TGViewer
Channel Public Channel
🧭روایتِ دوران

🧭روایتِ دوران

@ravayat_doran

به نام خداوند کیوان و هور
که چشم بد از خاک ایران به دور


جایی برای روایت گذشته، فهم امروز و تصور آینده..🌱

ارتباط با من👇🏻

@awmir_mohammadi
Subscribers
129
Photos
30
Videos
2
Links
4
Recent Posts 20 shown
Post #132 109
آزاداندیشی و تفکر ایدئولوژیک | پارت چهارم

تا اینجا گفتیم که ایدئولوژی یعنی مجموعه‌ای از باورها درباره انسان، جامعه و سیاست.

همچنین گفتیم که داشتن ایدئولوژی به‌خودی‌خود به معنی بسته‌فکری نیست. یک نفر می‌تواند عقیده سیاسی یا فکری مشخصی داشته باشد، اما همچنان حاضر باشد آن را بررسی کند، نقد بشنود و اگر با دلیل محکمی روبه‌رو شد، نظرش را تغییر دهد.

اینجاست که آزاداندیشی اهمیت پیدا می‌کند.

آزاداندیشی یعنی باورهایمان را قطعی و غیرقابل‌سؤال ندانیم.

اما تفکر ایدئولوژیکِ بسته زمانی شکل می‌گیرد که یک چارچوب فکری آن‌قدر قطعی شود که دیگر اجازه ندهیم واقعیت، پرسش یا نظر مخالف آن را به چالش بکشد.

در پارت قبل، از همین زاویه وارد تاریخ آلمان شدیم و دیدیم که حزب نازی چگونه در سال ۱۹۳۳ به قدرت رسید و در مدت کوتاهی ساختار سیاسی کشور را به یک حکومت دیکتاتوری تبدیل کرد.

حالا باید یک قدم جلوتر برویم و ببینیم نازی‌ها درباره انسان و جامعه چه باوری داشتند.

یکی از پایه‌های مهم نازیسم، نژادپرستی بود.

اینجا یک تفاوت مهم را باید روشن کنیم:

نازیسم یک ایدئولوژی بود؛ نژادپرستی یکی از پایه‌های اصلی آن بود.

یعنی نازی‌ها فقط درباره نژاد صحبت نمی‌کردند. آنها درباره حکومت، جامعه، ملت، رهبر و دشمنان خودشان هم دیدگاه مشخصی داشتند.

اما در نگاه نازی‌ها، انسان‌ها از نظر نژادی برابر نبودند و بعضی گروه‌ها را برتر و بعضی دیگر را پست‌تر می‌دانستند.

برای آنها «آلمانی بودن» هم فقط به زبان، فرهنگ یا تابعیت مربوط نمی‌شد؛ تبار و چیزی که خودشان «خون آلمانی» می‌نامیدند اهمیت زیادی داشت.

از اینجا به یکی از مفاهیم مهم نازیسم می‌رسیم:

«جامعه ملی»

نازی‌ها می‌خواستند جامعه‌ای یکپارچه از کسانی بسازند که از نظر آنها عضو واقعی ملت آلمان بودند.

اما سؤال مهم این بود:

چه کسی واقعاً عضو این جامعه محسوب می‌شد؟

پاسخ نازی‌ها بر اساس معیارهای نژادی بود.

یهودیان در تعریف نازی‌ها از این جامعه جایی نداشتند. حکومت نازی همچنین گروه‌های دیگری را هدف سیاست‌های تبعیض‌آمیز قرار داد و مخالفان سیاسی را نیز سرکوب کرد.

این نگاه در سال ۱۹۳۵ فقط در حد حرف باقی نماند.

در ۱۵ سپتامبر ۱۹۳۵، «قوانین نورنبرگ» تصویب شد. بر اساس این قوانین، یهودیان از شهروندی کامل رایش محروم شدند و روابط و ازدواج میان یهودیان و کسانی که نازی‌ها «خون آلمانی یا خویشاوند» می‌دانستند، ممنوع شد.

اینجا یک اتفاق مهم رخ داد:

یک باور ایدئولوژیک درباره نژاد، تبدیل به قانون شد.

