انقلاب ۱۳۵۷؛ از بستر تا گسست !
مقدمه
انقلاب ۱۳۵۷ را نمیتوان صرفاً انفجار ناگهانی نارضایتی عمومی، نتیجه اجتنابناپذیر بحرانهای اقتصادی و اجتماعی، یا محصول اراده یک رهبر دانست. انقلاب فرایندی چندلایه و متحرک بود که در آن ساختارهای اجتماعی و اقتصادی، ضعفها و تناقضهای سیاسی، شبکههای بسیج اجتماعی، تغییر ادراک بازیگران، شرایط بینالمللی و تصمیمهای انسانی، بهطور متقابل بر یکدیگر اثر گذاشتند.
از این منظر، پرسش اصلی فقط این نیست که «چرا مردم ناراضی شدند؟»؛ بلکه این است که چگونه نارضایتیهای پراکنده به جنبشی گسترده تبدیل شد، چگونه امکان تغییر رژیم در ذهن بازیگران واقعی شد، چرا حکومت نتوانست این روند را متوقف کند، و سرانجام چگونه در ماههای پایانی، یکی از مسیرهای ممکن تاریخی ــ یعنی سقوط سلطنت و استقرار نظامی متفاوت ــ بر مسیرهای دیگر غلبه کرد.
یکم ـ امکان انقلاب با وقوع انقلاب یکی نیست:
پیش از سال ۱۳۵۷، مجموعهای از عوامل زمینههای بحران را فراهم کرده بودند: دگرگونی سریع اجتماعی، شهرنشینی، توسعه نامتوازن، گسترش آموزش، تغییر ترکیب طبقاتی جامعه، نارضایتیهای سیاسی، محدودیت مشارکت، ضعف نهادهای مستقل سیاسی و فاصله میان بخشی از جامعه و ساختار قدرت.
اما وجود این عوامل بهخودیخود انقلاب را اجتنابناپذیر نمیکرد. جامعهای میتواند با بحرانهای عمیق روبهرو باشد، بدون آنکه رژیم سیاسی آن الزاماً سقوط کند.
برای تبدیل بحران به انقلاب، باید در محاسبات بازیگران تغییر ایجاد شود: مردم باید امکان اعتراض را واقعیتر ببینند، مخالفان احساس کنند هزینه کنش کاهش یافته است، حکومت نشانههایی از ضعف نشان دهد و نخبگان سیاسی و اجتماعی احتمال تغییر را جدیتر تلقی کنند.
بنابراین، باید میان شرایط امکان انقلاب و فرایند تحقق انقلاب تفاوت گذاشت. این تمایز برای فهم انقلاب ایران اهمیت اساسی دارد؛ زیرا بخش قابل توجهی از آنچه بعدها «مقدمات انقلاب» نامیده شد، در زمان وقوع لزوماً چنین معنایی نداشت.
دوم ـ جامعهای که تغییر کرده بود، اما نظام سیاسی همچنان محدود مانده بود:
دگرگونیهای اجتماعی دهههای پیش از انقلاب، جامعه ایران را پیچیدهتر و متکثرتر کرده بود. شهرها رشد کرده بودند، طبقات متوسط جدید شکل گرفته بودند، دانشگاهها گسترش یافته بودند و گروههای اجتماعی جدیدی وارد عرصه عمومی شده بودند.
اما نظام سیاسی همچنان بر تمرکز قدرت، کنترل تشکلهای مستقل و محدودیت رقابت سیاسی استوار بود.
در چنین شرایطی، شکافی میان جامعهای که تغییر کرده بود و نظام سیاسیای که ظرفیت محدودی برای جذب این تغییرات داشت شکل گرفت.
این شکاف بهتنهایی انقلاب ایجاد نمیکرد، اما زمینهای فراهم میساخت که در صورت گشایش فضای سیاسی، مطالبات انباشته بتوانند با سرعت بیشتری وارد عرصه عمومی شوند.
سوم ـ نقش شبکههای اجتماعی و مذهبی:
یکی از ویژگیهای مهم ایران، وجود شبکههایی بود که برخلاف بسیاری از تشکلهای سیاسی رسمی، بهطور کامل از میان نرفته بودند.
مساجد، روحانیون، هیئتها، بازار و شبکههای ارتباطی مذهبی، امکان انتقال پیام، ایجاد اعتماد و سازماندهی اعتراض را فراهم میکردند.
از همین رو، نقش مذهب را نباید صرفاً به ایدئولوژی تقلیل داد. مذهب در این فرایند هم زبان معنا بود، هم شبکه ارتباطی، هم منبع مشروعیت و هم ابزار بسیج.
اما این شبکهها تا زمانی که فضای سیاسی و اجتماعی مناسب فراهم نشود، الزاماً به انقلاب منتهی نمیشوند. شبکه سازمانی باید با فرصت سیاسی و تغییر ادراک بازیگران پیوند بخورد.
چهارم ـ عاملیت بینالمللی؛ حلقهای که نباید از تحلیل حذف شود:
در اینجا یکی از عوامل مهم وارد میشود: تغییر فضای بینالمللی در نیمه دوم دهه ۱۹۷۰ و بهویژه سیاست حقوق بشر دولت جیمی کارتر.
کارتر از آغاز ریاستجمهوری خود حقوق بشر را به یکی از محورهای سیاست خارجی آمریکا تبدیل کرد. این سیاست در مورد ایران نیز اثر گذاشت؛ زیرا شاه و مخالفان هر دو برداشت کردند که واشنگتن ممکن است نسبت به شیوه حکومتداری او حساستر شده باشد.
پیامد مهم این تحول صرفاً تصمیمهای رسمی آمریکا نبود؛ بلکه برداشت بازیگران ایرانی از تغییر سیاست آمریکا بود.
شاه در سالهای ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷ به سمت نوعی گشایش نسبی حرکت کرد: آزادی برخی زندانیان سیاسی، کاهش بخشی از محدودیتها و تحمل بیشتر برخی فعالیتهای مخالفان، از نشانههای این دوره بود. در همان زمان، مخالفان نیز شروع به آزمودن حدود فضای جدید کردند.
این نکته از نظر نظری مهم است: عامل بینالمللی الزاماً از طریق دخالت مستقیم عمل نمیکند؛ گاهی از طریق تغییر محاسبات بازیگران داخلی وارد فرایند سیاسی میشود.
Post #14508
43