰ ساله اروپا از سال ۱۶۱۸ تا ۱۶۴۸ میلادی بود.نبردی ۳۰ساله بین دولتهای کاتولیک و پروتستان که امپراتوری روم را تشکیل میدادند.این جنگ ۳۰ در ظاهر یک درگیری مذهبی و خشونتآمیز بود،با بیش از ۸ میلیون تلفات ناشی از نبردهای نظامی و همچنین قحطی و بیماری ناشی از درگیری و یکی از طولانیترین وحشیانهترین جنگها در تاریخ جهان.
اما در باطن و در واقع به مانندِ تمامی جنگهای بزرگ،جنگی بود بین سرزمینهاییکه بیشتر در خاک امپراتوری مقدس روم قرار داشتند،تا در آن جنگ ابر قدرتهای اصلی اروپا قدرت خود را تثبیت و تعیین مرزبندیهای جدید کنند.
این جنگ باعث شد،تا توماس هابز در کتاب "لویاتان" تصویری هولناک از انسان بیدولت ترسیم کند؛جهانی که در آن زندگی بشر "تنها، فقیرانه، حیوانی و کوتاه" است.هابز باور داشت که داشتنِ بدترین دولتها،بهتر از بیدولتی است. او معتقد بود که اگر نیرویی مقتدر و متمرکز بر جامعه حاکم نشود، هر کس برای بقای خویش به دیگری حمله خواهد کرد و نتیجه چیزی جز "جنگ دائمیِ همه علیه همه" نخواهد بود. راهحل هابز روشن بود،باید قدرتی مطلق یا همان "لویاتان"، پدید آید؛ هیولایی سیاسی که آزادیهای فردی را محدود میکند تا در عوض، امنیت و نظم اجتماعی تضمین گردد.
ایران هم در دوران جنگ جهانی اول و اشغال توسط متفقین،قحطی بزرگ، آنفلوآنزا اسپانیایی و دوران مشروطه با ناامنی ایلاتی،راهزنی در جادهها، دخالت بیگانگان و فروپاشی اقتدار مرکزی روبرو بود.تا برخی از رجال مشروطه به همان نتیجهی برسند که توماس هابز در جنگهای ۳۰ساله اروپا به آن رسیده بود.خلق یک هیولا (لویاتان).هیولایی که بتواند امنیت را در کشور برقرار کنند،تا آنان بتوانند،زیر سایهی اقتدارِ آن هیولا به سازندگی و آبادانی بپردازند.با این توجیهات به ظاهر عقلانی،آنان به ماده واحدهی انحلال سلسلهی قاجار و تاسیس سلسلهی پهلوی در مجلس رای دادند.در مقابل برخی دیگر از رجال مشروطه با این آگاهیکه اگر؛نسخهی اورژانسی که در سال ۱۲۹۹ با کودتای سیدضیا، رضاخان و راهبری آیرونساید پیچیده شده بود و توانسته بود،تا حدود خوبی به امنیت در ایران عینیت ببخشد،اگر به نسخهای دائمی بدل و مشروطه تعطیل شود،آنگاه آن هیولا به جان خود آنان خواهد افتاد و یک یک آنان را نابود خواهد ساخت.رجالی که به مادهواحدهی انحلال سلسلهی قاجار رای مثبت دادند،اگر به مانندِ رجالی که به آن رای منفی دادند،آگاهی داشتند که؛نسخهی که هابز برای اروپا پیچیده بود،تا سال ۱۳۰۴ اعتبار داشت و پس از آن نسخهای تاریخ گذشته بود که دیگر نه تنها بیمار را درمان نمیکرد،بلکه او را میکشت،هرگز به ماده واحده رای مثبت نمیدادند. ایران در آن برهه تاریخی(جنگ جهانی اول)شاید ناگزیر از پذیرش نسخه هابز بود.اما در مقطع سال ۱۳۰۴ دیگر نیازی به ادامه و گسترش دیکتاتوری نداشت.ادامهی دیکتاتوری نهایتا به استبداد مطلقهی تکنفره انجامید و مانعی بلند بر سر راه بلوغ سیاسی در ایران بدل گشت.تجربهی هولناک لویاتان ایرانی نشان داد؛امنیت بدون آزادی پایدار نمیماند و دولتی که مطلق بماند، دیر یا زود خود همان هرجومرجی را به بار میآورد که قرار بود مهارش کند.تا نهایتا به یک انقلاب خونین بیانجامد.انقلابی که نیمچه دستآوردهای باقیمانده از مشروطه را نیز نابود ساخت.
رجالی که در سال ۱۳۰۴ به ماده واحده رای منفی داده بودند،تا دیکتاوری و استبداد بازگشت به قدرت نکند،میدانستند؛لویاتان هابز ضرورتی بود برای توقف خونریزی در اروپا.اما اروپا در لویاتان درجا نزد و فلسفهٔ سیاسی غرب در همان نقطه متوقف نماند.تا اینکه جان لاک برخاست و گفت امنیت کافی نیست؛ دولت باید محدود شود و حقوق طبیعی انسانها،از آزادی گرفته تا مالکیت باید تضمین گردد.پس از او ژان ژاک روسو گامی فراتر گذاشت و ادعا کرد مقصد نهایی سیاست، تنها نظم و امنیت نیست بلکه حاکمیت خود مردم بر سرنوشت خویش است؛ جایی که شهروندان قانونگذارند، نه صرفاً مطیع.بعد از شهریور۲۰ و فروپاشی استبداد تکنفره در ایران،محمدعلی فروغی که از رجالِ
به قلم روزبهیقینی
"مارشال مینستر "فلسفهدان و نویسندهیکتابِ "فلسفهی هابز" مینویسد؛
خودش میگوید؛"من و ترس دوقلو زاده شدهایم؛ زیرا توماس هابز آن لحظهای به دنیا آمد که مادرش صدای توپهای ناوگان جنگی اسپانیا را شنید که به قصد تهاجم به خاک انگلستان نزدیک شده بودند."
جنگ باعث شد،تا هابز با یک زایمان پیش از موعد،نارس و ضعیف متولد شود.این ترس در سراسر زندگی همراه او بود و محرک او شد تا هیولایی بزرگتر از جنگ(لویاتان) خلق کند.
هیولاییکه بتواند،بر جنگ،آشوب و ناامنی فائق آید.علت و انگیزهی شکل گرفتن فلسفهی سیاسی توماس هابز که نهایتا به خلق یکی از مهمترین آثار فلسفهی سیاسی تاریخ، یعنی"کتاب لویاتان" انجامید،جنگهای ۳۰ ساله اروپا از سال ۱۶۱۸ تا ۱۶۴۸ میلادی بود.نبردی ۳۰ساله بین دولتهای کاتولیک و پروتستان که امپراتوری روم را تشکیل میدادند.این جنگ ۳۰ در ظاهر یک درگیری مذهبی و خشونتآمیز بود،با بیش از ۸ میلیون تلفات ناشی از نبردهای نظامی و همچنین قحطی و بیماری ناشی از درگیری و یکی از طولانیترین وحشیانهترین جنگها در تاریخ جهان.
اما در باطن و در واقع به مانندِ تمامی جنگهای بزرگ،جنگی بود بین سرزمینهاییکه بیشتر در خاک امپراتوری مقدس روم قرار داشتند،تا در آن جنگ ابر قدرتهای اصلی اروپا قدرت خود را تثبیت و تعیین مرزبندیهای جدید کنند.
این جنگ باعث شد،تا توماس هابز در کتاب "لویاتان" تصویری هولناک از انسان بیدولت ترسیم کند؛جهانی که در آن زندگی بشر "تنها، فقیرانه، حیوانی و کوتاه" است.هابز باور داشت که داشتنِ بدترین دولتها،بهتر از بیدولتی است. او معتقد بود که اگر نیرویی مقتدر و متمرکز بر جامعه حاکم نشود، هر کس برای بقای خویش به دیگری حمله خواهد کرد و نتیجه چیزی جز "جنگ دائمیِ همه علیه همه" نخواهد بود. راهحل هابز روشن بود،باید قدرتی مطلق یا همان "لویاتان"، پدید آید؛ هیولایی سیاسی که آزادیهای فردی را محدود میکند تا در عوض، امنیت و نظم اجتماعی تضمین گردد.
ایران هم در دوران جنگ جهانی اول و اشغال توسط متفقین،قحطی بزرگ، آنفلوآنزا اسپانیایی و دوران مشروطه با ناامنی ایلاتی،راهزنی در جادهها، دخالت بیگانگان و فروپاشی اقتدار مرکزی روبرو بود.تا برخی از رجال مشروطه به همان نتیجهی برسند که توماس هابز در جنگهای ۳۰ساله اروپا به آن رسیده بود.خلق یک هیولا (لویاتان).هیولایی که بتواند امنیت را در کشور برقرار کنند،تا آنان بتوانند،زیر سایهی اقتدارِ آن هیولا به سازندگی و آبادانی بپردازند.با این توجیهات به ظاهر عقلانی،آنان به ماده واحدهی انحلال سلسلهی قاجار و تاسیس سلسلهی پهلوی در مجلس رای دادند.در مقابل برخی دیگر از رجال مشروطه با این آگاهیکه اگر؛نسخهی اورژانسی که در سال ۱۲۹۹ با کودتای سیدضیا، رضاخان و راهبری آیرونساید پیچیده شده بود و توانسته بود،تا حدود خوبی به امنیت در ایران عینیت ببخشد،اگر به نسخهای دائمی بدل و مشروطه تعطیل شود،آنگاه آن هیولا به جان خود آنان خواهد افتاد و یک یک آنان را نابود خواهد ساخت.رجالی که به مادهواحدهی انحلال سلسلهی قاجار رای مثبت دادند،اگر به مانندِ رجالی که به آن رای منفی دادند،آگاهی داشتند که؛نسخهی که هابز برای اروپا پیچیده بود،تا سال ۱۳۰۴ اعتبار داشت و پس از آن نسخهای تاریخ گذشته بود که دیگر نه تنها بیمار را درمان نمیکرد،بلکه او را میکشت،هرگز به ماده واحده رای مثبت نمیدادند. ایران در آن برهه تاریخی(جنگ جهانی اول)شاید ناگزیر از پذیرش نسخه هابز بود.اما در مقطع سال ۱۳۰۴ دیگر نیازی به ادامه و گسترش دیکتاتوری نداشت.ادامهی دیکتاتوری نهایتا به استبداد مطلقهی تکنفره انجامید و مانعی بلند بر سر راه بلوغ سیاسی در ایران بدل گشت.تجربهی هولناک لویاتان ایرانی نشان داد؛امنیت بدون آزادی پایدار نمیماند و دولتی که مطلق بماند، دیر یا زود خود همان هرجومرجی را به بار میآورد که قرار بود مهارش کند.تا نهایتا به یک انقلاب خونین بیانجامد.انقلابی که نیمچه دستآوردهای باقیمانده از مشروطه را نیز نابود ساخت.
