Post #88
25
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram
𝐀 Showing posts older than #89 · Back to latest
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram

از وقتی سم روحش رو از دست داده بود، همه میگفتن یه چیزی توی وجودش مرده.
دیگه لبخند نمیزد.
عذاب وجدان نداشت.
رحم هم نداشت.
اما یه چیز، عجیب بود.
کیمیا.
سم هیچوقت دلیلش رو نفهمید، ولی هر بار که کیمیا برای شکار ازش دور میشد، بیقرار میشد.
اول فکر کرد فقط برای اینه که بهش توی پرونده احتیاج داره.
اما وقتی یک روز کیمیا بدون اینکه چیزی بگه، تنهایی برای تحقیق رفت، سم تمام شهر رو زیر و رو کرد تا پیداش کنه.
وقتی بالاخره پیداش کرد، با اخم جلوش ایستاد.
- بهت گفتم بدون اینکه بهم بگی، هیچجا نرو.
کیمیا متعجب نگاهش کرد.
+از کی تا حالا برات مهم شده من کجام؟
سم چند ثانیه سکوت کرد.
جوابی نداشت.
فقط میدونست وقتی کیمیا از دیدش خارج میشد، یه حس آزاردهنده گلویش رو فشار میداد.
چند روز بعد، دین با پوزخند به برادرش نگاه کرد.
-میدونی مشکل چیه، سمی؟
سم اخم کرد.
-مشکل اینه که تو روح نداری... ولی انگار نسبت به اون دختر، زیادی حساس شدی
@red_stary
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram

وقتی یگانه چشمهاش رو باز کرد، اولین چیزی که دید مه غلیظی بود که همهجا رو پوشونده بود.
نه راهی بود...
نه صدایی...
نه حتی امیدی که بگه این کابوس یه روز تموم میشه.
فقط برزخ.
صدای قدمهایی از پشت سرش اومد.
+ فکر نمیکردم یه آدم زنده اینجا پیداش بشه.
یگانه برگشت.
بنی با همون کت بلند همیشگیش چند قدم اونطرفتر ایستاده بود.
-خوش اومدی به بدترین جای ممکن، دارلین'.
یگانه لبخند تلخی زد.
+انگار قبلا جای بهتری بودم.
+اگه هیچ راه خروجی نباشه چی؟
بنی سنگ کوچیکی رو روی زمین پرت کرد.
-شاید نباشه ولی تا وقتی هنوز داری یه قدم برمیداری... یعنی برزخ نتونسته تورو نگه داره.
مه آروم کنار رفت.
از دور، راه باریکی بین تاریکی پیدا شد.
بنی از جاش بلند شد و دستش رو به سمت یگانه دراز کرد.
-بیا... راه درازه.
یگانه دستش رو گرفت.
شاید هنوز از برزخ بیرون نرفته بود...
اما برای اولین بار، احساس نمیکرد مجبور باشه مسیرش رو تنهایی طی کنه.
@red_stary
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram

سارا هیچوقت فکر نمیکرد روزی از رووینا کمک بخواد.
اما پروندهای که دستش بود، از هر چیزی که تا حالا دیده بود پیچیدهتر بود.
و فقط یک نفر رو میشناخت که میتوانست از پسش بربیاید.
رووینا.
وقتی در عمارت قدیمی باز شد، رووینا با لبخند همیشگیش به چارچوب در تکیه داد.
-یک شکارچی... دم خونهی من؟ چه افتخاری.
سارا با اخم گفت:
+زیادی ذوق نکن. فقط به کمکت احتیاج دارم.
رووینا خندید.
-گفتنش برات سخت بود، نه؟
چند ساعت بعد، هر دو داخل مقبرهای قدیمی مشغول خوندن طلسم بودن.
سارا از موجودی که از تاریکی بیرون پرید غافلگیر شد، اما قبل از اینکه ضربه بخوره، موجی از جادو هیولا رو چند متر به عقب پرت کرد.
رووینا بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
-تمرکز کن، عزیزم. هنوز وقت مردنت نرسیده.
بعد از تموم شدن شکار، سارا نفس راحتی کشید.
+فکر نمیکردم جون یه شکارچی برات مهم باشه.
رووینا کتاب طلسمش رو بست و چند قدم بهش نزدیک شد.
-اشتباه نکن... هنوز ازت خوشم نمیاد.
مکث کوتاهی کرد و با لبخند شیطنتآمیز ادامه داد:
-ولی اگه قرار باشه کسی جونت رو بگیره... ترجیح میدم اون آدم من نباشم.
@red_stary
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram

شکار تموم شده بود، اما دین هنوز پشت فرمون ایمپالا نشسته بود.
نه ماشین رو روشن میکرد، نه پیاده میشد.
میلیوس آروم کنار ماشین ایستاد و از پنجره بهش نگاه کرد.
+چرا نمیای؟
دین چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با خندهی کوتاه و بیجونی گفت:
-تا حالا شده ندونی دقیقاً چی اذیتت میکنه؟
میلیوس چیزی نگفت.
دین نگاهش رو به جاده دوخت.
-انگار همهچی سر جاشه... ولی هیچچیز سر جاش نیست. نه میتونم اسمشو بذارم غم، نه خشم... فقط یه حس گمشدگیه.
باد بین درختها پیچید.
میلیوس آروم در ماشین رو باز کرد و روی صندلی کنارش نشست.
بدون اینکه چیزی بگه، ضبط ایمپالا رو روشن کرد.
آهنگ آرومی توی ماشین پخش شد.
دین لبخند کمرنگی زد.
-فکر میکردم میخوای نصیحتم کنی.
میلیوس سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد.
+نه... بعضی حسا احتیاج به جواب ندارن، فقط یه نفر میخوان که کنارت بشینه تا وقتی خودت دوباره راهتو پیدا کنی.
دین بهش نگاه کرد.
برای اولین بار اون روز...
احساس کرد شاید لازم نباشه همهی سردرگمیاشو تنهایی تحمل کنه.
@red_stary
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram

چند روز بود که نانی از اتاقش بیرون نمیاومد.
نه سر میز غذا، نه موقع تحقیق، نه حتی برای شکار.
دین اول فکر کرد فقط خستهست.
اما وقتی از کنار اتاقش رد میشه دیگه نتونست بیتفاوت بمونه.
آروم چند ضربه به در زد.
-هی... میدونم بیداری.
چند ثانیه گذشت.
دین دستگیره رو پایین داد. در قفل نبود.
نانی کنار پنجره نشسته بود، زانوهاش رو بغل کرده و به بیرون خیره شده بود؛ انگار تمام دنیا رو از خودش دور کرده بود.
دین اروم کنارش نشست.
بعد از چند دقیقه سکوت، نانی با صدایی گرفته گفت:
+تا حالا شده انقدر خسته باشی که حتی دیگه حوصلهی جنگیدن هم نداشته باشی؟
دین نفس عمیقی کشید.
-آره... بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی.
+حس میکنم دارم هر روز بیشتر از همه فاصله میگیرم... از خانوادم، از دوستام... حتی از خودم.
دین چند لحظه ساکت موند.
-بعضی زخمها رو نمیشه با بانداژ بست...ولی این دلیل نمیشه بذاری خونریزی کنن.
دین آروم ادامه داد:
-لازم نیست امروز حالت خوب بشه... یا حتی فردا.
فقط...
برای امروز، بذار یکی کنارت بشینه.
همین کافیه.
@red_stary