و دقیقاً همین‌جا ارتباط بحث ما با آزاداندیشی روشن‌تر می‌شود.

در یک جامعه آزاداندیش، حتی اگر کسی باور مشخصی درباره انسان و جامعه داشته باشد، این باور می‌تواند مورد سؤال و نقد قرار بگیرد.

مثلاً اگر کسی بگوید:

«من فکر می‌کنم انسان‌ها بر اساس تبارشان ارزش متفاوتی دارند.»

آزاداندیشی یعنی این ادعا را بدیهی و غیرقابل‌بحث ندانیم؛ بلکه بتوانیم درباره دلیل آن سؤال کنیم:

مدرکت چیست؟

اگر شواهد مخالف وجود داشته باشد، آیا حاضری نظرت را تغییر بدهی؟

اما در تفکر ایدئولوژیکِ بسته، ممکن است پاسخ از قبل مشخص شده باشد:

«این باور درست است، پس هر چیزی که با آن مخالفت کند، غلط است.»

در مورد نازیسم، چنین چارچوبی به تعریف «خودی» و «غیرخودی» کمک کرد؛ یعنی از قبل مشخص می‌شد چه کسی عضو جامعه مطلوب است و چه کسی خارج از آن قرار می‌گیرد.

پس مشکل فقط وجود یک عقیده نیست.

مسئله از جایی جدی می‌شود که یک عقیده دیگر اجازه سؤال و نقد ندهد و بعد همان عقیده وارد قانون، حکومت و زندگی اجتماعی شود.

یک جمع‌بندی ساده

ایدئولوژی: مجموعه‌ای از باورها درباره انسان، جامعه و سیاست.

نژادپرستی: باور به تفاوت و برتری یا فرودستی گروه‌های انسانی بر اساس نژاد یا تبار.

آزاداندیشی: توانایی سؤال کردن از باورهای خود و پذیرفتن احتمال اشتباه.

تفکر ایدئولوژیکِ بسته: وقتی یک چارچوب فکری آن‌قدر قطعی می‌شود که دیگر حاضر نیست خودش را در برابر واقعیت، نقد و پرسش قرار دهد.

نازیسم نمونه مهمی است که نشان می‌دهد وقتی یک مجموعه باورهای سیاسی و اجتماعی با یک نگاه نژادی ترکیب شود و بعد از نقد و سؤال خارج شود، می‌تواند از یک دیدگاه فکری به قانون و ساختار حکومتی تبدیل شود.

در پارت بعد، می‌رویم سراغ مرحله بعد:

این باورها چطور از سطح سیاست و قانون وارد مدرسه، رسانه، آموزش و زندگی روزمره مردم شدند؟

آنجاست که می‌توانیم ببینیم یک حکومت چگونه تلاش می‌کند فقط رفتار مردم را کنترل نکند، بلکه نحوه فکر کردن آنها را هم شکل بدهد.


🆔@ravayat_doran
Post #131 138
🍂 مِهرگان؛ جشن پاییزی ایرانیان

مهرگان یکی از جشن‌های قدیمی ایرانیان است؛ جشنی که نامش با «مهر» گره خورده و قرن‌ها در فرهنگ ایران ادامه پیدا کرده است.

اما «مهر» در ایران باستان فقط به معنی محبت و دوست داشتن نبود. مِهر یا میترا یکی از ایزدان مهم سنت ایرانی بود و بیشتر با پیمان، عهد، راستی و وفاداری به قول ارتباط داشت. در «مهر یشت» اوستا، مهر موجودی است که بر پیمان‌ها نظارت می‌کند و پیمان‌شکنان را مجازات می‌کند.

ریشه مهر حتی به پیش از شکل‌گیری آیین زرتشتی برمی‌گردد. نام میترا در میان اقوام هند و ایرانی وجود داشته و یکی از قدیمی‌ترین اشاره‌های تاریخی به آن در اسناد مربوط به پادشاهی میتانی در سده چهاردهم پیش از میلاد دیده می‌شود؛ جایی که میترا در کنار چند ایزد دیگر به عنوان شاهد یک پیمان نام برده شده است.