رجالی که در سال ۱۳۰۴ به ماده واحده رای منفی داده بودند،تا دیکتاوری و استبداد بازگشت به قدرت نکند،میدانستند؛لویاتان هابز ضرورتی بود برای توقف خونریزی در اروپا.اما اروپا در لویاتان درجا نزد و فلسفهٔ سیاسی غرب در همان نقطه متوقف نماند.تا اینکه جان لاک برخاست و گفت امنیت کافی نیست؛ دولت باید محدود شود و حقوق طبیعی انسانها،از آزادی گرفته تا مالکیت باید تضمین گردد.پس از او ژان ژاک روسو گامی فراتر گذاشت و ادعا کرد مقصد نهایی سیاست، تنها نظم و امنیت نیست بلکه حاکمیت خود مردم بر سرنوشت خویش است؛ جایی که شهروندان قانونگذارند، نه صرفاً مطیع.بعد از شهریور۲۰ و فروپاشی استبداد تکنفره در ایران،محمدعلی فروغی که از رجالِ
Post #14512
44
Forwarded from تحلیل و رصد
آلفرد آدلر روانپزشک، نویسنده و از روانشناسان بنام اتریشی و بنیانگذار مکتب روانشناسی فردی از شجاعت نترسیدن از قضاوتها و آزادی در نقطهنظرات شخصی میگوید
در مورد آدلر میتوان گفت در دنیای روانشناسی نظریهای وجود ندارد که از آرای او تاثیر نپذیرفته باشد.
@tahlilvarasad
در مورد آدلر میتوان گفت در دنیای روانشناسی نظریهای وجود ندارد که از آرای او تاثیر نپذیرفته باشد.
@tahlilvarasad
Post #14511
69
اعتصابها، اعتراضها، بحران در رأس حکومت و اختلاف درباره نحوه برخورد با بحران، ظرفیت دولت را کاهش دادند؛ در همین زمان، تصمیمهای رهبران داخلی و بازیگران خارجی اهمیت بیشتری پیدا کرد.
مرحله پنجم: برساخت قدرت رقیب
در کنار فرسایش قدرت موجود، نیروهای مخالف از طریق شبکههای اجتماعی، ائتلاف، رهبری و سازمانیابی، به نیرویی سیاسی تبدیل شدند و شکلهایی از قدرت بدیل را برساختند.
مرحله ششم: فروپاشی پیش از سقوط
مجموعه این مسائل باعث شد که حدود یک ماه پیش از سقوط قطعی، حکومت عملاً با فروپاشی ظرفیت سیاسی خود مواجه شود؛ شاه از کشور خارج شد، بخشی از مسئولان حکومتی کشور را ترک کردند و عملاً نوعی وضعیت دوگانه قدرت شکل گرفت که وزن سنگین آن در اختیار اپوزیسیون بود.
جمعبندی
۱. انقلاب ۱۳۵۷ نه یک انفجار ناگهانی بود و نه سرنوشتی از پیش نوشتهشده. ساختارهای اجتماعی و سیاسی، زمینه بحران را ایجاد کردند؛ شبکههای اجتماعی و مذهبی امکان سازماندهی را فراهم کردند؛ تغییر محیط بینالمللی و سیاست حقوق بشر دولت کارتر بر محاسبات حکومت و مخالفان اثر گذاشت و به گشایش نسبی فضای سیاسی کمک کرد؛ تغییر ادراک از امکان پیروزی، اعتراضها را تقویت کرد؛ اعتصابها و بحران سیاسی ظرفیت دولت را فرسوده کردند؛ و در ماههای پایانی، تصمیمهای رهبران، حکومت، ارتش و بازیگران خارجی در تعیین مسیر نهایی اهمیت فزایندهای یافتند.
۲. عامل بینالمللی را نه میتوان علت مستقل انقلاب دانست و نه از تحلیل حذف کرد. سیاست حقوق بشر دولت کارتر، از طریق تغییر محاسبات شاه و مخالفان و ایجاد گشایش نسبی در فضای سیاسی، به یکی از حلقههای این فرایند تبدیل شد؛ بیآنکه بتوان آن را به معنای طراحی انقلاب از سوی آمریکا دانست.
۳. انقلاب ۱۳۵۷ حاصل برهمکنش چند عنصر بود: بحرانهای ساختاری، عاملیت اجتماعی و رهبری داخلی، تغییر محیط و عاملیت بینالمللی، و تصمیمهای متقابل بازیگران در ماههای پایانی.
۴. از این رو، نه میتوان آن را صرفاً «انقلاب مردم» در معنای ساده و یکبعدی دانست، نه «توطئه خارجی»، و نه نتیجه اجتنابناپذیر تاریخ.
۵. انقلاب زمانی رخ داد که ساختار، فرصت، ادراک، سازمانیابی و عاملیت انسانی در یک نقطه تاریخی با یکدیگر چفت شدند؛ اما این فرایند در سقوط قدرت موجود متوقف نشد و همزمان با فرسایش قدرت پیشین، به برساخت قدرت رقیب نیز انجامید.
۶. بنابراین، انقلاب را باید نه صرفاً بهعنوان یک رخداد گسسته، بلکه بهعنوان فرایندی فهمید که در آن بستر تاریخی به امکان، امکان به کنش، کنش به بسیج، بسیج به قدرت اجتماعی و قدرت اجتماعی به گسست سیاسی و برساخت قدرت جدید تبدیل میشود.
۷. شاید مهمترین درس تاریخی آن همین باشد:
شرایط میتوانند انقلاب را ممکن کنند؛ اما اینکه انقلاب رخ دهد، چگونه پیش برود، چگونه به گسست برسد و چه شکلی از قدرت را برساخت کند، به کنش انسانها و تعامل آنان با ساختارها، فرصتها و نیروهای اجتماعی و بینالمللی بستگی دارد.
۸- در این معنا، انقلاب ۱۳۵۷ نمونهای از همان منطقی است که در نظریه نسل پنجم انقلابها دنبال میشود: انقلاب نه صرفاً از بستر برمیخیزد و نه صرفاً توسط عاملیت ساخته میشود؛ بلکه در فرایند متقابل بستر، عاملیت، ادراک، سازمانیابی، برهمکنش نیروها و برساخت قدرت شکل میگیرد.
۹- - در این مقاله، بحث درباره ماهیت و چیستی انقلاب به معنای فلسفی یا تعریفی آن، مسئله اصلی نبوده است؛ مسئله اصلی، توضیح چگونگی شکلگیری انقلاب ۱۳۵۷، از بستر تاریخی و انباشت بحران تا برساخت نیروی انقلابی، گسست سیاسی و استقرار نظم جدید بوده است. ازاینرو، تمرکز مقاله بر «چگونگی شدن انقلاب» ۵۷ است، نه ارائه تعریفی از « چیستی انقلاب » ۵۷ .
مرحله پنجم: برساخت قدرت رقیب
در کنار فرسایش قدرت موجود، نیروهای مخالف از طریق شبکههای اجتماعی، ائتلاف، رهبری و سازمانیابی، به نیرویی سیاسی تبدیل شدند و شکلهایی از قدرت بدیل را برساختند.
مرحله ششم: فروپاشی پیش از سقوط
مجموعه این مسائل باعث شد که حدود یک ماه پیش از سقوط قطعی، حکومت عملاً با فروپاشی ظرفیت سیاسی خود مواجه شود؛ شاه از کشور خارج شد، بخشی از مسئولان حکومتی کشور را ترک کردند و عملاً نوعی وضعیت دوگانه قدرت شکل گرفت که وزن سنگین آن در اختیار اپوزیسیون بود.
جمعبندی
۱. انقلاب ۱۳۵۷ نه یک انفجار ناگهانی بود و نه سرنوشتی از پیش نوشتهشده. ساختارهای اجتماعی و سیاسی، زمینه بحران را ایجاد کردند؛ شبکههای اجتماعی و مذهبی امکان سازماندهی را فراهم کردند؛ تغییر محیط بینالمللی و سیاست حقوق بشر دولت کارتر بر محاسبات حکومت و مخالفان اثر گذاشت و به گشایش نسبی فضای سیاسی کمک کرد؛ تغییر ادراک از امکان پیروزی، اعتراضها را تقویت کرد؛ اعتصابها و بحران سیاسی ظرفیت دولت را فرسوده کردند؛ و در ماههای پایانی، تصمیمهای رهبران، حکومت، ارتش و بازیگران خارجی در تعیین مسیر نهایی اهمیت فزایندهای یافتند.
۲. عامل بینالمللی را نه میتوان علت مستقل انقلاب دانست و نه از تحلیل حذف کرد. سیاست حقوق بشر دولت کارتر، از طریق تغییر محاسبات شاه و مخالفان و ایجاد گشایش نسبی در فضای سیاسی، به یکی از حلقههای این فرایند تبدیل شد؛ بیآنکه بتوان آن را به معنای طراحی انقلاب از سوی آمریکا دانست.
۳. انقلاب ۱۳۵۷ حاصل برهمکنش چند عنصر بود: بحرانهای ساختاری، عاملیت اجتماعی و رهبری داخلی، تغییر محیط و عاملیت بینالمللی، و تصمیمهای متقابل بازیگران در ماههای پایانی.
۴. از این رو، نه میتوان آن را صرفاً «انقلاب مردم» در معنای ساده و یکبعدی دانست، نه «توطئه خارجی»، و نه نتیجه اجتنابناپذیر تاریخ.
۵. انقلاب زمانی رخ داد که ساختار، فرصت، ادراک، سازمانیابی و عاملیت انسانی در یک نقطه تاریخی با یکدیگر چفت شدند؛ اما این فرایند در سقوط قدرت موجود متوقف نشد و همزمان با فرسایش قدرت پیشین، به برساخت قدرت رقیب نیز انجامید.
۶. بنابراین، انقلاب را باید نه صرفاً بهعنوان یک رخداد گسسته، بلکه بهعنوان فرایندی فهمید که در آن بستر تاریخی به امکان، امکان به کنش، کنش به بسیج، بسیج به قدرت اجتماعی و قدرت اجتماعی به گسست سیاسی و برساخت قدرت جدید تبدیل میشود.
۷. شاید مهمترین درس تاریخی آن همین باشد:
شرایط میتوانند انقلاب را ممکن کنند؛ اما اینکه انقلاب رخ دهد، چگونه پیش برود، چگونه به گسست برسد و چه شکلی از قدرت را برساخت کند، به کنش انسانها و تعامل آنان با ساختارها، فرصتها و نیروهای اجتماعی و بینالمللی بستگی دارد.
۸- در این معنا، انقلاب ۱۳۵۷ نمونهای از همان منطقی است که در نظریه نسل پنجم انقلابها دنبال میشود: انقلاب نه صرفاً از بستر برمیخیزد و نه صرفاً توسط عاملیت ساخته میشود؛ بلکه در فرایند متقابل بستر، عاملیت، ادراک، سازمانیابی، برهمکنش نیروها و برساخت قدرت شکل میگیرد.
