𝙏𝙝𝙚 𝙥𝙧𝙤𝙗𝙡𝙚𝙢 𝙞𝙨 𝙩𝙝𝙖𝙩 𝙮𝙤𝙪 𝙝𝙖𝙫𝙚 𝙣𝙤 𝙨𝙤𝙪𝙡... 𝙗𝙪𝙩 𝙞𝙩 𝙨𝙚𝙚𝙢𝙨 𝙡𝙞𝙠𝙚 𝙮𝙤𝙪'𝙫𝙚 𝙗𝙚𝙘𝙤𝙢𝙚 𝙩𝙤𝙤 𝙨𝙚𝙣𝙨𝙞𝙩𝙞𝙫𝙚 𝙖𝙗𝙤𝙪𝙩 𝙩𝙝𝙖𝙩
𝙜𝙞𝙧𝙡.
از وقتی سم روحش رو از دست داده بود، همه میگفتن یه چیزی توی وجودش مرده.
دیگه لبخند نمیزد.
عذاب وجدان نداشت.
رحم هم نداشت.
اما یه چیز، عجیب بود.
کیمیا.
سم هیچوقت دلیلش رو نفهمید، ولی هر بار که کیمیا برای شکار ازش دور میشد، بیقرار میشد.
اول فکر کرد فقط برای اینه که بهش توی پرونده احتیاج داره.
اما وقتی یک روز کیمیا بدون اینکه چیزی بگه، تنهایی برای تحقیق رفت، سم تمام شهر رو زیر و رو کرد تا پیداش کنه.
وقتی بالاخره پیداش کرد، با اخم جلوش ایستاد.
- بهت گفتم بدون اینکه بهم بگی، هیچجا نرو.
کیمیا متعجب نگاهش کرد.
+از کی تا حالا برات مهم شده من کجام؟
سم چند ثانیه سکوت کرد.
جوابی نداشت.
فقط میدونست وقتی کیمیا از دیدش خارج میشد، یه حس آزاردهنده گلویش رو فشار میداد.
چند روز بعد، دین با پوزخند به برادرش نگاه کرد.
-میدونی مشکل چیه، سمی؟
سم اخم کرد.
-مشکل اینه که تو روح نداری... ولی انگار نسبت به اون دختر، زیادی حساس شدی
@red_stary