مارک بالاخره یه شب، وقتی آریانا خواب بود، کنار بنی نشست و گفت:
-مرد، تو عاشقشی؟
بنی چند لحظه به آریانا نگاه کرد و با یه لبخند کوچیک گفت:
-آره... فکر کنم بدجوری.
نگاه مارک سرد شد.
-اون یه آدمه و تو یه ومپایری. نمیذارم بهش صدمه بزنی.
بنی از لحن مارک تعجب کرد، بعد با یه لبخند کج گفت:
-مثل اینکه توام عاشقشی.
مارک چند لحظه سکوت کرد و بعد با همون نگاه سردش گفت:
-آره، هستم...
@red_stary