Post #108
33
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram
𝐀 Showing posts older than #109 · Back to latest
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram

اولین قانونی که دین برای خودش گذاشته بود این بود:
«هیچوقت با جین هم تیمی نشو.»
چون هر بار کنار هم قرار میگرفتن، یکیشون با لب شکافته برمیگشت و اون یکی با اعصاب خورد.
-اگه پنج دقیقه به حرفم گوش بدی، شاید این پرونده زودتر تموم شه.
جین پوزخند زد.
+اگه پنج دقیقه کمتر غر بزنی، شاید حرفتو گوش بدم.
...
پرونده دربارهی یک شیطان بود که عاشق بازی دادن شکارچیا بود.
دین و جین رو داخل یه کارخانهی متروکه گیر انداخت و تمام درها رو قفل کرد.
-عالیه... گیر افتادیم.
+نه، وینچستر... تو گیر افتادی.
دین خندید.
-الان وقت کل کل کردنه؟
جین اسلحش رو مسلح کرد.
+تا وقتی نفس میکشم، آره.
همون لحظه صدای غرش هیولا توی سالن پیچید.
این بار، بدون اینکه حرفی بزنن، پشت به پشت هم ایستادن.
هر کدوم مراقب سمت خودش بود...
و بیاینکه اعتراف کنن، حواسشون بیشتر به اون یکی بود تا خود شکار.
چند دقیقه بعد، وقتی هیولا از پا افتاد، هر دو نفسنفس میزدن.
-زخمی شدی
+نگران شدی؟
-البته که نه!
+تو دروغ گوی افتضاحی هستی وینچستر
@red_stary
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram

- اگه یه بار دیگه روم اسلحه بکشی، خودم میکشمت.
نیلوفر بدون اینکه حتی پلک بزنه، ضامن اسلحه رو کشید.
+بیا امتحانش کنیم
دین پوزخند زد.
-عاشق اعتماد به نفست شدم.
+متقابله.
چند دقیقه قبل، هر دو دنبال یه شیطان اومده بودن.
حالا خودشون اسلحه روی سر هم گرفته بودن.
هیچکدوم حاضر نبود کوتاه بیاد.
درست همون لحظه، دیوارهای انبار لرزیدن و شیطان با خندهای بلند ظاهر شد.
-واقعاً بامزه میشد... قبل از اینکه من بکشمتون، خودتون همدیگه رو میکشتید.
شیطان حمله کرد.
دین بدون فکر خودش رو جلوی نیلوفر انداخت.
چاقوی فرشتهای رو توی قلب شیطان فرو کرد، اما خودش با شدت به دیوار کوبیده شد.
نیلوفر برای اولین بار ترسید.
وقتی بالای سر دین رسید، خون از کنار لبش سرازیر شده بود.
+وینچستر... هی، چشماتو باز کن.
دین یه چشمشو باز کرد
-فکر میکردم... از مردنم خوشحال بشی.
نیلوفر یقشو گرفت.
+خفه شو.
چند ثانیه فقط به هم خیره موندن.
انگار تمام اون دعواها، طعنهها و نفرتها، فقط راهی بودن که هیچکدوم مجبور نشن اعتراف کنن نبودن اون یکی، بیشتر از هر هیولایی میترسونتشون.
@red_stary
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram

پرنیان از فرشتهها متنفر بود.
به نظرش، موجوداتی بودن که همیشه دیر میرسیدن؛ وقتی همهچیز از دست رفته بود.
و هیچ فرشتهای بیشتر از کستیل اعصابش رو خورد نمیکرد.
هر بار همدیگه رو میدیدن، بحثشون به دعوا میکشید.
شما فقط از بالا نگاه میکنید... هیچوقت نمیفهمید آدم بودن چقدر سخته!
کستیل، مثل همیشه، فقط با آرامش نگاهش میکرد.
-شاید حق با تو باشه.
همین آرامشش، پرنیان رو بیشتر عصبانی میکرد.
...
چند هفته بعد، برای بستن یک شکاف میان زمین و بهشت، مجبور شدن با هم همکاری کنن.
طلسم موفق شد...
اما بهایش، انتقال بخشی از درد و خستگی پرنیان به کسی بود که طلسم را کامل میکرد.
وقتی همهچیز تمام شد، کستیل بیصدا روی زانو افتاد.
پرنیان با تعجب جلو رفت.
+چی شده؟
کستیل به سختی نفس کشید.
-حالا... میفهمم.
پرنیان اخم کرد.
+چی رو؟
کستیل برای اولین بار نگاهش را از زمین برداشت.
در چشمهای آبیاش، اندوهی بود که قبلاً دیده نمیشد.
-اینکه هر روز با این همه خستگی... باز هم بلند میشی و ادامه میدی.
سکوت بینشان نشست.
@red_stary
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram

اولین باری که دین و آوین با هم روبهرو شدن، نزدیک بود همدیگه رو بکشن.
آوین یک شکارچی بود که اعتقاد داشت قبل از حمله باید فکر کرد.
دین معتقد بود زیادی معطل کردن، فقط باعث میشه هیولا زودتر حمله کنه.
از اون روز، هر پروندهای که کنار هم بودن، با جر و بحث تموم میشد.
-اگه یه بار دیگه بدون هماهنگی بری جلو، خودم میبندمت به صندلی.
+تو هم اگه یه بار فکر کنی، شاید لازم نباشه هر دفعه یکی جونت رو نجات بده.
...
توی آخرین شکار، قرار بود دین حواس هیولا رو پرت کنه.
اما نقشه به هم خورد.
هیولا مستقیم به سمت دین حمله کرد.
قبل از اینکه فرصت واکنشی داشته باشه، آوین خودش رو بین اون و دین انداخت و با یه ضربه تعادل هیولا رو به هم زد.
همون چند ثانیه کافی بود تا دین کارش رو تموم کنه.
وقتی شکار تموم شد، دین با عصبانیت به سمتش رفت.
-مگه دیوونهای؟! چرا خودتو انداختی وسط؟
آوین شونهای بالا انداخت.
+چون اگه دیر میرسیدم، الان تو روی زمین بودی.
دین چند لحظه فقط نگاهش کرد.
@red_stary
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram

دین و مینا هیچوقت با هم کنار نمیاومدن.
هر بار سر یه پرونده همدیگه رو میدیدن، آخرش یا دعوا میشد یا یکی با عصبانیت از اتاق بیرون میرفت.
اون شب هم فرقی نداشت.
-اگه یه بار دیگه بدون فکر خودتو وسط شکار بندازی، خودم میکشمت میکنم.
مینا با عصبانیت جواب داد:
+لازم نکرده قهرمان من باشی، وینچستر.
با کوبیدن در، از بانکر بیرون رفت.
چند دقیقه بعد، دین با حرص نفسش رو بیرون داد و زیر لب گفت:
-اعصاب آدمو خورد میکنه...
سم که از کنار میز رد میشد، پوزخندی زد.
-پس چرا هر بار میره، اولین کسی که دنبالش میگرده تویی؟
دین چیزی نگفت.
همون شب، وقتی فهمید مینا هنوز از شکار برنگشته، بدون معطلی ایمپالا رو روشن کرد.
بعد از ساعتها جستوجو، بالاخره پیداش کرد؛ زخمی، خسته و تنها، کنار جاده نشسته بود.
مینا با دیدنش اخم کرد.
+اومدی بگی "بهت گفته بودم"؟
دین چند قدم جلو رفت.
این بار خبری از طعنه نبود.
-نه...
آروم کتش رو از تنش درآورد و روی شونههای مینا انداخت.
-اومدم مطمئن شم هنوز اینجایی.
@red_stary