مهرگان از کجا آمد؟

مهرگان در اصل با روز مهر از ماه مهر ارتباط داشت. در گاه‌شماری قدیم ایران، هر روز ماه نام مشخصی داشت و شانزدهمین روز، «مهر» نامیده می‌شد. وقتی نام روز و ماه یکی می‌شد، آن روز را جشن می‌گرفتند.

به همین دلیل، مهرگان سنتی در روز مهر از ماه مهر، یعنی شانزدهم مهر، برگزار می‌شد.

البته امروزه در برخی تقویم‌ها و میان بعضی از زرتشتیان، ۱۰ مهر به عنوان زمان برگزاری مهرگان شناخته می‌شود. این تفاوت به تغییرات تقویمی و شیوه‌های مختلف محاسبه تاریخ جشن مربوط است.

مهرگان در ایران باستان

در دوره هخامنشی، مهر یکی از ایزدان شناخته‌شده ایرانی بود. در کتیبه‌های هخامنشی نام مهر به اندازه اهورامزدا دیده نمی‌شود، اما شواهد تاریخی نشان می‌دهد که مهر در میان ایرانیان این دوره شناخته شده بوده است.

در تقویم هخامنشی هم نام ماهی به نام بَغ‌یادی دیده می‌شود که معمولاً آن را با جشن یا آیینی مرتبط با یک «بَغ» می‌دانند. اینکه این جشن دقیقاً همان مهرگان دوره‌های بعد بوده یا نه، قطعی نیست؛ بنابراین بهتر است این دو را بدون احتیاط یکی ندانیم.

بعدها مهر در دوره‌های اشکانی و ساسانی هم جایگاه خود را حفظ کرد. «مهر یشت» که یکی از بخش‌های مهم اوستاست، تصویر نسبتاً کاملی از مهر به ما می‌دهد: ایزدی ناظر بر پیمان‌ها، دشمن دروغ و پیمان‌شکنی و پشتیبان کسانی که به عهد خود وفادار می‌مانند.

مهرگان و داستان فریدون

یک روایت مشهور هم مهرگان را به فریدون و شکست ضحاک مربوط می‌کند.

در روایت‌های اسطوره‌ای ایران، فریدون بر ضحاک پیروز می‌شود و او را در دماوند به بند می‌کشد. بعدها این پیروزی با مهرگان پیوند پیدا کرد و مهرگان به جشنی تبدیل شد که در روایت‌های ایرانی، یادآور پیروزی فریدون بر ضحاک بود.

البته باید حواسمان باشد که فریدون و ضحاک شخصیت‌های اسطوره‌ای هستند، نه شخصیت‌هایی که بتوانیم داستانشان را مثل یک واقعه تاریخی قطعی بررسی کنیم.

مهرگان فقط یک جشن مذهبی نبود

مهرگان در طول زمان از یک جشن آیینی فراتر رفت و تبدیل به یک جشن اجتماعی و حتی درباری شد.

در دوره‌های مختلف، مردم برای مهرگان لباس نو می‌پوشیدند، خوراک و میوه آماده می‌کردند و به دیدار یکدیگر می‌رفتند. در بعضی دوره‌ها نیز این جشن در دربارها برگزار می‌شد و به مناسبت آن هدیه‌هایی میان افراد تقسیم می‌شد.

ابوریحان بیرونی در کتاب «آثارالباقیه» اطلاعات ارزشمندی درباره مهرگان و دیگر جشن‌های ایرانی آورده است. نوشته‌های او نشان می‌دهد که مهرگان حتی چند قرن پس از سقوط ساسانیان نیز در بخش‌هایی از ایران شناخته شده و برگزار می‌شده است.

مهرگان و پاییز

مهرگان با فصل پاییز ارتباط نزدیکی داشت و در سنت‌های قدیمی، زمان آن به اعتدال پاییزی نیز پیوند داده شده است؛ همان دوره‌ای که روز و شب تقریباً برابر می‌شوند.

