TGViewer
Channel Public Channel
𝐀𝐧𝐬𝐰𝐞𝐫𝐬

𝐀𝐧𝐬𝐰𝐞𝐫𝐬

@red_stary_answer

✨️🫴 @red_stary
Subscribers
9
Photos
68
Videos
73
Links
14

Showing posts older than #137 · Back to latest

Older Posts 15 shown
Post #136 60
𝐀𝐧𝐬𝐰𝐞𝐫𝐬 Photo
سم برای چند ثانیه هیچ حرفی نزد.
برای اولین بار، اون آرامش همیشگیش از بین رفته بود. نگاهش دیگه منطقی و حساب‌شده نبود؛ پر از حسادت و عصبانیت بود.
-تو... همیشه عاشقش بودی؟
استفن نگاهش کرد.
-آره. حتی وقتی ازش خبری نداشتم.
سم پوزخند تلخی زد.
-پس خیلی دیر کردی.
لوانا با تعجب به سم نگاه کرد.
+سم؟
سم بدون اینکه چشم از استفن برداره گفت:
-منم عاشقشم، و مطمئنا نمیذارم یه هیولا اونو ازم بگیره.
استفن یک قدم جلو اومد.
-پس ظاهرا باید براش رقابت کنیم.
سم اسلحه‌شو بالا آورد و با عصبانیت گفت:
-اگه مجبور باشم، آره.
لوانا بینشون ایستاد و با ناباوری گفت:
+صبر کنین... شما دوتا واقعاً دارین سر من دعوا می‌کنین؟
سم و استفن همزمان گفتن:
-آره...

@red_stary
Post #134 59
𝐒𝐚𝐦 𝐯𝐬 𝐒𝐭𝐞𝐩𝐡𝐞𝐧

لوانا سالها پیش، وقتی مدتی توی میستیک فالز زندگی می‌کرد، با استفن آشنا شده بود. استفن یکی از قدیمی‌ترین دوستاش بود؛ اما سال‌ها بود که هیچ خبری از هم نداشتن.
حالا بعد از این همه سال، لوانا همراه دین و سم برای شکار چندتا ومپایر به میستیک فالز برگشته بود.
دین طبق معمول ترجیح داده بود توی متل بمونه و خوش بگذرونه.
-شما دوتا برین شکار، من اینجا یه کار مهم دارم.
سم با تمسخر گفت:
-آره، خیلی مهم.
لوانا خندید و همراه سم راه افتاد.
بعد از چند ساعت بالاخره ومپایر رو پیدا کردن.
سم چاقوشو درآورد و آماده شد.
-این یکی دیگه فرار نمی‌کنه.
اما درست همون لحظه، ومپایر از تاریکی بیرون اومد.
لوانا خشکش زد.
+استفن...؟
استفن هم با دیدن لوانا چند لحظه مات موند.
-لوو؟
سم که چیزی از گذشته شون نمی‌دونست، جلو رفت تا کار رو تموم کنه، اما لوانا سریع خودش رو بین اون دوتا انداخت.
+صبر کن! اون دوست منه.
سم با تعجب نگاهش کرد.
-لوانا، اون یه ومپایره!
استفن نگاهش رو از سم گرفت و روی لوانا ثابت کرد.
Post #130 48
𝐃𝐞𝐚𝐧 𝐯𝐬 𝐒𝐚𝐦
ساینا یه فرشته بود؛ فرشته ای که مدت ها روی زمین زندگی کرده بود، ولی هنوز یه چیز رو نمی‌فهمید: احساسات انسانی.
مخصواصا عشق.
یه شب، وقتی سه تایی توی بونکر بودن، دین و سم دوباره سر یه موضوع مسخره شروع کردن به بحث.
-تو همیشه فکر می‌کنی فقط خودت می‌تونی از ساینا مراقبت کنی!
سم با عصبانیت جواب داد:
-چون تو هر بار می‌خوای همه چی رو با مشت و اسلحه حل کنی!
ساینا که وسطشون ایستاده بود، گیج نگاهشون کرد.
+چرا دارین دعوا می‌کنین؟
دین با حرص گفت:
-چون من دوستت دارم!
سم سریع برگشت سمتش.
-منم دوستش دارم!
ساینا چند لحظه ساکت موند.
-دوست داشتن... یعنی چی؟
هر دو برادر مات نگاهش کردن.
دین نفسش رو با کلافگی بیرون داد.
-وای خدا... این دختر قراره منو بکشه.
سم خندید.
-حداقل بالاخره فهمیدیم مشکل چیه.
ساینا با همون قیافه‌ی معصومش پرسید:
+پس کدومتون برنده شد؟
دین و سم همزمان گفتن:
-من!
ساینا فقط سرشو کج کرد.
-انسان‌ ها واقعا عجیبن.

@red_stary
Post #126 60
𝐀𝐧𝐬𝐰𝐞𝐫𝐬 Photo
مارک بالاخره یه شب، وقتی آریانا خواب بود، کنار بنی نشست و گفت:
-مرد، تو عاشقشی؟
بنی چند لحظه به آریانا نگاه کرد و با یه لبخند کوچیک گفت:
-آره... فکر کنم بدجوری.
نگاه مارک سرد شد.
-اون یه آدمه و تو یه ومپایری. نمی‌ذارم بهش صدمه بزنی.
بنی از لحن مارک تعجب کرد، بعد با یه لبخند کج گفت:
-مثل اینکه توام عاشقشی.
مارک چند لحظه سکوت کرد و بعد با همون نگاه سردش گفت:
-آره، هستم...
@red_stary
Post #124 61
𝐌𝐚𝐫𝐤 𝐯𝐬 𝐁𝐞𝐧𝐧𝐲