۹- - در این مقاله، بحث درباره ماهیت و چیستی انقلاب به معنای فلسفی یا تعریفی آن، مسئله اصلی نبوده است؛ مسئله اصلی، توضیح چگونگی شکلگیری انقلاب ۱۳۵۷، از بستر تاریخی و انباشت بحران تا برساخت نیروی انقلابی، گسست سیاسی و استقرار نظم جدید بوده است. ازاینرو، تمرکز مقاله بر «چگونگی شدن انقلاب» ۵۷ است، نه ارائه تعریفی از « چیستی انقلاب » ۵۷ .
Post #14510
59
نهم ـ نقش رهبران مذهبی؛ تبدیل اعتراض به انقلاب سیاسی:
در این مرحله، نقش رهبری مذهبی اهمیت بیشتری پیدا کرد.
اعتراض اجتماعی زمانی میتواند به انقلاب سیاسی تبدیل شود که بتواند به پرسشهایی مانند اینها پاسخ دهد:
چه میخواهیم؟
چه چیزی را نمیپذیریم؟
چه کسی سخنگوی این حرکت است؟
مرز مصالحه کجاست؟
و پس از سقوط نظم موجود چه باید کرد؟
رهبری مذهبی توانست بخش قابل توجهی از اعتراضهای متنوع را در یک چارچوب سیاسی و اخلاقی مشترک قرار دهد و از طریق شبکههای مذهبی و ارتباطی، استمرار بسیج را تقویت کند.
در نتیجه، نباید نقش رهبران را صرفاً انعکاسدهنده نارضایتی مردم دانست. آنان در شکل دادن به جهت، زبان، هدف و مرزهای جنبش نیز نقش داشتند.
اما در عین حال، نباید این نقش را چنان بزرگ کرد که گویی بدون رهبران هیچ نارضایتی و بحران اجتماعی وجود نداشت.
رهبری بر بستری از بحران عمل کرد؛ اما نحوه استفاده از آن بستر، خود بخشی از تاریخ انقلاب بود.
دهم ـ ارتش و فروپاشی ظرفیت حکومت:
هیچ انقلاب موفقی صرفاً با تعداد معترضان توضیح داده نمیشود. مسئله اساسی این است که حکومت تا چه اندازه توان استفاده از ابزارهای قدرت خود را حفظ میکند.
در ماههای پایانی، شکاف میان حکومت و جامعه، بحران سیاسی در رأس قدرت و گسترش اعتصابها، مسئله استفاده از نیروی نظامی را پیچیدهتر کرد.
تا زمانی که دستگاه دولتی و نظامی قادر باشد تصمیم واحدی بگیرد و آن را اجرا کند، اعتراض لزوماً به فروپاشی رژیم منجر نمیشود.
اما هنگامی که در درون ساختار قدرت درباره راه برخورد با بحران اختلاف ایجاد شود، ظرفیت حکومت کاهش مییابد.
در اینجا نیز عامل انسانی اهمیت دارد: ارتش فقط یک ساختار نبود؛ مجموعهای از انسانها، فرماندهان، تصمیمها و برداشتها بود.
یازدهم ـ از برساخت جنبش تا برساخت قدرت:
اما فرایند انقلاب در فرسایش و فروپاشی قدرت موجود متوقف نمیشود. هنگامی که بسیج اجتماعی گسترش مییابد، مشروعیت و ظرفیت حکومت فرسوده میشود و نیروهای مخالف به نیرویی سیاسی مؤثر تبدیل میشوند، مسئله دیگری پدیدار میشود: چگونه نیروی اجتماعیِ برساختهشده به قدرت سیاسی تبدیل میشود؟
در انقلاب ۱۳۵۷، اعتراضهای پراکنده بهتدریج از طریق شبکههای اجتماعی و مذهبی، ائتلافهای گسترده و تغییر ادراک بازیگران، به نیرویی تبدیل شدند که توانست در برابر ساختار قدرت موجود قرار گیرد. بنابراین، قدرت انقلابی صرفاً نتیجه سقوط قدرت پیشین نبود؛ بلکه در جریان سازمانیابی، ائتلاف، رهبری، ایجاد اعتماد و شکلگیری سازوکارهای بدیل، خود نیز برساخته شد.
از این منظر، انقلاب را باید همزمان فرایند فرسایش قدرت موجود و برساخت قدرت جدید دانست. این دو فرایند از یکدیگر جدا نیستند و در تعامل با یکدیگر پیش میروند. هرچه ظرفیت حکومت کاهش مییابد، امکان برساخت قدرت رقیب افزایش مییابد؛ و هرچه نیروی اجتماعی مخالف توانمندتر میشود، فرسایش اقتدار موجود نیز میتواند شتاب بگیرد.
در اینجا همان اصل نظری اهمیت پیدا میکند:
«تفکیک، ابزار شناخت است؛ اما ترکیب، ویژگی واقعیت اجتماعی است.»
میتوان برای تحلیل، ساختار و عاملیت، جامعه و دولت، امر داخلی و بینالمللی، یا اعتراض و قدرت را از یکدیگر تفکیک کرد؛ اما در واقعیت انقلابی، این عناصر در یک فرایند مرکب و بینااجتماعی به یکدیگر پیوند میخورند.
از این رو، گسست انقلابی را نباید صرفاً لحظه سقوط یک نظام دانست. گسست زمانی شکل نهایی پیدا میکند که نیروی اجتماعی بتواند از مرحله اعتراض و مقاومت عبور کند و به تولید شکل تازهای از قدرت سیاسی برسد، یعنی ظهور قدرت دو گانه .
به این معنا، انقلاب نه فقط فروپاشی قدرت موجود، بلکه برساخت قدرت جدید نیز هست؛ و همین انتقال، یکی از مهمترین حلقههای فهم انقلاب به مثابه یک فرایند تاریخی است.
دوازدهم ـ بنابراین انقلاب ۱۳۵۷ را چگونه باید فهمید؟
اگر بخواهیم کل فرایند را در یک مدل فشرده خلاصه کنیم، میتوان مراحل آن را چنین دید:
مرحله نخست: انباشت بحرانها
تغییرات اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی، شکافهایی ایجاد کردند که نظام سیاسی نتوانست بهطور کامل آنها را جذب کند.
مرحله دوم: گشایش و تغییر محیط
تحولات بینالمللی، بهویژه سیاست حقوق بشر دولت کارتر، در کنار عوامل داخلی، به تغییر محاسبات شاه و مخالفان و گشایش نسبی فضای سیاسی کمک کرد.
مرحله سوم: تغییر ادراک و بسیج
مخالفان دریافتند که فضای کنش گستردهتر شده است؛ اعتراضها گسترش یافتند و امکان تغییر رژیم از یک تصور دور به گزینهای واقعیتر تبدیل شد.
مرحله چهارم: فرسایش ظرفیت دولت و افزایش عاملیت
در این مرحله، نقش رهبری مذهبی اهمیت بیشتری پیدا کرد.
اعتراض اجتماعی زمانی میتواند به انقلاب سیاسی تبدیل شود که بتواند به پرسشهایی مانند اینها پاسخ دهد:
چه میخواهیم؟
چه چیزی را نمیپذیریم؟
چه کسی سخنگوی این حرکت است؟
مرز مصالحه کجاست؟
و پس از سقوط نظم موجود چه باید کرد؟
رهبری مذهبی توانست بخش قابل توجهی از اعتراضهای متنوع را در یک چارچوب سیاسی و اخلاقی مشترک قرار دهد و از طریق شبکههای مذهبی و ارتباطی، استمرار بسیج را تقویت کند.
در نتیجه، نباید نقش رهبران را صرفاً انعکاسدهنده نارضایتی مردم دانست. آنان در شکل دادن به جهت، زبان، هدف و مرزهای جنبش نیز نقش داشتند.
اما در عین حال، نباید این نقش را چنان بزرگ کرد که گویی بدون رهبران هیچ نارضایتی و بحران اجتماعی وجود نداشت.
رهبری بر بستری از بحران عمل کرد؛ اما نحوه استفاده از آن بستر، خود بخشی از تاریخ انقلاب بود.
دهم ـ ارتش و فروپاشی ظرفیت حکومت:
هیچ انقلاب موفقی صرفاً با تعداد معترضان توضیح داده نمیشود. مسئله اساسی این است که حکومت تا چه اندازه توان استفاده از ابزارهای قدرت خود را حفظ میکند.
در ماههای پایانی، شکاف میان حکومت و جامعه، بحران سیاسی در رأس قدرت و گسترش اعتصابها، مسئله استفاده از نیروی نظامی را پیچیدهتر کرد.
تا زمانی که دستگاه دولتی و نظامی قادر باشد تصمیم واحدی بگیرد و آن را اجرا کند، اعتراض لزوماً به فروپاشی رژیم منجر نمیشود.
اما هنگامی که در درون ساختار قدرت درباره راه برخورد با بحران اختلاف ایجاد شود، ظرفیت حکومت کاهش مییابد.
در اینجا نیز عامل انسانی اهمیت دارد: ارتش فقط یک ساختار نبود؛ مجموعهای از انسانها، فرماندهان، تصمیمها و برداشتها بود.
یازدهم ـ از برساخت جنبش تا برساخت قدرت:
اما فرایند انقلاب در فرسایش و فروپاشی قدرت موجود متوقف نمیشود. هنگامی که بسیج اجتماعی گسترش مییابد، مشروعیت و ظرفیت حکومت فرسوده میشود و نیروهای مخالف به نیرویی سیاسی مؤثر تبدیل میشوند، مسئله دیگری پدیدار میشود: چگونه نیروی اجتماعیِ برساختهشده به قدرت سیاسی تبدیل میشود؟
در انقلاب ۱۳۵۷، اعتراضهای پراکنده بهتدریج از طریق شبکههای اجتماعی و مذهبی، ائتلافهای گسترده و تغییر ادراک بازیگران، به نیرویی تبدیل شدند که توانست در برابر ساختار قدرت موجود قرار گیرد. بنابراین، قدرت انقلابی صرفاً نتیجه سقوط قدرت پیشین نبود؛ بلکه در جریان سازمانیابی، ائتلاف، رهبری، ایجاد اعتماد و شکلگیری سازوکارهای بدیل، خود نیز برساخته شد.
از این منظر، انقلاب را باید همزمان فرایند فرسایش قدرت موجود و برساخت قدرت جدید دانست. این دو فرایند از یکدیگر جدا نیستند و در تعامل با یکدیگر پیش میروند. هرچه ظرفیت حکومت کاهش مییابد، امکان برساخت قدرت رقیب افزایش مییابد؛ و هرچه نیروی اجتماعی مخالف توانمندتر میشود، فرسایش اقتدار موجود نیز میتواند شتاب بگیرد.
در اینجا همان اصل نظری اهمیت پیدا میکند:
«تفکیک، ابزار شناخت است؛ اما ترکیب، ویژگی واقعیت اجتماعی است.»
میتوان برای تحلیل، ساختار و عاملیت، جامعه و دولت، امر داخلی و بینالمللی، یا اعتراض و قدرت را از یکدیگر تفکیک کرد؛ اما در واقعیت انقلابی، این عناصر در یک فرایند مرکب و بینااجتماعی به یکدیگر پیوند میخورند.
از این رو، گسست انقلابی را نباید صرفاً لحظه سقوط یک نظام دانست. گسست زمانی شکل نهایی پیدا میکند که نیروی اجتماعی بتواند از مرحله اعتراض و مقاومت عبور کند و به تولید شکل تازهای از قدرت سیاسی برسد، یعنی ظهور قدرت دو گانه .
به این معنا، انقلاب نه فقط فروپاشی قدرت موجود، بلکه برساخت قدرت جدید نیز هست؛ و همین انتقال، یکی از مهمترین حلقههای فهم انقلاب به مثابه یک فرایند تاریخی است.
دوازدهم ـ بنابراین انقلاب ۱۳۵۷ را چگونه باید فهمید؟
اگر بخواهیم کل فرایند را در یک مدل فشرده خلاصه کنیم، میتوان مراحل آن را چنین دید:
مرحله نخست: انباشت بحرانها
تغییرات اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی، شکافهایی ایجاد کردند که نظام سیاسی نتوانست بهطور کامل آنها را جذب کند.
مرحله دوم: گشایش و تغییر محیط
تحولات بینالمللی، بهویژه سیاست حقوق بشر دولت کارتر، در کنار عوامل داخلی، به تغییر محاسبات شاه و مخالفان و گشایش نسبی فضای سیاسی کمک کرد.
مرحله سوم: تغییر ادراک و بسیج
مخالفان دریافتند که فضای کنش گستردهتر شده است؛ اعتراضها گسترش یافتند و امکان تغییر رژیم از یک تصور دور به گزینهای واقعیتر تبدیل شد.
مرحله چهارم: فرسایش ظرفیت دولت و افزایش عاملیت
Post #14509
40
یعنی:
تغییر سیاست خارجی آمریکا → تغییر برداشت شاه → گشایش نسبی → افزایش فعالیت مخالفان → تغییر ادراک جامعه از امکان اعتراض → افزایش مشارکت → تشدید بحران سیاسی
بنابراین، حتی اگر فرض کنیم هدف اصلی سیاست حقوق بشر آمریکا سرنگونی شاه نبود، باز هم میتوان بررسی کرد که این سیاست چگونه، ناخواسته یا غیرمستقیم، بر محیط سیاسی ایران اثر گذاشت.
پنجم ـ اما «کارتر انقلاب را ایجاد کرد» نیز توضیح کافی نیست:
در اینجا باید از سادهسازی دیگری نیز پرهیز کرد.
سیاست آمریکا در قبال شاه، سیاستی یکدست و روشن برای کنار گذاشتن او نبود. دولت کارتر همچنان از جایگاه راهبردی ایران حمایت میکرد و حتی برای ادامه فروش تسلیحات پیشرفته به حکومت شاه تلاش کرد. در سفر کارتر به ایران در دسامبر ۱۹۷۷ نیز او آشکارا از شاه تمجید کرد.
بنابراین، نمیتوان این دوره را بهسادگی «رها کردن شاه توسط آمریکا» یا تصمیم واشنگتن برای ایجاد انقلاب توصیف کرد.
تناقض دقیقاً در همینجاست: از یک سو، سیاست حقوق بشر آمریکا به شاه پیام میداد که شیوههای سرکوب گذشته دیگر بدون هزینه سیاسی نیست؛ از سوی دیگر، سیاست راهبردی آمریکا همچنان بر حفظ ایران بهعنوان متحد منطقهای استوار بود.
در نتیجه، عاملیت بینالمللی خود بخشی از یک وضعیت متناقض بود. اهمیت تاریخی آن نیز دقیقاً در همین تناقض نهفته است: ممکن است یک قدرت خارجی قصد ایجاد انقلاب نداشته باشد، اما سیاستهایش بتواند بخشی از شرایطی را ایجاد کند که در آن انقلاب امکانپذیرتر شود.
ششم ـ تغییر ادراک امکان؛ لحظهای تعیینکننده:
یکی از مهمترین تحولات سالهای ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷، تغییر تصور مردم و مخالفان درباره امکان تغییر بود.
تا زمانی که حکومت شکستناپذیر به نظر میرسد، هزینه اعتراض بسیار بالاست؛ اما هنگامی که نشانههای ضعف ظاهر میشود، محاسبه بازیگران تغییر میکند.
اگر گروهی تصور کند اعتراضش بیاثر است، ممکن است سکوت کند؛ اما اگر ببیند گروه دیگری اعتراض کرده و حکومت عقبنشینی کرده است، احتمال مشارکت افزایش مییابد.
به این ترتیب، اعتراض میتواند خود به تولید شرایط اعتراض بیشتر منجر شود.
در ایران نیز گشایش نسبی فضای سیاسی، فعالیت روشنفکران، نامههای اعتراضی، فعالیت گروههای مذهبی و سیاسی و سپس اعتراضهای خیابانی، بهتدریج تصور امکان تغییر را تقویت کردند.
در چنین شرایطی، مسئله فقط نارضایتی نبود؛ مسئله این بود که نارضایتی به امکان تغییر تبدیل شد.
هفتم ـ از اعتراض به بسیج گسترده:
در مرحله بعد، اعتراض از گروههای محدود فراتر رفت.
اعتراضهای زنجیرهای، مراسم چهلم، اعتصابها و گسترش فعالیتهای اجتماعی، به فرایندهایی تبدیل شدند که یکدیگر را تقویت میکردند.
در این مرحله، اقتصاد و سیاست به یکدیگر پیوند خوردند. اعتصابها نهفقط اعتراض اجتماعی، بلکه به مسئلهای درباره ظرفیت واقعی دولت برای اداره کشور تبدیل شدند.
هرچه اعتصابها گستردهتر شدند، توان حکومت برای حفظ نظم عادی اقتصادی و اداری کاهش یافت؛ و هرچه این توان کاهش یافت، تصور ضعف حکومت بیشتر شد.
بنابراین، چرخهای شکل گرفت:
اعتراض → ضعف حکومت → افزایش اعتماد به امکان پیروزی → اعتراض بیشتر → تضعیف بیشتر حکومت
در این نقطه، انقلاب دیگر صرفاً مجموعهای از نارضایتیها نبود؛ به فرایندی خودتقویتشونده تبدیل شده بود.
هشتم ـ شش ماه پایانی؛ افزایش وزن عاملیت انسانی:
با نزدیک شدن به ماههای پایانی سال ۱۳۵۷، اهمیت ساختارهای بلندمدت همچنان باقی بود، اما وزن تصمیمهای انسانی افزایش یافت.
این همان جایی است که نباید انقلاب را صرفاً به جبر تاریخی تبدیل کرد.
تصمیم شاه درباره میزان سرکوب، مذاکره یا اصلاح؛ تصمیم مخالفان درباره پذیرش یا رد مصالحه؛ موضع رهبران مذهبی؛ رفتار ارتش؛ تصمیم نخستوزیران و نخبگان سیاسی؛ و موضع دولتهای خارجی، همگی میتوانستند مسیر وقایع را تغییر دهند.
در این مرحله، تاریخ به مجموعهای از انتخابها و واکنشهای متقابل تبدیل شده بود.
سخنرانی شاه در ۱۴ آبان ۱۳۵۷، که در آن از شنیدن صدای انقلاب و اشتباهات گذشته سخن گفت، یکی از نمونههای مهم این مرحله است. این سخنرانی نشان میدهد که حکومت خود نیز وارد مرحلهای شده بود که در آن امکانهای مختلف ــ از اصلاح و مصالحه تا برخورد شدیدتر ــ در برابر آن قرار داشت.
نمیتوان از این واقعیت نتیجه گرفت که اگر شاه مسیر دیگری را انتخاب میکرد، حتماً انقلاب متوقف میشد؛ تاریخ خلاف واقع چنین قطعیتی را در اختیار ما نمیگذارد.
اما میتوان نتیجه گرفت که مسیر نهایی از پیش تعیین نشده بود.
تغییر سیاست خارجی آمریکا → تغییر برداشت شاه → گشایش نسبی → افزایش فعالیت مخالفان → تغییر ادراک جامعه از امکان اعتراض → افزایش مشارکت → تشدید بحران سیاسی
بنابراین، حتی اگر فرض کنیم هدف اصلی سیاست حقوق بشر آمریکا سرنگونی شاه نبود، باز هم میتوان بررسی کرد که این سیاست چگونه، ناخواسته یا غیرمستقیم، بر محیط سیاسی ایران اثر گذاشت.
پنجم ـ اما «کارتر انقلاب را ایجاد کرد» نیز توضیح کافی نیست:
در اینجا باید از سادهسازی دیگری نیز پرهیز کرد.
سیاست آمریکا در قبال شاه، سیاستی یکدست و روشن برای کنار گذاشتن او نبود. دولت کارتر همچنان از جایگاه راهبردی ایران حمایت میکرد و حتی برای ادامه فروش تسلیحات پیشرفته به حکومت شاه تلاش کرد. در سفر کارتر به ایران در دسامبر ۱۹۷۷ نیز او آشکارا از شاه تمجید کرد.
بنابراین، نمیتوان این دوره را بهسادگی «رها کردن شاه توسط آمریکا» یا تصمیم واشنگتن برای ایجاد انقلاب توصیف کرد.
تناقض دقیقاً در همینجاست: از یک سو، سیاست حقوق بشر آمریکا به شاه پیام میداد که شیوههای سرکوب گذشته دیگر بدون هزینه سیاسی نیست؛ از سوی دیگر، سیاست راهبردی آمریکا همچنان بر حفظ ایران بهعنوان متحد منطقهای استوار بود.
در نتیجه، عاملیت بینالمللی خود بخشی از یک وضعیت متناقض بود. اهمیت تاریخی آن نیز دقیقاً در همین تناقض نهفته است: ممکن است یک قدرت خارجی قصد ایجاد انقلاب نداشته باشد، اما سیاستهایش بتواند بخشی از شرایطی را ایجاد کند که در آن انقلاب امکانپذیرتر شود.
ششم ـ تغییر ادراک امکان؛ لحظهای تعیینکننده:
یکی از مهمترین تحولات سالهای ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷، تغییر تصور مردم و مخالفان درباره امکان تغییر بود.
تا زمانی که حکومت شکستناپذیر به نظر میرسد، هزینه اعتراض بسیار بالاست؛ اما هنگامی که نشانههای ضعف ظاهر میشود، محاسبه بازیگران تغییر میکند.
اگر گروهی تصور کند اعتراضش بیاثر است، ممکن است سکوت کند؛ اما اگر ببیند گروه دیگری اعتراض کرده و حکومت عقبنشینی کرده است، احتمال مشارکت افزایش مییابد.