از این نظر، مهرگان را می‌توان در کنار نوروز دید:

نوروز؛ آغاز بهار
مهرگان؛ جشن پاییز

هر دو جشن به تغییر فصل و نظم طبیعت توجه داشتند و به همین دلیل، فقط یک مناسبت ساده در تقویم نبودند.

مهرگان در طول قرن‌ها تغییر کرده است. شکل برگزاری آن در دوره هخامنشی با دوره ساسانی یا ایران پس از اسلام یکسان نبوده و حتی تاریخ برگزاری آن نیز در سنت‌های مختلف تفاوت‌هایی پیدا کرده است.

اما نام «مهر» باقی مانده؛ واژه‌ای که زمانی با پیمان و وفاداری پیوند داشت و بعدها در زبان فارسی معنای محبت و دوستی هم پیدا کرد.

🍂 مهرگان فقط خاطره یک جشن باستانی نیست؛ بخشی از حافظه فرهنگی ایرانیان است که از دوره‌ای به دوره دیگر رسیده و هر نسل، بخشی از آن را به شکل خودش ادامه داده است.


🆔@ravayat_doran
Post #130 167
آزاداندیشی و تفکر ایدئولوژیک | پارت سوم

تا اینجا گفتیم که ایدئولوژی با تفکر ایدئولوژیکِ بسته یکی نیست.

یک ایدئولوژی می‌تواند مجموعه‌ای از باورها درباره جامعه و سیاست باشد و همچنان موضوع بحث و نقد قرار بگیرد.

اما وقتی یک جریان فکری به این نتیجه برسد که فقط خودش حقیقت را می‌داند و مخالفان نه فقط اشتباه، بلکه دشمن یا مانع هستند، ماجرا تغییر می‌کند.

حالا بیایید این تفاوت را در تاریخ ببینیم.

یکی از نمونه‌های مهم، آلمان و حزب نازی است.

حزب نازی در سال‌های بحران جمهوری وایمار به‌تدریج قدرت گرفت. در انتخابات ژوئیه ۱۹۳۲ به بزرگ‌ترین حزب رایشتاگ تبدیل شد، اما اکثریت نداشت. چند ماه بعد، در ۳۰ ژانویه ۱۹۳۳، رئیس‌جمهور آلمان، پاول فون هیندنبورگ، آدولف هیتلر را به صدراعظمی منصوب کرد.

پس هیتلر مستقیماً از سوی مردم به مقام صدراعظمی انتخاب نشد و با کودتا هم قدرت را به دست نیاورد.

اما بعد از رسیدن به قدرت، روند حذف مخالفان و از بین بردن ساختارهای سیاسی جمهوری وایمار خیلی سریع پیش رفت. در مارس ۱۹۳۳، با تصویب قانون تفویض اختیارات، قدرت دولت هیتلر به‌شدت افزایش یافت و در ژوئیه ۱۹۳۳ حزب نازی به تنها حزب قانونی آلمان تبدیل شد.

حالا قسمت مهم بحث ما اینجاست.

نازیسم فقط نمی‌گفت:

«ما یک نظر سیاسی داریم.»

این ایدئولوژی از قبل تعریفی مشخص از ملت، انسان، جامعه و دشمن داشت.

در نگاه نازی‌ها، جامعه مطلوب باید بر اساس تعریف نژادی آنها از «ملت آلمان» شکل می‌گرفت. بنابراین بعضی گروه‌ها اساساً خارج از این جامعه تعریف می‌شدند.

اینجا مفهوم تفکر ایدئولوژیکِ بسته برای ما روشن‌تر می‌شود.

وقتی یک جریان از قبل مشخص کرده باشد:

چه کسی خودی است، چه کسی دشمن است، انسان مطلوب چه کسی است و جامعه باید چگونه باشد،

دیگر واقعیت قرار نیست این چارچوب را تغییر دهد؛ بلکه چارچوب است که واقعیت را تفسیر می‌کند.

و وقتی چنین تفکری به قدرت سیاسی هم دست پیدا کند، این تقسیم‌بندی‌ها فقط در حد عقیده باقی نمی‌مانند و می‌توانند وارد قانون، آموزش، رسانه و ساختار حکومت شوند.

