𝐒𝐚𝐦 𝐯𝐬 𝐒𝐭𝐞𝐩𝐡𝐞𝐧
لوانا سالها پیش، وقتی مدتی توی میستیک فالز زندگی میکرد، با استفن آشنا شده بود. استفن یکی از قدیمیترین دوستاش بود؛ اما سالها بود که هیچ خبری از هم نداشتن.
حالا بعد از این همه سال، لوانا همراه دین و سم برای شکار چندتا ومپایر به میستیک فالز برگشته بود.
دین طبق معمول ترجیح داده بود توی متل بمونه و خوش بگذرونه.
-شما دوتا برین شکار، من اینجا یه کار مهم دارم.
سم با تمسخر گفت:
-آره، خیلی مهم.
لوانا خندید و همراه سم راه افتاد.
بعد از چند ساعت بالاخره ومپایر رو پیدا کردن.
سم چاقوشو درآورد و آماده شد.
-این یکی دیگه فرار نمیکنه.
اما درست همون لحظه، ومپایر از تاریکی بیرون اومد.
لوانا خشکش زد.
+استفن...؟
استفن هم با دیدن لوانا چند لحظه مات موند.
-لوو؟
سم که چیزی از گذشته شون نمیدونست، جلو رفت تا کار رو تموم کنه، اما لوانا سریع خودش رو بین اون دوتا انداخت.
+صبر کن! اون دوست منه.
سم با تعجب نگاهش کرد.
-لوانا، اون یه ومپایره!
استفن نگاهش رو از سم گرفت و روی لوانا ثابت کرد.