به این ترتیب، اعتراض میتواند خود به تولید شرایط اعتراض بیشتر منجر شود.
در ایران نیز گشایش نسبی فضای سیاسی، فعالیت روشنفکران، نامههای اعتراضی، فعالیت گروههای مذهبی و سیاسی و سپس اعتراضهای خیابانی، بهتدریج تصور امکان تغییر را تقویت کردند.
در چنین شرایطی، مسئله فقط نارضایتی نبود؛ مسئله این بود که نارضایتی به امکان تغییر تبدیل شد.
هفتم ـ از اعتراض به بسیج گسترده:
در مرحله بعد، اعتراض از گروههای محدود فراتر رفت.
اعتراضهای زنجیرهای، مراسم چهلم، اعتصابها و گسترش فعالیتهای اجتماعی، به فرایندهایی تبدیل شدند که یکدیگر را تقویت میکردند.
در این مرحله، اقتصاد و سیاست به یکدیگر پیوند خوردند. اعتصابها نهفقط اعتراض اجتماعی، بلکه به مسئلهای درباره ظرفیت واقعی دولت برای اداره کشور تبدیل شدند.
هرچه اعتصابها گستردهتر شدند، توان حکومت برای حفظ نظم عادی اقتصادی و اداری کاهش یافت؛ و هرچه این توان کاهش یافت، تصور ضعف حکومت بیشتر شد.
بنابراین، چرخهای شکل گرفت:
اعتراض → ضعف حکومت → افزایش اعتماد به امکان پیروزی → اعتراض بیشتر → تضعیف بیشتر حکومت
در این نقطه، انقلاب دیگر صرفاً مجموعهای از نارضایتیها نبود؛ به فرایندی خودتقویتشونده تبدیل شده بود.
هشتم ـ شش ماه پایانی؛ افزایش وزن عاملیت انسانی:
با نزدیک شدن به ماههای پایانی سال ۱۳۵۷، اهمیت ساختارهای بلندمدت همچنان باقی بود، اما وزن تصمیمهای انسانی افزایش یافت.
این همان جایی است که نباید انقلاب را صرفاً به جبر تاریخی تبدیل کرد.
تصمیم شاه درباره میزان سرکوب، مذاکره یا اصلاح؛ تصمیم مخالفان درباره پذیرش یا رد مصالحه؛ موضع رهبران مذهبی؛ رفتار ارتش؛ تصمیم نخستوزیران و نخبگان سیاسی؛ و موضع دولتهای خارجی، همگی میتوانستند مسیر وقایع را تغییر دهند.
در این مرحله، تاریخ به مجموعهای از انتخابها و واکنشهای متقابل تبدیل شده بود.
سخنرانی شاه در ۱۴ آبان ۱۳۵۷، که در آن از شنیدن صدای انقلاب و اشتباهات گذشته سخن گفت، یکی از نمونههای مهم این مرحله است. این سخنرانی نشان میدهد که حکومت خود نیز وارد مرحلهای شده بود که در آن امکانهای مختلف ــ از اصلاح و مصالحه تا برخورد شدیدتر ــ در برابر آن قرار داشت.
نمیتوان از این واقعیت نتیجه گرفت که اگر شاه مسیر دیگری را انتخاب میکرد، حتماً انقلاب متوقف میشد؛ تاریخ خلاف واقع چنین قطعیتی را در اختیار ما نمیگذارد.
اما میتوان نتیجه گرفت که مسیر نهایی از پیش تعیین نشده بود.
Post #14508
41
انقلاب ۱۳۵۷؛ از بستر تا گسست !
مقدمه
انقلاب ۱۳۵۷ را نمیتوان صرفاً انفجار ناگهانی نارضایتی عمومی، نتیجه اجتنابناپذیر بحرانهای اقتصادی و اجتماعی، یا محصول اراده یک رهبر دانست. انقلاب فرایندی چندلایه و متحرک بود که در آن ساختارهای اجتماعی و اقتصادی، ضعفها و تناقضهای سیاسی، شبکههای بسیج اجتماعی، تغییر ادراک بازیگران، شرایط بینالمللی و تصمیمهای انسانی، بهطور متقابل بر یکدیگر اثر گذاشتند.
از این منظر، پرسش اصلی فقط این نیست که «چرا مردم ناراضی شدند؟»؛ بلکه این است که چگونه نارضایتیهای پراکنده به جنبشی گسترده تبدیل شد، چگونه امکان تغییر رژیم در ذهن بازیگران واقعی شد، چرا حکومت نتوانست این روند را متوقف کند، و سرانجام چگونه در ماههای پایانی، یکی از مسیرهای ممکن تاریخی ــ یعنی سقوط سلطنت و استقرار نظامی متفاوت ــ بر مسیرهای دیگر غلبه کرد.
یکم ـ امکان انقلاب با وقوع انقلاب یکی نیست:
پیش از سال ۱۳۵۷، مجموعهای از عوامل زمینههای بحران را فراهم کرده بودند: دگرگونی سریع اجتماعی، شهرنشینی، توسعه نامتوازن، گسترش آموزش، تغییر ترکیب طبقاتی جامعه، نارضایتیهای سیاسی، محدودیت مشارکت، ضعف نهادهای مستقل سیاسی و فاصله میان بخشی از جامعه و ساختار قدرت.
اما وجود این عوامل بهخودیخود انقلاب را اجتنابناپذیر نمیکرد. جامعهای میتواند با بحرانهای عمیق روبهرو باشد، بدون آنکه رژیم سیاسی آن الزاماً سقوط کند.
برای تبدیل بحران به انقلاب، باید در محاسبات بازیگران تغییر ایجاد شود: مردم باید امکان اعتراض را واقعیتر ببینند، مخالفان احساس کنند هزینه کنش کاهش یافته است، حکومت نشانههایی از ضعف نشان دهد و نخبگان سیاسی و اجتماعی احتمال تغییر را جدیتر تلقی کنند.
بنابراین، باید میان شرایط امکان انقلاب و فرایند تحقق انقلاب تفاوت گذاشت. این تمایز برای فهم انقلاب ایران اهمیت اساسی دارد؛ زیرا بخش قابل توجهی از آنچه بعدها «مقدمات انقلاب» نامیده شد، در زمان وقوع لزوماً چنین معنایی نداشت.
دوم ـ جامعهای که تغییر کرده بود، اما نظام سیاسی همچنان محدود مانده بود:
دگرگونیهای اجتماعی دهههای پیش از انقلاب، جامعه ایران را پیچیدهتر و متکثرتر کرده بود. شهرها رشد کرده بودند، طبقات متوسط جدید شکل گرفته بودند، دانشگاهها گسترش یافته بودند و گروههای اجتماعی جدیدی وارد عرصه عمومی شده بودند.
اما نظام سیاسی همچنان بر تمرکز قدرت، کنترل تشکلهای مستقل و محدودیت رقابت سیاسی استوار بود.
در چنین شرایطی، شکافی میان جامعهای که تغییر کرده بود و نظام سیاسیای که ظرفیت محدودی برای جذب این تغییرات داشت شکل گرفت.
این شکاف بهتنهایی انقلاب ایجاد نمیکرد، اما زمینهای فراهم میساخت که در صورت گشایش فضای سیاسی، مطالبات انباشته بتوانند با سرعت بیشتری وارد عرصه عمومی شوند.
سوم ـ نقش شبکههای اجتماعی و مذهبی:
یکی از ویژگیهای مهم ایران، وجود شبکههایی بود که برخلاف بسیاری از تشکلهای سیاسی رسمی، بهطور کامل از میان نرفته بودند.
مساجد، روحانیون، هیئتها، بازار و شبکههای ارتباطی مذهبی، امکان انتقال پیام، ایجاد اعتماد و سازماندهی اعتراض را فراهم میکردند.
از همین رو، نقش مذهب را نباید صرفاً به ایدئولوژی تقلیل داد. مذهب در این فرایند هم زبان معنا بود، هم شبکه ارتباطی، هم منبع مشروعیت و هم ابزار بسیج.
اما این شبکهها تا زمانی که فضای سیاسی و اجتماعی مناسب فراهم نشود، الزاماً به انقلاب منتهی نمیشوند. شبکه سازمانی باید با فرصت سیاسی و تغییر ادراک بازیگران پیوند بخورد.
چهارم ـ عاملیت بینالمللی؛ حلقهای که نباید از تحلیل حذف شود:
در اینجا یکی از عوامل مهم وارد میشود: تغییر فضای بینالمللی در نیمه دوم دهه ۱۹۷۰ و بهویژه سیاست حقوق بشر دولت جیمی کارتر.
کارتر از آغاز ریاستجمهوری خود حقوق بشر را به یکی از محورهای سیاست خارجی آمریکا تبدیل کرد. این سیاست در مورد ایران نیز اثر گذاشت؛ زیرا شاه و مخالفان هر دو برداشت کردند که واشنگتن ممکن است نسبت به شیوه حکومتداری او حساستر شده باشد.
پیامد مهم این تحول صرفاً تصمیمهای رسمی آمریکا نبود؛ بلکه برداشت بازیگران ایرانی از تغییر سیاست آمریکا بود.
شاه در سالهای ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷ به سمت نوعی گشایش نسبی حرکت کرد: آزادی برخی زندانیان سیاسی، کاهش بخشی از محدودیتها و تحمل بیشتر برخی فعالیتهای مخالفان، از نشانههای این دوره بود. در همان زمان، مخالفان نیز شروع به آزمودن حدود فضای جدید کردند.
این نکته از نظر نظری مهم است: عامل بینالمللی الزاماً از طریق دخالت مستقیم عمل نمیکند؛ گاهی از طریق تغییر محاسبات بازیگران داخلی وارد فرایند سیاسی میشود.
مقدمه
انقلاب ۱۳۵۷ را نمیتوان صرفاً انفجار ناگهانی نارضایتی عمومی، نتیجه اجتنابناپذیر بحرانهای اقتصادی و اجتماعی، یا محصول اراده یک رهبر دانست. انقلاب فرایندی چندلایه و متحرک بود که در آن ساختارهای اجتماعی و اقتصادی، ضعفها و تناقضهای سیاسی، شبکههای بسیج اجتماعی، تغییر ادراک بازیگران، شرایط بینالمللی و تصمیمهای انسانی، بهطور متقابل بر یکدیگر اثر گذاشتند.
از این منظر، پرسش اصلی فقط این نیست که «چرا مردم ناراضی شدند؟»؛ بلکه این است که چگونه نارضایتیهای پراکنده به جنبشی گسترده تبدیل شد، چگونه امکان تغییر رژیم در ذهن بازیگران واقعی شد، چرا حکومت نتوانست این روند را متوقف کند، و سرانجام چگونه در ماههای پایانی، یکی از مسیرهای ممکن تاریخی ــ یعنی سقوط سلطنت و استقرار نظامی متفاوت ــ بر مسیرهای دیگر غلبه کرد.