بنابراین در مورد نازیسم، فقط با یک «ایدئولوژی» روبه‌رو نیستیم؛ با نمونه‌ای تاریخی روبه‌رو هستیم که نشان می‌دهد یک چارچوب فکری چگونه می‌تواند به‌تدریج از باور به معیار قضاوت درباره انسان‌ها و بعد به سازوکار سیاسی و حکومتی تبدیل شود.

در پارت بعد، دقیق‌تر می‌رویم سراغ خودِ نازیسم:

نازی‌ها انسان را چگونه تعریف می‌کردند؟

«ملت» برای آنها چه معنایی داشت؟

و چرا مفهوم «دشمن» در این ایدئولوژی جایگاه مهمی پیدا کرد؟

از همین‌جا می‌توانیم بفهمیم که وقتی یک ایدئولوژی دیگر اجازه سؤال کردن از خودش را ندهد، چه اتفاقی برای نگاه ما به انسان و جامعه
می‌افتد.


🆔@ravayat_doran
Post #129 169
مولانا فقط شاعرِ چند بیت مشهور نیست؛ برای فهم او، باید بلخ، خراسان، مهاجرت، سلجوقیان روم، قونیه، شمس و جهان قرن هفتم هجری را هم شناخت.


🆔@ravayat_doran
Post #128 182
۸ مهر؛ روز بزرگداشت مولانا

جلال‌الدین محمد بلخی، مشهور به مولانا و مولوی، در سال ۶۰۴ هجری قمری / ۱۲۰۷ میلادی در بلخ به دنیا آمد؛ در دوره‌ای که خراسان هنوز یکی از مهم‌ترین مراکز علمی و فرهنگی جهان اسلام بود.

پدرش، بهاءالدین محمد ولد، از عالمان و واعظان شناخته‌شده بود. خانواده مولانا در سال‌های جوانی او از شرق ایران به سوی غرب مهاجرت کردند. درباره علت و مسیر دقیق این سفر روایت‌های مختلفی وجود دارد، اما روشن است که خانواده سرانجام به آناتولی رسیدند و در قونیه، مرکز حکومت سلجوقیان روم، ساکن شدند.

این مهاجرت با دوره گسترش قدرت مغولان هم‌زمان بود. سپاه مغول در دهه‌های نخست قرن هفتم هجری بخش بزرگی از خراسان و ماوراءالنهر را درنوردید و موج بزرگی از مهاجرت را در جهان ایرانی به وجود آورد؛ با این حال، اینکه خانواده مولانا صرفاً به دلیل ترس از حمله مغول بلخ را ترک کرده باشند، روایت ساده‌شده‌ای است و نمی‌توان آن را با قطعیت پذیرفت.

مولانا در قونیه، پس از مرگ پدرش در ۶۲۸ هجری / ۱۲۳۱ میلادی، جایگاه او را در تدریس و وعظ ادامه داد. او در آن سال‌ها بیشتر به عنوان عالم دینی، فقیه و مدرس شناخته می‌شد. هنوز خبری از آن مولانای شاعر و عارفِ مشهور در میان نبود.

در همین دوره، شاگردی به نام برهان‌الدین محقق ترمذی نیز در شکل‌گیری شخصیت عرفانی مولانا تأثیر داشت. مولانا مدتی نزد او آموزش دید و پس از آن، برای تکمیل تحصیلات دینی به حلب و دمشق رفت. این سفرها نشان می‌دهد که دانش او تنها حاصل محیط قونیه نبود و با سنت علمی گسترده‌تری در شام و آناتولی ارتباط داشت.

اما مهم‌ترین تحول زندگی مولانا در سال ۶۴۲ هجری / ۱۲۴۴ میلادی رخ داد؛ زمانی که با شمس‌الدین محمد تبریزی دیدار کرد.

شمس یک صوفی دوره‌گرد و غیرمتعارف بود و رابطه او با مولانا خیلی زود از رابطه معمول استاد و شاگرد فراتر رفت. مولانا پس از این دیدار، بخش زیادی از وقت خود را از تدریس رسمی فاصله داد و بیشتر به شعر، موسیقی و سماع و تجربه‌های عرفانی پرداخت.

