𝙄 𝙩𝙝𝙞𝙣𝙠 𝙩𝙝𝙚 𝙝𝙖𝙧𝙙𝙚𝙨𝙩 𝙥𝙖𝙧𝙩 𝙞𝙨 𝙡𝙚𝙖𝙫𝙞𝙣𝙜.
همهی شهر دربارهی خونهی قدیمی آخر خیابون حرف میزدن.
النور اهمیتی نمیداد
تا وقتی که اون روح، درست جلوی خونهی خودش ظاهر شد.
دو روز بعد، یک شورولت ایمپالای مشکی وارد شهر شد.
دین و سم برای بررسی پرونده اومده بودن.
بعد از چند ساعت تحقیق، سم فهمید روح به طرز عجیبی به النور وصل شده و تا وقتی اون در خطر باشه، شکار هم تموم نمیشه.
-باید چند روز با ما بیای بانکر.
النور همون لحظه مخالفت کرد.
+با دو تا غریبه؟ محاله.
دین زیر لب گفت:
-گفتم که قبول نمیکنه.
اما سم فقط آروم گفت:
-مجبور نیستی بهمون اعتماد کنی... فقط بذار ازت محافظت کنیم.
...
کمکم، بانکر دیگه اونقدر غریبه نبود.
یه شب، وقتی شکار بالاخره تموم شد و روح برای همیشه آرام گرفت، النور کنار ایمپالا ایستاده بود.
سم نزدیکش شد.
-خب... بالاخره میتونی برگردی خونه.
النور چند لحظه سکوت کرد.
بعد لبخند خیلی آرومی زد.
+میدونی مشکل چیه، وینچستر؟
سم ابرو بالا انداخت.
+وقتی اومدم اینجا، ازت متنفر بودم...
نگاهش رو به چشمهای سم دوخت.
+ولی حالا... فکر کنم سختترین بخش ماجرا، رفتنه.
@red_stary