یکم ـ امکان انقلاب با وقوع انقلاب یکی نیست:
پیش از سال ۱۳۵۷، مجموعهای از عوامل زمینههای بحران را فراهم کرده بودند: دگرگونی سریع اجتماعی، شهرنشینی، توسعه نامتوازن، گسترش آموزش، تغییر ترکیب طبقاتی جامعه، نارضایتیهای سیاسی، محدودیت مشارکت، ضعف نهادهای مستقل سیاسی و فاصله میان بخشی از جامعه و ساختار قدرت.
اما وجود این عوامل بهخودیخود انقلاب را اجتنابناپذیر نمیکرد. جامعهای میتواند با بحرانهای عمیق روبهرو باشد، بدون آنکه رژیم سیاسی آن الزاماً سقوط کند.
برای تبدیل بحران به انقلاب، باید در محاسبات بازیگران تغییر ایجاد شود: مردم باید امکان اعتراض را واقعیتر ببینند، مخالفان احساس کنند هزینه کنش کاهش یافته است، حکومت نشانههایی از ضعف نشان دهد و نخبگان سیاسی و اجتماعی احتمال تغییر را جدیتر تلقی کنند.
بنابراین، باید میان شرایط امکان انقلاب و فرایند تحقق انقلاب تفاوت گذاشت. این تمایز برای فهم انقلاب ایران اهمیت اساسی دارد؛ زیرا بخش قابل توجهی از آنچه بعدها «مقدمات انقلاب» نامیده شد، در زمان وقوع لزوماً چنین معنایی نداشت.
دوم ـ جامعهای که تغییر کرده بود، اما نظام سیاسی همچنان محدود مانده بود:
دگرگونیهای اجتماعی دهههای پیش از انقلاب، جامعه ایران را پیچیدهتر و متکثرتر کرده بود. شهرها رشد کرده بودند، طبقات متوسط جدید شکل گرفته بودند، دانشگاهها گسترش یافته بودند و گروههای اجتماعی جدیدی وارد عرصه عمومی شده بودند.
اما نظام سیاسی همچنان بر تمرکز قدرت، کنترل تشکلهای مستقل و محدودیت رقابت سیاسی استوار بود.
در چنین شرایطی، شکافی میان جامعهای که تغییر کرده بود و نظام سیاسیای که ظرفیت محدودی برای جذب این تغییرات داشت شکل گرفت.
این شکاف بهتنهایی انقلاب ایجاد نمیکرد، اما زمینهای فراهم میساخت که در صورت گشایش فضای سیاسی، مطالبات انباشته بتوانند با سرعت بیشتری وارد عرصه عمومی شوند.
سوم ـ نقش شبکههای اجتماعی و مذهبی:
یکی از ویژگیهای مهم ایران، وجود شبکههایی بود که برخلاف بسیاری از تشکلهای سیاسی رسمی، بهطور کامل از میان نرفته بودند.
مساجد، روحانیون، هیئتها، بازار و شبکههای ارتباطی مذهبی، امکان انتقال پیام، ایجاد اعتماد و سازماندهی اعتراض را فراهم میکردند.
از همین رو، نقش مذهب را نباید صرفاً به ایدئولوژی تقلیل داد. مذهب در این فرایند هم زبان معنا بود، هم شبکه ارتباطی، هم منبع مشروعیت و هم ابزار بسیج.
اما این شبکهها تا زمانی که فضای سیاسی و اجتماعی مناسب فراهم نشود، الزاماً به انقلاب منتهی نمیشوند. شبکه سازمانی باید با فرصت سیاسی و تغییر ادراک بازیگران پیوند بخورد.
چهارم ـ عاملیت بینالمللی؛ حلقهای که نباید از تحلیل حذف شود:
در اینجا یکی از عوامل مهم وارد میشود: تغییر فضای بینالمللی در نیمه دوم دهه ۱۹۷۰ و بهویژه سیاست حقوق بشر دولت جیمی کارتر.
کارتر از آغاز ریاستجمهوری خود حقوق بشر را به یکی از محورهای سیاست خارجی آمریکا تبدیل کرد. این سیاست در مورد ایران نیز اثر گذاشت؛ زیرا شاه و مخالفان هر دو برداشت کردند که واشنگتن ممکن است نسبت به شیوه حکومتداری او حساستر شده باشد.
پیامد مهم این تحول صرفاً تصمیمهای رسمی آمریکا نبود؛ بلکه برداشت بازیگران ایرانی از تغییر سیاست آمریکا بود.
شاه در سالهای ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷ به سمت نوعی گشایش نسبی حرکت کرد: آزادی برخی زندانیان سیاسی، کاهش بخشی از محدودیتها و تحمل بیشتر برخی فعالیتهای مخالفان، از نشانههای این دوره بود. در همان زمان، مخالفان نیز شروع به آزمودن حدود فضای جدید کردند.
این نکته از نظر نظری مهم است: عامل بینالمللی الزاماً از طریق دخالت مستقیم عمل نمیکند؛ گاهی از طریق تغییر محاسبات بازیگران داخلی وارد فرایند سیاسی میشود.
Post #14507
56
https://www.instagram.com/reel/Dd8b1aJyLxG/?stkn=MXFxdzY1cHp1bG5kNQ==
حکمرانی یک اقلیت نادان و متوهم در ایران
قدرتی که باور به دارند آن میدهد؟
حکمرانی یک اقلیت نادان و متوهم در ایران
قدرتی که باور به دارند آن میدهد؟
Post #14506
61
کانونهای جمهوریخواهی ایران VideoTelegram داش فریدصلواتی مدرس دانشگاه نویسنده ، روزنامه نگار
Post #14505
70
- 👍 1
Post #14503
68
Post #14502
121

وقتی ترامپٌ قمارباز گفت ایران را به عصر حجر بر میگردانیم...
عده ای به یاوهگویی او خندیدند... اما نمیدانستیم که عصر حجر یعنی وقتی:
- هواپیما داری، ولی پرواز ممنوع است.
- ماشین داری، ولی مسافرت ممنوع است.
- تنگه داری, ولی عبور ممنوع است.
- نفت داری، ولی فروش ممنوع است.
- هستهای داری، یعنی بهره برداری ممنوع است.
- ملت داری، ولی اتحاد ممنوع است.
- بانک داری، ولی نمیتوانی با بانکهای جهانی کار کنی که یعنی بانکداری ممنوع است.
- همسایه داری، ولی بدهبستان ممنوع است.
عصر حجر
یعنی جهانی داری درون یک جهان دیگر اما تک و تنها، بدون تجهیزات، بدون امکانات و منزوی.
چاه نفت داری ولی بنزین نداری، منابع گاز داری ولی نمی توانی استخراج کنی، معدن داری، ولی....
اماببخشید، فقط تا دلت بخواهد
دزد داری، زمینخوار داری
خائن داری، میهن فروش داری،
فتواهای صدمن یه قاز داری،
منممنم کن داری،
و در کنار همه اینها چاپلوس و متعصب هم داری.
ای دادبیداد.
حالا به حرفای ترامپ قمارباز بخندیم یا به وضعیت داغون مملکت خودمون گریه کنیم؟
عده ای به یاوهگویی او خندیدند... اما نمیدانستیم که عصر حجر یعنی وقتی:
- هواپیما داری، ولی پرواز ممنوع است.
- ماشین داری، ولی مسافرت ممنوع است.
- تنگه داری, ولی عبور ممنوع است.
- نفت داری، ولی فروش ممنوع است.
- هستهای داری، یعنی بهره برداری ممنوع است.
- ملت داری، ولی اتحاد ممنوع است.
- بانک داری، ولی نمیتوانی با بانکهای جهانی کار کنی که یعنی بانکداری ممنوع است.
- همسایه داری، ولی بدهبستان ممنوع است.
عصر حجر
یعنی جهانی داری درون یک جهان دیگر اما تک و تنها، بدون تجهیزات، بدون امکانات و منزوی.
چاه نفت داری ولی بنزین نداری، منابع گاز داری ولی نمی توانی استخراج کنی، معدن داری، ولی....
اماببخشید، فقط تا دلت بخواهد
دزد داری، زمینخوار داری
خائن داری، میهن فروش داری،
فتواهای صدمن یه قاز داری،
منممنم کن داری،
و در کنار همه اینها چاپلوس و متعصب هم داری.
ای دادبیداد.
حالا به حرفای ترامپ قمارباز بخندیم یا به وضعیت داغون مملکت خودمون گریه کنیم؟
- 👍 1
Post #14501
102
Forwarded from J R
چرا حقیقت واردات الاغ از کشورهای همسایه و ذبح آن را به مردم نمی گویید؟
✍️نیما بهرامی *( دامپزشک)
در نامه سازمان دامپزشکی کل کشور، صراحتا از کسب مجوز از دفتر نهاد رهبری ذکر شده است. از کی تا حالا فقیه شیعه مسئول تعیین حلال و حرام برای اقلیت های مذهبی شده است؟ کدام اقلیت مذهبی درخواست مصرف گوشت خر را داده که ما خبر نداریم؟ چرا اقلیت های مذهبی پس از پنجاه سال حکومت جمهوری اسلامی هم اکنون به فکر خوردن گوشت الاغ افتاده اند؟
آقایان محترم؛ چرا حقیقت را به مردم نمی گویید؟ چرا نمی گویید که آنقدر کشفیات گوشت الاغ زیاد شده است که کار از دستتان در رفته و ترجیح می دهید اینگونه صورت مسئله را پاک کنید؟ چرا نمی گویید فقر مصرف کنندگان و ناتوانی دولت در بازرسی موثر و تامین سلامت شهروندان، منجر به صدور این نامه دو پهلو شده تا صورت مسئله را زیر بروکراسی و نامه نگاری پنهان نماید؟
در نامه سازمان دامپزشکی ذکر گردیده که با رعایت ضوابط بهداشتی و ... بلامانع است. حتی یک عدد کشتارگاه مربوط به تک سمیان در ایران وجود ندارد. ضوابط مصرف داروهای مربوط به تک سمیان با هدف مصرف خوراکی انسان تدوین و آموزش داده نشده است. از چه سخن می گویید و با کدامین زیر ساخت فنی و سخت افزاری، تصمیم گیری را به استانها محول نموده اید؟
هنوز که هنوز است و پس از صد سال از تاسیس سازمان دامپزشکی، توانایی مقابله با کشتار غیر قانونی گاو و گوسفند و نظارت و کنترل موثر بهداشتی گوشت قرمز نشخوارکنندگان را ندارید و حال سخن از مصرف گوشت تک سمیان مطابق ضوابط می نمایید؟
چرا واقعیات مربوط به واردات الاغ از کشورهای همسایه بصورت غیر قانونی و ذبح آنها در روستاهای استانهای مرزی را به مردم نمی گوئید؟ چرا حقیقت را نمی گویید که پیش از این مصرف گوشت الاغ صرفا در رستوران ها بود، اما در حال حاضر و به علت گسترش فقر، مدتی ست که علنا در بازار روز و قصابی های سطح شهر و ... بصورت غیر قانونی فروخته و مصرف می شود؟ تا كی مردم باید بهای پنهان کاری شما را پرداخت نمایند؟
جناب آقای دکتر صالحی؛
خودتان بهتر از هر فردی مستحضر هستید که دور نیست که بیماریهای زئونوز ناشی از این پنهان کاری، دامن ملت بی گناه ایران را گرفته و این شما هستید که در حال حاضر رییس سازمان می باشید. بهتر از هر شخصی می دانید که Glanders بسیار کشنده است و اپیدمی آن، تبعات سلامت ملی مردم ایران را تهدید می کند. با انتصاب شما به ریاست سازمان، امید داشتیم که برخلاف گذشته، رویه سازمان در نگاه سیاسی و امنیتی به مقوله بهداشت و پیشگیری ترک شود. اما متاسفانه در اولین آزمون خود مطابق انتظار عمل ننموده اید.
