𝙄 𝙩𝙝𝙤𝙪𝙜𝙝𝙩... 𝙮𝙤𝙪 𝙬𝙤𝙪𝙡𝙙 𝙗𝙚 𝙝𝙖𝙥𝙥𝙮 𝙩𝙝𝙖𝙩 𝙄 𝙙𝙞𝙚𝙙.
- اگه یه بار دیگه روم اسلحه بکشی، خودم میکشمت.
نیلوفر بدون اینکه حتی پلک بزنه، ضامن اسلحه رو کشید.
+بیا امتحانش کنیم
دین پوزخند زد.
-عاشق اعتماد به نفست شدم.
+متقابله.
چند دقیقه قبل، هر دو دنبال یه شیطان اومده بودن.
حالا خودشون اسلحه روی سر هم گرفته بودن.
هیچکدوم حاضر نبود کوتاه بیاد.
درست همون لحظه، دیوارهای انبار لرزیدن و شیطان با خندهای بلند ظاهر شد.
-واقعاً بامزه میشد... قبل از اینکه من بکشمتون، خودتون همدیگه رو میکشتید.
شیطان حمله کرد.
دین بدون فکر خودش رو جلوی نیلوفر انداخت.
چاقوی فرشتهای رو توی قلب شیطان فرو کرد، اما خودش با شدت به دیوار کوبیده شد.
نیلوفر برای اولین بار ترسید.
وقتی بالای سر دین رسید، خون از کنار لبش سرازیر شده بود.
+وینچستر... هی، چشماتو باز کن.
دین یه چشمشو باز کرد
-فکر میکردم... از مردنم خوشحال بشی.
نیلوفر یقشو گرفت.
+خفه شو.
چند ثانیه فقط به هم خیره موندن.
انگار تمام اون دعواها، طعنهها و نفرتها، فقط راهی بودن که هیچکدوم مجبور نشن اعتراف کنن نبودن اون یکی، بیشتر از هر هیولایی میترسونتشون.
@red_stary