سم برای چند ثانیه هیچ حرفی نزد.
برای اولین بار، اون آرامش همیشگیش از بین رفته بود. نگاهش دیگه منطقی و حسابشده نبود؛ پر از حسادت و عصبانیت بود.
-تو... همیشه عاشقش بودی؟
استفن نگاهش کرد.
-آره. حتی وقتی ازش خبری نداشتم.
سم پوزخند تلخی زد.
-پس خیلی دیر کردی.
لوانا با تعجب به سم نگاه کرد.
+سم؟
سم بدون اینکه چشم از استفن برداره گفت:
-منم عاشقشم، و مطمئنا نمیذارم یه هیولا اونو ازم بگیره.
استفن یک قدم جلو اومد.
-پس ظاهرا باید براش رقابت کنیم.
سم اسلحهشو بالا آورد و با عصبانیت گفت:
-اگه مجبور باشم، آره.
لوانا بینشون ایستاد و با ناباوری گفت:
+صبر کنین... شما دوتا واقعاً دارین سر من دعوا میکنین؟
سم و استفن همزمان گفتن:
-آره...
@red_stary