آیا وقت آن نیست که با مردم صادق باشید و پنهان کاری و دروغ گفتن و نگاه امنیتی به بهداشت و بیماری ها را ترک کنید؟
* دکتر نیما بهرامی
دامپزشک با سابقه ده سال در نظارت بهداشتی بر موارد غذائی
https://t.me/social_transparence
✍️نیما بهرامی *( دامپزشک)
در نامه سازمان دامپزشکی کل کشور، صراحتا از کسب مجوز از دفتر نهاد رهبری ذکر شده است. از کی تا حالا فقیه شیعه مسئول تعیین حلال و حرام برای اقلیت های مذهبی شده است؟ کدام اقلیت مذهبی درخواست مصرف گوشت خر را داده که ما خبر نداریم؟ چرا اقلیت های مذهبی پس از پنجاه سال حکومت جمهوری اسلامی هم اکنون به فکر خوردن گوشت الاغ افتاده اند؟
آقایان محترم؛ چرا حقیقت را به مردم نمی گویید؟ چرا نمی گویید که آنقدر کشفیات گوشت الاغ زیاد شده است که کار از دستتان در رفته و ترجیح می دهید اینگونه صورت مسئله را پاک کنید؟ چرا نمی گویید فقر مصرف کنندگان و ناتوانی دولت در بازرسی موثر و تامین سلامت شهروندان، منجر به صدور این نامه دو پهلو شده تا صورت مسئله را زیر بروکراسی و نامه نگاری پنهان نماید؟
در نامه سازمان دامپزشکی ذکر گردیده که با رعایت ضوابط بهداشتی و ... بلامانع است. حتی یک عدد کشتارگاه مربوط به تک سمیان در ایران وجود ندارد. ضوابط مصرف داروهای مربوط به تک سمیان با هدف مصرف خوراکی انسان تدوین و آموزش داده نشده است. از چه سخن می گویید و با کدامین زیر ساخت فنی و سخت افزاری، تصمیم گیری را به استانها محول نموده اید؟
هنوز که هنوز است و پس از صد سال از تاسیس سازمان دامپزشکی، توانایی مقابله با کشتار غیر قانونی گاو و گوسفند و نظارت و کنترل موثر بهداشتی گوشت قرمز نشخوارکنندگان را ندارید و حال سخن از مصرف گوشت تک سمیان مطابق ضوابط می نمایید؟
چرا واقعیات مربوط به واردات الاغ از کشورهای همسایه بصورت غیر قانونی و ذبح آنها در روستاهای استانهای مرزی را به مردم نمی گوئید؟ چرا حقیقت را نمی گویید که پیش از این مصرف گوشت الاغ صرفا در رستوران ها بود، اما در حال حاضر و به علت گسترش فقر، مدتی ست که علنا در بازار روز و قصابی های سطح شهر و ... بصورت غیر قانونی فروخته و مصرف می شود؟ تا كی مردم باید بهای پنهان کاری شما را پرداخت نمایند؟
جناب آقای دکتر صالحی؛
خودتان بهتر از هر فردی مستحضر هستید که دور نیست که بیماریهای زئونوز ناشی از این پنهان کاری، دامن ملت بی گناه ایران را گرفته و این شما هستید که در حال حاضر رییس سازمان می باشید. بهتر از هر شخصی می دانید که Glanders بسیار کشنده است و اپیدمی آن، تبعات سلامت ملی مردم ایران را تهدید می کند. با انتصاب شما به ریاست سازمان، امید داشتیم که برخلاف گذشته، رویه سازمان در نگاه سیاسی و امنیتی به مقوله بهداشت و پیشگیری ترک شود. اما متاسفانه در اولین آزمون خود مطابق انتظار عمل ننموده اید.
آیا وقت آن نیست که با مردم صادق باشید و پنهان کاری و دروغ گفتن و نگاه امنیتی به بهداشت و بیماری ها را ترک کنید؟
* دکتر نیما بهرامی
دامپزشک با سابقه ده سال در نظارت بهداشتی بر موارد غذائی
https://t.me/social_transparence
- 👍 1
- 🤔 1
- 👌 1
Post #14500
90
نوشته بود : تو مسابقات آسیایی دختران ایرانی بعد قهرمانی با موزیک کردی اینجوری خوشحالی کردند !
🔷 این مردم شکست نمیخورند.
مصداق دقیق این هستند که اگر هزار مانع جلوشون بزاری حتما یک راه جدید پیدا میکنند.
مغولها رو متمدن کردند.مغول صحرا نشین که بجز کشتار چیزی نمیفهمید، علاقه مند شعر و فرهنگ و ادب فارسی شد.
اعراب رو ایرانیزه کردند.
و امروز هم اجازه نمیدن.
زورگویان رو مستاصل میکنند.
الان شما جای مقامات جمهوری اسلامی باشی میخای چکار کنی؟
مجازاتشون کنی برای اینکه قهرمان شدند و برای کشورشون افتخار آفریدند؟!
غرور افرین هست و لذت بخش / امیر وظیفه شناس
🔶قشنگ تر از این رقصشون می دونین چیه؟ کردی رقصیدنشون! اینها هر کدوم از یه جای ایرانن ولی به راحتی کردی رو از خودشون می دونن ! بعد می گن این کشور تجزیه می شه! / بهرام
🔞 @ersaleakharinkhabar2
#ارسال_آخرین_خبر۲
۱۴۰۵/۰۷/۰۶
🔷 این مردم شکست نمیخورند.
مصداق دقیق این هستند که اگر هزار مانع جلوشون بزاری حتما یک راه جدید پیدا میکنند.
مغولها رو متمدن کردند.مغول صحرا نشین که بجز کشتار چیزی نمیفهمید، علاقه مند شعر و فرهنگ و ادب فارسی شد.
اعراب رو ایرانیزه کردند.
و امروز هم اجازه نمیدن.
زورگویان رو مستاصل میکنند.
الان شما جای مقامات جمهوری اسلامی باشی میخای چکار کنی؟
مجازاتشون کنی برای اینکه قهرمان شدند و برای کشورشون افتخار آفریدند؟!
غرور افرین هست و لذت بخش / امیر وظیفه شناس
🔶قشنگ تر از این رقصشون می دونین چیه؟ کردی رقصیدنشون! اینها هر کدوم از یه جای ایرانن ولی به راحتی کردی رو از خودشون می دونن ! بعد می گن این کشور تجزیه می شه! / بهرام
🔞 @ersaleakharinkhabar2
#ارسال_آخرین_خبر۲
۱۴۰۵/۰۷/۰۶
- ❤ 1
Post #14499
110
Forwarded from hasan akhavan
سوال:توایران وشاید تمام جهان سوم،چرا عمر حکومتها کم وکمتر شده ومیشه؟ وبیشتر سیاستمداران گرفتار زندان وحبس وتبعید و...کشته میشوند؟
Post #14497
98
Forwarded from آکادمی-مهندسی-طرح-نو
ترس از هوش مصنوعی مثل ترس از غربزدگی است. ترس از غربزدگی باعث شد که ما نرویم به شناسایی غرب پردازیم و از مزایای آن بهر ه ببریم. حالا هم قبل از اینکه بدنبال این برویم که هوش مصنوعی چه استفاده هایی دارد رفته ایم سراغ اینکه جه مضراتی دارد برای هر کس ضرر داشته باشد برای ما ندارد چون ما غیر حرف خودمان هیچ حرف دیگری را نمی پذیریم ما باید به فکر این باشیم گه چگونه چهار میلیون دانشجو در دانشگاه ها از هوش مصنوعی استفاده کنند و حجاب از سر علم بردارند
- 🙏 1
Post #14495
92
چه سازوکارهایی میتوانند از تبدیل نارضایتی به جستوجوی رهبر کاریزماتیک و بیبرنامه جلوگیری کنند؟
✍ ف - بهرنگی
خشم مردم دلیل دارد. مشکل خشمی است که راهی به نهاد و برنامه پیدا نمیکند و ناچار به چهره پناه میبرد. چهل سال کار با پروژهها و سازمانها به من نشان داده است: هر جا کانال مشارکت و پاسخگویی بسته شود، بهجای اصلاح ساختار، ناجیجویی جای آن را میگیرد.
بلندگو اعتماد نمیسازد. دیدهشدن هم قدرت نیست. رهبری که از دل کار، تشکیلات و اعتماد اجتماعی بالا نیامده باشد، با هر میزان تبلیغ هم ریشه نمیگیرد.
هشدار را جدی بگیرید: وقتی به پرسش «چه باید کرد؟» فقط یک جمله پاسخ داده میشود، «خودش میداند»، این پاسخ نیست؛ اعتراف به نبود برنامه است. جریانی که آنچه کنار هم نگهش میدارد وفاداری به یک چهره است، نه برنامه، از پایه شکننده است. و جامعهای که به چنین وعدهای دل ببندد، هزینهاش را با چند سال دیگر از عمر خود میپردازد.
راه عبور چیست؟
- نهادهای مدنی و احزاب را بازسازی کنیم. جامعه بینهاد، طعمه هر ناجی است.
- برنامه بخواهیم، نه شعار. اقتصاد، حقوق شهروندی، عدالت انتقالی، ساختار تصمیمگیری: پاسخ مشخص، قابل سنجش.
- شفافیت مالی و پاسخگویی را شرط پذیرش کنیم.
- میان محبوبیت رسانهای و پایگاه اجتماعی واقعی تفاوت بگذاریم.
- اعتماد را با همکاریهای کوچک و مکرر بسازیم.
ناجی نمیآید. نهادی که در نبود هر فرد هم کار کند، میآید، اگر بسازیمش.
✍ ف - بهرنگی
خشم مردم دلیل دارد. مشکل خشمی است که راهی به نهاد و برنامه پیدا نمیکند و ناچار به چهره پناه میبرد. چهل سال کار با پروژهها و سازمانها به من نشان داده است: هر جا کانال مشارکت و پاسخگویی بسته شود، بهجای اصلاح ساختار، ناجیجویی جای آن را میگیرد.
