𝙔𝙤𝙪 𝙟𝙪𝙨𝙩 𝙡𝙤𝙤𝙠 𝙖𝙩 𝙩𝙝𝙞𝙣𝙜𝙨 𝙛𝙧𝙤𝙢 𝙖𝙗𝙤𝙫𝙚... 𝙮𝙤𝙪 𝙣𝙚𝙫𝙚𝙧 𝙪𝙣𝙙𝙚𝙧𝙨𝙩𝙖𝙣𝙙 𝙝𝙤𝙬 𝙝𝙖𝙧𝙙 𝙞𝙩 𝙞𝙨 𝙩𝙤 𝙗𝙚 𝙝𝙪𝙢𝙖𝙣.
پرنیان از فرشتهها متنفر بود.
به نظرش، موجوداتی بودن که همیشه دیر میرسیدن؛ وقتی همهچیز از دست رفته بود.
و هیچ فرشتهای بیشتر از کستیل اعصابش رو خورد نمیکرد.
هر بار همدیگه رو میدیدن، بحثشون به دعوا میکشید.
شما فقط از بالا نگاه میکنید... هیچوقت نمیفهمید آدم بودن چقدر سخته!
کستیل، مثل همیشه، فقط با آرامش نگاهش میکرد.
-شاید حق با تو باشه.
همین آرامشش، پرنیان رو بیشتر عصبانی میکرد.
...
چند هفته بعد، برای بستن یک شکاف میان زمین و بهشت، مجبور شدن با هم همکاری کنن.
طلسم موفق شد...
اما بهایش، انتقال بخشی از درد و خستگی پرنیان به کسی بود که طلسم را کامل میکرد.
وقتی همهچیز تمام شد، کستیل بیصدا روی زانو افتاد.
پرنیان با تعجب جلو رفت.
+چی شده؟
کستیل به سختی نفس کشید.
-حالا... میفهمم.
پرنیان اخم کرد.
+چی رو؟
کستیل برای اولین بار نگاهش را از زمین برداشت.
در چشمهای آبیاش، اندوهی بود که قبلاً دیده نمیشد.
-اینکه هر روز با این همه خستگی... باز هم بلند میشی و ادامه میدی.
سکوت بینشان نشست.
@red_stary