𝙄 𝙘𝙖𝙢𝙚 𝙩𝙤 𝙢𝙖𝙠𝙚 𝙨𝙪𝙧𝙚 𝙮𝙤𝙪'𝙧𝙚 𝙨𝙩𝙞𝙡𝙡 𝙝𝙚𝙧𝙚.
دین و مینا هیچوقت با هم کنار نمیاومدن.
هر بار سر یه پرونده همدیگه رو میدیدن، آخرش یا دعوا میشد یا یکی با عصبانیت از اتاق بیرون میرفت.
اون شب هم فرقی نداشت.
-اگه یه بار دیگه بدون فکر خودتو وسط شکار بندازی، خودم میکشمت میکنم.
مینا با عصبانیت جواب داد:
+لازم نکرده قهرمان من باشی، وینچستر.
با کوبیدن در، از بانکر بیرون رفت.
چند دقیقه بعد، دین با حرص نفسش رو بیرون داد و زیر لب گفت:
-اعصاب آدمو خورد میکنه...
سم که از کنار میز رد میشد، پوزخندی زد.
-پس چرا هر بار میره، اولین کسی که دنبالش میگرده تویی؟
دین چیزی نگفت.
همون شب، وقتی فهمید مینا هنوز از شکار برنگشته، بدون معطلی ایمپالا رو روشن کرد.
بعد از ساعتها جستوجو، بالاخره پیداش کرد؛ زخمی، خسته و تنها، کنار جاده نشسته بود.
مینا با دیدنش اخم کرد.
+اومدی بگی "بهت گفته بودم"؟
دین چند قدم جلو رفت.
این بار خبری از طعنه نبود.
-نه...
آروم کتش رو از تنش درآورد و روی شونههای مینا انداخت.
-اومدم مطمئن شم هنوز اینجایی.
@red_stary