بلندگو اعتماد نمیسازد. دیدهشدن هم قدرت نیست. رهبری که از دل کار، تشکیلات و اعتماد اجتماعی بالا نیامده باشد، با هر میزان تبلیغ هم ریشه نمیگیرد.
هشدار را جدی بگیرید: وقتی به پرسش «چه باید کرد؟» فقط یک جمله پاسخ داده میشود، «خودش میداند»، این پاسخ نیست؛ اعتراف به نبود برنامه است. جریانی که آنچه کنار هم نگهش میدارد وفاداری به یک چهره است، نه برنامه، از پایه شکننده است. و جامعهای که به چنین وعدهای دل ببندد، هزینهاش را با چند سال دیگر از عمر خود میپردازد.
راه عبور چیست؟
- نهادهای مدنی و احزاب را بازسازی کنیم. جامعه بینهاد، طعمه هر ناجی است.
- برنامه بخواهیم، نه شعار. اقتصاد، حقوق شهروندی، عدالت انتقالی، ساختار تصمیمگیری: پاسخ مشخص، قابل سنجش.
- شفافیت مالی و پاسخگویی را شرط پذیرش کنیم.
- میان محبوبیت رسانهای و پایگاه اجتماعی واقعی تفاوت بگذاریم.
- اعتماد را با همکاریهای کوچک و مکرر بسازیم.
ناجی نمیآید. نهادی که در نبود هر فرد هم کار کند، میآید، اگر بسازیمش.
- 🤔 1
Post #14494
99
فایل پیدیاف مقاله ⬆️
*بافت نهادی و سیاست سرزمینی: تحلیل سیاست جدید منطقهای و سازمانهای توسعهی منطقهای در ترکیه*
نوری یاوان، شکری ییلماز و آیکوت آنیچ
ترجمهی کمال اطهاری
کانال تلگرامی البرز، مرداد ۱۴۰۵
*پیشگفتار مترجم*
نهادها (institutions) قواعدی هستند که روابط اقتصادی، اجتماعی، و سیاسی را شکل میدهند، و بر اساس ارزشها، خواستهها و آرمانهای بشر ساخته میشوند. در واقع تاریخ تکامل بشر، تاریخ تکامل این نهادها است. ازینرو در متون علمیِ ترجمهشدهی متعدد و با ارزشی در ایران، به اهمیت نهادها در توسعه پرداخته شده، اما دربارهی دانش بسیار مهم «نهادسازی» institutional work یا institution building غفلت اساسی وجود داشته است. نهادسازی فعالیتِ هدفمندِ (پراکسیسِ) افراد یا سازمانها برای ایجاد، حفظ، اصلاح و یا حذف نهادها است، و کشف آداب آن خود به دانشی نوین تبدیل شده است. بدون داشتن چنین دانشی، نهادسازی موفق (که شرط لازم تاریخسازی است) ممکن نیست و بدتر از آن، این بیدانشی به ایجاد نهادهای ناقص (imperfect) و کژکارکرد (dysfunctional) میانجامد؛ که در ایران چنین شده و به بحران اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و زیستمحیطی کنونی انجامیده، و انحصارطلبان جهانی و منطقهای را به دخالت نظامی برای اعمالِ سلطهی خود ترغیب کرده است.
آداب نهادسازی را در کتاب «درآمدی بر سرمشق توسعهی اقتصاد و جامعهی دانش در ایران» بهتفصیل شرح دادهام، ترجمهی مقالهی «بافت نهادی و سیاست سرزمینی: تحلیل سیاست جدید منطقهای و سازمانهای توسعهی منطقهای در ترکیه» را به چند دلیل انجام دادهام: نخست، این مقاله فشردهای از آخرین دستاوردهای نظری و تجربی را دربارهی تحلیل نهادسازی، بهطور گویا ارائه مینماید. دوم، با خواندن مقاله میتوان دریافت که آنچه نورث و همفکرانش دربارهی اثر «وابستگی به مسیر»، گذشتن اطلاعات از «فیلتر فرهنگی»، یا «نظامهای دسترسی محدود» در نهادسازی شرح دادهاند، در این مقاله تبدیل به مفاهیم نظری شده و در تحلیل تجربی بهکار آمده است. سوم، این مفاهیم در تحلیل سیاست توسعهی منطقهای در ترکیه بهکار گرفته شده که نهادسازی آن هم از لحاظ برنامهریزی فضایی و هم تمرکززدایی دارای اهمیت اساسی در توسعه است، و حاکمیت و کارشناسان ایران دچار ناتوانی فکری و عملی در هر دو زمینه هستند. چهارم، ترکیه و ایران از لحاظ الگوی نهادی ورود به صنعتیشدن از ابتدای قرن بیستم بسیار شبیه هم هستند. بهطور مثال گرایش به «استانیسازی» نهادها در این مقاله، با همین نتیجهی من در مقالهی «خشکسالی یا خشکسازی: اقتصاد سیاسی آب در ایران» خوانایی دارد، ازینرو کارشناسان مربوطه ازین ترجمه استفاده زیادی میتوانند ببرند. پنجم، همانطور که در مقالهی اخیر و نیز پیشگفتار ترجمهی دو مقاله دربارهی چالشهای کسب هژمونی در مالزی با رویکرد گرامشیایی اشاره کرده بودم، بدون اغراق روشنفکران و فعالان مدنی و سیاسی ایران از لحاظ بهرهگیری نظری و عملی از نظریههای نوین، از جوامعی چون ترکیه و مالزی تا بیست سال عقب هستند و ضروری است بهرغم همهی سختیها، این عقبماندگی را جبران کنند تا مردم شایستهی ایران از درد و رنجی چندچندان که نسبت به مردم ترکیه و مالزی تحمل میکنند، رها شوند.
⬅️ [نسخهی Instant View در تلگرام ](https://t.me/athari_alborz/464)
▫️▫️
Telegram البرز | کمال اطهاری ▪️ ▫️ ▪️
#ترجمه
بافت نهادی و سیاست سرزمینی: تحلیل سیاست جدید منطقهای و سازمانهای توسعهی منطقهای در ترکیه
نوری یاوان، شکری ییلماز و آیکوت آنیچ
ترجمهی کمال اطهاری
کانال تلگرامی البرز، مرداد ۱۴۰۵
پیشگفتار مترجم
نهادها (institutions) قواعدی هستند… *بافت نهادی و سیاست سرزمینی: تحلیل سیاست جدید منطقهای و سازمانهای توسعهی منطقهای در ترکیه*
نوری یاوان، شکری ییلماز و آیکوت آنیچ
ترجمهی کمال اطهاری
کانال تلگرامی البرز، مرداد ۱۴۰۵
*پیشگفتار مترجم*
نهادها (institutions) قواعدی هستند که روابط اقتصادی، اجتماعی، و سیاسی را شکل میدهند، و بر اساس ارزشها، خواستهها و آرمانهای بشر ساخته میشوند. در واقع تاریخ تکامل بشر، تاریخ تکامل این نهادها است. ازینرو در متون علمیِ ترجمهشدهی متعدد و با ارزشی در ایران، به اهمیت نهادها در توسعه پرداخته شده، اما دربارهی دانش بسیار مهم «نهادسازی» institutional work یا institution building غفلت اساسی وجود داشته است. نهادسازی فعالیتِ هدفمندِ (پراکسیسِ) افراد یا سازمانها برای ایجاد، حفظ، اصلاح و یا حذف نهادها است، و کشف آداب آن خود به دانشی نوین تبدیل شده است. بدون داشتن چنین دانشی، نهادسازی موفق (که شرط لازم تاریخسازی است) ممکن نیست و بدتر از آن، این بیدانشی به ایجاد نهادهای ناقص (imperfect) و کژکارکرد (dysfunctional) میانجامد؛ که در ایران چنین شده و به بحران اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و زیستمحیطی کنونی انجامیده، و انحصارطلبان جهانی و منطقهای را به دخالت نظامی برای اعمالِ سلطهی خود ترغیب کرده است.
آداب نهادسازی را در کتاب «درآمدی بر سرمشق توسعهی اقتصاد و جامعهی دانش در ایران» بهتفصیل شرح دادهام، ترجمهی مقالهی «بافت نهادی و سیاست سرزمینی: تحلیل سیاست جدید منطقهای و سازمانهای توسعهی منطقهای در ترکیه» را به چند دلیل انجام دادهام: نخست، این مقاله فشردهای از آخرین دستاوردهای نظری و تجربی را دربارهی تحلیل نهادسازی، بهطور گویا ارائه مینماید. دوم، با خواندن مقاله میتوان دریافت که آنچه نورث و همفکرانش دربارهی اثر «وابستگی به مسیر»، گذشتن اطلاعات از «فیلتر فرهنگی»، یا «نظامهای دسترسی محدود» در نهادسازی شرح دادهاند، در این مقاله تبدیل به مفاهیم نظری شده و در تحلیل تجربی بهکار آمده است. سوم، این مفاهیم در تحلیل سیاست توسعهی منطقهای در ترکیه بهکار گرفته شده که نهادسازی آن هم از لحاظ برنامهریزی فضایی و هم تمرکززدایی دارای اهمیت اساسی در توسعه است، و حاکمیت و کارشناسان ایران دچار ناتوانی فکری و عملی در هر دو زمینه هستند. چهارم، ترکیه و ایران از لحاظ الگوی نهادی ورود به صنعتیشدن از ابتدای قرن بیستم بسیار شبیه هم هستند. بهطور مثال گرایش به «استانیسازی» نهادها در این مقاله، با همین نتیجهی من در مقالهی «خشکسالی یا خشکسازی: اقتصاد سیاسی آب در ایران» خوانایی دارد، ازینرو کارشناسان مربوطه ازین ترجمه استفاده زیادی میتوانند ببرند. پنجم، همانطور که در مقالهی اخیر و نیز پیشگفتار ترجمهی دو مقاله دربارهی چالشهای کسب هژمونی در مالزی با رویکرد گرامشیایی اشاره کرده بودم، بدون اغراق روشنفکران و فعالان مدنی و سیاسی ایران از لحاظ بهرهگیری نظری و عملی از نظریههای نوین، از جوامعی چون ترکیه و مالزی تا بیست سال عقب هستند و ضروری است بهرغم همهی سختیها، این عقبماندگی را جبران کنند تا مردم شایستهی ایران از درد و رنجی چندچندان که نسبت به مردم ترکیه و مالزی تحمل میکنند، رها شوند.
⬅️ [نسخهی Instant View در تلگرام ](https://t.me/athari_alborz/464)
▫️▫️
- 🤔 1
About this channel
- How can I read @secularrepublic4iran without a Telegram account?
- TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for کانونهای جمهوریخواهی ایران: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
- How many subscribers does کانونهای جمهوریخواهی ایران have?
- کانونهای جمهوریخواهی ایران (@secularrepublic4iran) has 1.08K subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
- Does کانونهای جمهوریخواهی ایران know I viewed it here?
- No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.