𝙎𝙤𝙢𝙚 𝙬𝙤𝙪𝙣𝙙𝙨 𝙘𝙖𝙣𝙣𝙤𝙩 𝙗𝙚 𝙘𝙡𝙤𝙨𝙚𝙙 𝙬𝙞𝙩𝙝 𝙗𝙖𝙣𝙙𝙖𝙜𝙚𝙨.
چند روز بود که نانی از اتاقش بیرون نمیاومد.
نه سر میز غذا، نه موقع تحقیق، نه حتی برای شکار.
دین اول فکر کرد فقط خستهست.
اما وقتی از کنار اتاقش رد میشه دیگه نتونست بیتفاوت بمونه.
آروم چند ضربه به در زد.
-هی... میدونم بیداری.
چند ثانیه گذشت.
دین دستگیره رو پایین داد. در قفل نبود.
نانی کنار پنجره نشسته بود، زانوهاش رو بغل کرده و به بیرون خیره شده بود؛ انگار تمام دنیا رو از خودش دور کرده بود.
دین اروم کنارش نشست.
بعد از چند دقیقه سکوت، نانی با صدایی گرفته گفت:
+تا حالا شده انقدر خسته باشی که حتی دیگه حوصلهی جنگیدن هم نداشته باشی؟
دین نفس عمیقی کشید.
-آره... بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی.
+حس میکنم دارم هر روز بیشتر از همه فاصله میگیرم... از خانوادم، از دوستام... حتی از خودم.
دین چند لحظه ساکت موند.
-بعضی زخمها رو نمیشه با بانداژ بست...ولی این دلیل نمیشه بذاری خونریزی کنن.
دین آروم ادامه داد:
-لازم نیست امروز حالت خوب بشه... یا حتی فردا.
فقط...
برای امروز، بذار یکی کنارت بشینه.
همین کافیه.
@red_stary