همه‌چی با یه انفجار شروع شد.
آریانا و مارک که همکار بودن، وسط یه ماموریت بودن که ناگهان همه‌جا منفجر شد. وقتی آریانا چشم‌هاشو باز کرد، خبری از ساختمونا و شهر نبود.
فقط یه جنگل تاریک بود و مهی که همه‌جا رو گرفته بود.
مارک به سختی از جاش بلند شد.
-آریانا؟ خوبی؟
آریانا سرشو تکون داد و با گیجی اطرافشو نگاه کرد.
+مارک... ما کجاییم؟
قبل از اینکه مارک جواب بده، صدای قدم‌هایی از بین درختا اومد.
مردی با موهای تیره و یه نگاه خسته از تاریکی بیرون اومد.
-اینجا جای آدما نیست.
مارک سریع اسلحه‌شو درآورد.
-تو کی هستی؟
مرد نگاه کوتاهی بهش انداخت.
-بنی.
بعد چشمش افتاد به آریانا.
چند ثانیه ساکت موند. انگار برای اولین بار بعد از مدت ها، چیزی توی برزخ توجهش رو جلب کرده بود.
بنی جلو اومد و گفت:
-اگه می‌خواین زنده بمونین، باید دنبالم بیاین.
از اون روز، بنی همراهشون شد.
اول فقط می‌خواست کمکشون کنه که از برزخ جون سالم به در ببرن، ولی کم‌ کم قضیه برای خودش هم عجیب شد.
هر بار آریانا زخمی می‌شد، بنی اولین نفری بود که کنارش می‌رسید.
و هر بار آریانا بهش لبخند می‌زد، بنی برای چند لحظه یادش می‌رفت کجاست.
Post #113 42
𝙄 𝙩𝙝𝙞𝙣𝙠 𝙩𝙝𝙚 𝙝𝙖𝙧𝙙𝙚𝙨𝙩 𝙥𝙖𝙧𝙩 𝙞𝙨 𝙡𝙚𝙖𝙫𝙞𝙣𝙜.
همه‌ی شهر درباره‌ی خونه‌ی قدیمی آخر خیابون حرف می‌زدن.

النور اهمیتی نمیداد

تا وقتی که اون روح، درست جلوی خونه‌ی خودش ظاهر شد.

دو روز بعد، یک شورولت ایمپالای مشکی وارد شهر شد.

دین و سم برای بررسی پرونده اومده بودن.

بعد از چند ساعت تحقیق، سم فهمید روح به طرز عجیبی به النور وصل شده و تا وقتی اون در خطر باشه، شکار هم تموم نمی‌شه.

-باید چند روز با ما بیای بانکر.

النور همون لحظه مخالفت کرد.

+با دو تا غریبه؟ محاله.

دین زیر لب گفت:

-گفتم که قبول نمی‌کنه.

اما سم فقط آروم گفت:

-مجبور نیستی بهمون اعتماد کنی... فقط بذار ازت محافظت کنیم.

...

کم‌کم، بانکر دیگه اون‌قدر غریبه نبود.

یه شب، وقتی شکار بالاخره تموم شد و روح برای همیشه آرام گرفت، النور کنار ایمپالا ایستاده بود.

سم نزدیکش شد.

-خب... بالاخره می‌تونی برگردی خونه.

النور چند لحظه سکوت کرد.

بعد لبخند خیلی آرومی زد.

+می‌دونی مشکل چیه، وینچستر؟

سم ابرو بالا انداخت.

+وقتی اومدم اینجا، ازت متنفر بودم...

نگاهش رو به چشم‌های سم دوخت.

+ولی حالا... فکر کنم سخت‌ترین بخش ماجرا، رفتنه.
@red_stary
Post #109 37
𝙔𝙤𝙪'𝙧𝙚 𝙣𝙤𝙩 𝙜𝙤𝙞𝙣𝙜 𝙩𝙤 𝙢𝙖𝙠𝙚 𝙩𝙝𝙚 𝙗𝙚𝙨𝙩 𝙘𝙝𝙤𝙞𝙘𝙚 𝙞𝙣 𝙩𝙝𝙚 𝙬𝙤𝙧𝙡𝙙...
ساغر از همون لحظه‌ی اول با کستیل مشکل داشت.

نه به خاطر اینکه فرشته بود...

به خاطر اینکه بیش از حد آروم بود.

هر وقت ساغر کلافه می‌شد، کستیل فقط با قیافه‌ی خونسردش نگاهش می‌کرد.

و این دیوونه‌کننده بود.

-می‌تونی یه بارم مثل یه آدم معمولی استرس بگیری؟

کستیل سرش رو کج کرد.

-استرس گرفتن... کمکی به حل مسئله می‌کنه؟

ساغر با حرص دست‌هاش رو بالا برد.

+نه! ولی حداقل طبیعیه!

...

چند روز بعد، هر دو دنبال یک اثر نفرین‌شده بودن؛ سکه‌ای که هر کسی لمسش می‌کرد، آینده‌های مختلف زندگیش رو می‌دید.

ساغر ناخواسته سکه رو برداشت.

در یک لحظه، صدها تصویر از جلوی چشمش رد شد.

راه‌های مختلف...

انتخاب‌های مختلف...

زندگی‌هایی که هیچ‌کدوم شبیه هم نبودن.

با نفس‌های بریده، سکه از دستش افتاد.

-اگه انتخاب اشتباه کنم چی...؟

کستیل سکه رو از روی زمین برداشت و با یک حرکت، اثر جادوش رو از بین برد.

- آینده... چیزی نیست که از قبل نوشته شده باشه.

- تو قرار نیست بهترین انتخاب دنیا رو انجام بدی...فقط انتخابی رو انجام بده که متعلق به خودت باشه.
@red_stary
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →