نهم ـ نقش رهبران مذهبی؛ تبدیل اعتراض به انقلاب سیاسی:
در این مرحله، نقش رهبری مذهبی اهمیت بیشتری پیدا کرد.
اعتراض اجتماعی زمانی میتواند به انقلاب سیاسی تبدیل شود که بتواند به پرسشهایی مانند اینها پاسخ دهد:
چه میخواهیم؟
چه چیزی را نمیپذیریم؟
چه کسی سخنگوی این حرکت است؟
مرز مصالحه کجاست؟
و پس از سقوط نظم موجود چه باید کرد؟
رهبری مذهبی توانست بخش قابل توجهی از اعتراضهای متنوع را در یک چارچوب سیاسی و اخلاقی مشترک قرار دهد و از طریق شبکههای مذهبی و ارتباطی، استمرار بسیج را تقویت کند.
در نتیجه، نباید نقش رهبران را صرفاً انعکاسدهنده نارضایتی مردم دانست. آنان در شکل دادن به جهت، زبان، هدف و مرزهای جنبش نیز نقش داشتند.
اما در عین حال، نباید این نقش را چنان بزرگ کرد که گویی بدون رهبران هیچ نارضایتی و بحران اجتماعی وجود نداشت.
رهبری بر بستری از بحران عمل کرد؛ اما نحوه استفاده از آن بستر، خود بخشی از تاریخ انقلاب بود.
دهم ـ ارتش و فروپاشی ظرفیت حکومت:
هیچ انقلاب موفقی صرفاً با تعداد معترضان توضیح داده نمیشود. مسئله اساسی این است که حکومت تا چه اندازه توان استفاده از ابزارهای قدرت خود را حفظ میکند.
در ماههای پایانی، شکاف میان حکومت و جامعه، بحران سیاسی در رأس قدرت و گسترش اعتصابها، مسئله استفاده از نیروی نظامی را پیچیدهتر کرد.
تا زمانی که دستگاه دولتی و نظامی قادر باشد تصمیم واحدی بگیرد و آن را اجرا کند، اعتراض لزوماً به فروپاشی رژیم منجر نمیشود.
اما هنگامی که در درون ساختار قدرت درباره راه برخورد با بحران اختلاف ایجاد شود، ظرفیت حکومت کاهش مییابد.
در اینجا نیز عامل انسانی اهمیت دارد: ارتش فقط یک ساختار نبود؛ مجموعهای از انسانها، فرماندهان، تصمیمها و برداشتها بود.
یازدهم ـ از برساخت جنبش تا برساخت قدرت:
اما فرایند انقلاب در فرسایش و فروپاشی قدرت موجود متوقف نمیشود. هنگامی که بسیج اجتماعی گسترش مییابد، مشروعیت و ظرفیت حکومت فرسوده میشود و نیروهای مخالف به نیرویی سیاسی مؤثر تبدیل میشوند، مسئله دیگری پدیدار میشود: چگونه نیروی اجتماعیِ برساختهشده به قدرت سیاسی تبدیل میشود؟
در انقلاب ۱۳۵۷، اعتراضهای پراکنده بهتدریج از طریق شبکههای اجتماعی و مذهبی، ائتلافهای گسترده و تغییر ادراک بازیگران، به نیرویی تبدیل شدند که توانست در برابر ساختار قدرت موجود قرار گیرد. بنابراین، قدرت انقلابی صرفاً نتیجه سقوط قدرت پیشین نبود؛ بلکه در جریان سازمانیابی، ائتلاف، رهبری، ایجاد اعتماد و شکلگیری سازوکارهای بدیل، خود نیز برساخته شد.
از این منظر، انقلاب را باید همزمان فرایند فرسایش قدرت موجود و برساخت قدرت جدید دانست. این دو فرایند از یکدیگر جدا نیستند و در تعامل با یکدیگر پیش میروند. هرچه ظرفیت حکومت کاهش مییابد، امکان برساخت قدرت رقیب افزایش مییابد؛ و هرچه نیروی اجتماعی مخالف توانمندتر میشود، فرسایش اقتدار موجود نیز میتواند شتاب بگیرد.
در اینجا همان اصل نظری اهمیت پیدا میکند:
«تفکیک، ابزار شناخت است؛ اما ترکیب، ویژگی واقعیت اجتماعی است.»
میتوان برای تحلیل، ساختار و عاملیت، جامعه و دولت، امر داخلی و بینالمللی، یا اعتراض و قدرت را از یکدیگر تفکیک کرد؛ اما در واقعیت انقلابی، این عناصر در یک فرایند مرکب و بینااجتماعی به یکدیگر پیوند میخورند.
از این رو، گسست انقلابی را نباید صرفاً لحظه سقوط یک نظام دانست. گسست زمانی شکل نهایی پیدا میکند که نیروی اجتماعی بتواند از مرحله اعتراض و مقاومت عبور کند و به تولید شکل تازهای از قدرت سیاسی برسد، یعنی ظهور قدرت دو گانه .
به این معنا، انقلاب نه فقط فروپاشی قدرت موجود، بلکه برساخت قدرت جدید نیز هست؛ و همین انتقال، یکی از مهمترین حلقههای فهم انقلاب به مثابه یک فرایند تاریخی است.
دوازدهم ـ بنابراین انقلاب ۱۳۵۷ را چگونه باید فهمید؟
اگر بخواهیم کل فرایند را در یک مدل فشرده خلاصه کنیم، میتوان مراحل آن را چنین دید:
مرحله نخست: انباشت بحرانها
تغییرات اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی، شکافهایی ایجاد کردند که نظام سیاسی نتوانست بهطور کامل آنها را جذب کند.
مرحله دوم: گشایش و تغییر محیط
تحولات بینالمللی، بهویژه سیاست حقوق بشر دولت کارتر، در کنار عوامل داخلی، به تغییر محاسبات شاه و مخالفان و گشایش نسبی فضای سیاسی کمک کرد.
مرحله سوم: تغییر ادراک و بسیج
مخالفان دریافتند که فضای کنش گستردهتر شده است؛ اعتراضها گسترش یافتند و امکان تغییر رژیم از یک تصور دور به گزینهای واقعیتر تبدیل شد.
مرحله چهارم: فرسایش ظرفیت دولت و افزایش عاملیت
Post #14510
67