𝙔𝙤𝙪'𝙧𝙚 𝙖 𝙩𝙚𝙧𝙧𝙞𝙗𝙡𝙚 𝙡𝙞𝙖𝙧, 𝙒𝙞𝙣𝙘𝙝𝙚𝙨𝙩𝙚𝙧.
اولین قانونی که دین برای خودش گذاشته بود این بود:
«هیچوقت با جین هم تیمی نشو.»
چون هر بار کنار هم قرار میگرفتن، یکیشون با لب شکافته برمیگشت و اون یکی با اعصاب خورد.
-اگه پنج دقیقه به حرفم گوش بدی، شاید این پرونده زودتر تموم شه.
جین پوزخند زد.
+اگه پنج دقیقه کمتر غر بزنی، شاید حرفتو گوش بدم.
...
پرونده دربارهی یک شیطان بود که عاشق بازی دادن شکارچیا بود.
دین و جین رو داخل یه کارخانهی متروکه گیر انداخت و تمام درها رو قفل کرد.
-عالیه... گیر افتادیم.
+نه، وینچستر... تو گیر افتادی.
دین خندید.
-الان وقت کل کل کردنه؟
جین اسلحش رو مسلح کرد.
+تا وقتی نفس میکشم، آره.
همون لحظه صدای غرش هیولا توی سالن پیچید.
این بار، بدون اینکه حرفی بزنن، پشت به پشت هم ایستادن.
هر کدوم مراقب سمت خودش بود...
و بیاینکه اعتراف کنن، حواسشون بیشتر به اون یکی بود تا خود شکار.
چند دقیقه بعد، وقتی هیولا از پا افتاد، هر دو نفسنفس میزدن.
-زخمی شدی
+نگران شدی؟
-البته که نه!
+تو دروغ گوی افتضاحی هستی وینچستر
@red_stary