یعنی:
تغییر سیاست خارجی آمریکا → تغییر برداشت شاه → گشایش نسبی → افزایش فعالیت مخالفان → تغییر ادراک جامعه از امکان اعتراض → افزایش مشارکت → تشدید بحران سیاسی
بنابراین، حتی اگر فرض کنیم هدف اصلی سیاست حقوق بشر آمریکا سرنگونی شاه نبود، باز هم میتوان بررسی کرد که این سیاست چگونه، ناخواسته یا غیرمستقیم، بر محیط سیاسی ایران اثر گذاشت.
پنجم ـ اما «کارتر انقلاب را ایجاد کرد» نیز توضیح کافی نیست:
در اینجا باید از سادهسازی دیگری نیز پرهیز کرد.
سیاست آمریکا در قبال شاه، سیاستی یکدست و روشن برای کنار گذاشتن او نبود. دولت کارتر همچنان از جایگاه راهبردی ایران حمایت میکرد و حتی برای ادامه فروش تسلیحات پیشرفته به حکومت شاه تلاش کرد. در سفر کارتر به ایران در دسامبر ۱۹۷۷ نیز او آشکارا از شاه تمجید کرد.
بنابراین، نمیتوان این دوره را بهسادگی «رها کردن شاه توسط آمریکا» یا تصمیم واشنگتن برای ایجاد انقلاب توصیف کرد.
تناقض دقیقاً در همینجاست: از یک سو، سیاست حقوق بشر آمریکا به شاه پیام میداد که شیوههای سرکوب گذشته دیگر بدون هزینه سیاسی نیست؛ از سوی دیگر، سیاست راهبردی آمریکا همچنان بر حفظ ایران بهعنوان متحد منطقهای استوار بود.
در نتیجه، عاملیت بینالمللی خود بخشی از یک وضعیت متناقض بود. اهمیت تاریخی آن نیز دقیقاً در همین تناقض نهفته است: ممکن است یک قدرت خارجی قصد ایجاد انقلاب نداشته باشد، اما سیاستهایش بتواند بخشی از شرایطی را ایجاد کند که در آن انقلاب امکانپذیرتر شود.
ششم ـ تغییر ادراک امکان؛ لحظهای تعیینکننده:
یکی از مهمترین تحولات سالهای ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷، تغییر تصور مردم و مخالفان درباره امکان تغییر بود.
تا زمانی که حکومت شکستناپذیر به نظر میرسد، هزینه اعتراض بسیار بالاست؛ اما هنگامی که نشانههای ضعف ظاهر میشود، محاسبه بازیگران تغییر میکند.
اگر گروهی تصور کند اعتراضش بیاثر است، ممکن است سکوت کند؛ اما اگر ببیند گروه دیگری اعتراض کرده و حکومت عقبنشینی کرده است، احتمال مشارکت افزایش مییابد.
به این ترتیب، اعتراض میتواند خود به تولید شرایط اعتراض بیشتر منجر شود.
در ایران نیز گشایش نسبی فضای سیاسی، فعالیت روشنفکران، نامههای اعتراضی، فعالیت گروههای مذهبی و سیاسی و سپس اعتراضهای خیابانی، بهتدریج تصور امکان تغییر را تقویت کردند.
در چنین شرایطی، مسئله فقط نارضایتی نبود؛ مسئله این بود که نارضایتی به امکان تغییر تبدیل شد.
هفتم ـ از اعتراض به بسیج گسترده:
در مرحله بعد، اعتراض از گروههای محدود فراتر رفت.
اعتراضهای زنجیرهای، مراسم چهلم، اعتصابها و گسترش فعالیتهای اجتماعی، به فرایندهایی تبدیل شدند که یکدیگر را تقویت میکردند.
در این مرحله، اقتصاد و سیاست به یکدیگر پیوند خوردند. اعتصابها نهفقط اعتراض اجتماعی، بلکه به مسئلهای درباره ظرفیت واقعی دولت برای اداره کشور تبدیل شدند.
هرچه اعتصابها گستردهتر شدند، توان حکومت برای حفظ نظم عادی اقتصادی و اداری کاهش یافت؛ و هرچه این توان کاهش یافت، تصور ضعف حکومت بیشتر شد.
بنابراین، چرخهای شکل گرفت:
اعتراض → ضعف حکومت → افزایش اعتماد به امکان پیروزی → اعتراض بیشتر → تضعیف بیشتر حکومت
در این نقطه، انقلاب دیگر صرفاً مجموعهای از نارضایتیها نبود؛ به فرایندی خودتقویتشونده تبدیل شده بود.
هشتم ـ شش ماه پایانی؛ افزایش وزن عاملیت انسانی:
با نزدیک شدن به ماههای پایانی سال ۱۳۵۷، اهمیت ساختارهای بلندمدت همچنان باقی بود، اما وزن تصمیمهای انسانی افزایش یافت.
این همان جایی است که نباید انقلاب را صرفاً به جبر تاریخی تبدیل کرد.
تصمیم شاه درباره میزان سرکوب، مذاکره یا اصلاح؛ تصمیم مخالفان درباره پذیرش یا رد مصالحه؛ موضع رهبران مذهبی؛ رفتار ارتش؛ تصمیم نخستوزیران و نخبگان سیاسی؛ و موضع دولتهای خارجی، همگی میتوانستند مسیر وقایع را تغییر دهند.
در این مرحله، تاریخ به مجموعهای از انتخابها و واکنشهای متقابل تبدیل شده بود.
سخنرانی شاه در ۱۴ آبان ۱۳۵۷، که در آن از شنیدن صدای انقلاب و اشتباهات گذشته سخن گفت، یکی از نمونههای مهم این مرحله است. این سخنرانی نشان میدهد که حکومت خود نیز وارد مرحلهای شده بود که در آن امکانهای مختلف ــ از اصلاح و مصالحه تا برخورد شدیدتر ــ در برابر آن قرار داشت.
نمیتوان از این واقعیت نتیجه گرفت که اگر شاه مسیر دیگری را انتخاب میکرد، حتماً انقلاب متوقف میشد؛ تاریخ خلاف واقع چنین قطعیتی را در اختیار ما نمیگذارد.
اما میتوان نتیجه گرفت که مسیر نهایی از پیش تعیین نشده بود.
Post #14509
41