𝘼 𝙝𝙪𝙣𝙩𝙚𝙧 𝙖𝙩 𝙢𝙮 𝙝𝙤𝙪𝙨𝙚?...𝙬𝙝𝙖𝙩 𝙖𝙣 𝙝𝙤𝙣𝙤𝙧.
سارا هیچوقت فکر نمیکرد روزی از رووینا کمک بخواد.
اما پروندهای که دستش بود، از هر چیزی که تا حالا دیده بود پیچیدهتر بود.
و فقط یک نفر رو میشناخت که میتوانست از پسش بربیاید.
رووینا.
وقتی در عمارت قدیمی باز شد، رووینا با لبخند همیشگیش به چارچوب در تکیه داد.
-یک شکارچی... دم خونهی من؟ چه افتخاری.
سارا با اخم گفت:
+زیادی ذوق نکن. فقط به کمکت احتیاج دارم.
رووینا خندید.
-گفتنش برات سخت بود، نه؟
چند ساعت بعد، هر دو داخل مقبرهای قدیمی مشغول خوندن طلسم بودن.
سارا از موجودی که از تاریکی بیرون پرید غافلگیر شد، اما قبل از اینکه ضربه بخوره، موجی از جادو هیولا رو چند متر به عقب پرت کرد.
رووینا بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
-تمرکز کن، عزیزم. هنوز وقت مردنت نرسیده.
بعد از تموم شدن شکار، سارا نفس راحتی کشید.
+فکر نمیکردم جون یه شکارچی برات مهم باشه.
رووینا کتاب طلسمش رو بست و چند قدم بهش نزدیک شد.
-اشتباه نکن... هنوز ازت خوشم نمیاد.
مکث کوتاهی کرد و با لبخند شیطنتآمیز ادامه داد:
-ولی اگه قرار باشه کسی جونت رو بگیره... ترجیح میدم اون آدم من نباشم.
@red_stary