این تغییر برای همه اطرافیان مولانا پذیرفتنی نبود. بخشی از مریدان و نزدیکان او از جایگاه ویژه‌ای که شمس پیدا کرده بود ناراضی بودند. شمس یک بار در ۶۴۳ هجری / ۱۲۴۵ میلادی قونیه را ترک کرد، اما با تلاش اطرافیان مولانا بازگشت.

مدتی بعد، در حدود ۶۴۵ هجری / ۱۲۴۷ میلادی، شمس برای همیشه ناپدید شد. درباره سرنوشت او روایت‌های مختلفی وجود دارد؛ از جمله روایت قتل او به دست مخالفانش. اما جزئیات این ماجرا در منابع متأخر با عناصر داستانی درآمیخته و نمی‌توان همه آن روایت‌ها را به عنوان واقعیت قطعی تاریخی نقل کرد.

پس از ناپدیدشدن شمس، مولانا به شعر پناه برد. بخش بزرگی از غزل‌های او در دیوان شمس تبریزی گرد آمده‌اند؛ نام شمس در این اثر بارها به عنوان نماد معشوق و محبوب عرفانی حضور دارد.

اما اثر دیگری که جایگاه مولانا را در تاریخ ادبیات فارسی تثبیت کرد، مثنوی معنوی بود.

سرایش مثنوی در سال‌های پایانی زندگی مولانا و با همراهی حسام‌الدین چلبی انجام شد. حسام‌الدین سخنان مولانا را می‌نوشت و در تنظیم و تدوین اثر نقش داشت. مثنوی در شش دفتر تنظیم شده و مجموعه‌ای از داستان‌ها، حکایت‌ها، آیات قرآن، احادیث، مباحث اخلاقی و اندیشه‌های عرفانی را در خود جای داده است.

در کنار مثنوی و دیوان شمس، آثاری مانند فیه ما فیه، مجالس سبعه و مکتوبات نیز از آثار منسوب به مولانا هستند و برای شناخت اندیشه و زندگی او اهمیت دارند.

مولانا در تمام این سال‌ها در قونیه زندگی می‌کرد؛ شهری که در آن زمان یکی از مراکز مهم فرهنگی جهان اسلام بود. چهره‌هایی مانند صدرالدین قونوی و پیروان سنت عرفانی ابن‌عربی نیز در همین محیط حضور داشتند و قونیه به محل برخورد سنت‌های فکری مختلف تبدیل شده بود.

در همین دوره، جهان سیاسی اطراف مولانا دگرگون می‌شد. بغداد در سال ۶۵۶ هجری / ۱۲۵۸ میلادی به دست هلاکو سقوط کرد و خلافت عباسی در بغداد پایان یافت. چند سال بعد، در ۶۵۸ هجری / ۱۲۶۰ میلادی، مغولان در نبرد عین جالوت از مملوکان مصر شکست خوردند. مولانا در میان همین تحولات سیاسی و نظامی، زندگی علمی و عرفانی خود را در قونیه ادامه می‌داد.

مولانا در ۵ جمادی‌الثانی ۶۷۲ هجری / ۱۷ دسامبر ۱۲۷۳ میلادی در قونیه درگذشت.

پس از مرگ او، هنوز «طریقت مولویه» به شکل یک سازمان منسجم و شناخته‌شده امروزی وجود نداشت. سلطان ولد، فرزند مولانا، در نسل بعد نقش مهمی در سازمان‌یافتن این جریان داشت و به همین دلیل شکل‌گیری واقعی مولویه را باید بیشتر به دوره پس از مولانا نسبت داد.

زندگی مولانا را اگر از نزدیک نگاه کنیم، زندگی مردی است که از بلخِ خراسان به قونیه رفت، در سنت علمی و دینی رشد کرد، با شمس تبریزی دگرگون شد و در یکی از پرآشوب‌ترین سده‌های تاریخ منطقه، آثاری به زبان فارسی پدید آورد که قرن‌ها بعد همچنان خوانده می‌شوند.
Post #127 162
آزاداندیشی و تفکر ایدئولوژیک | پارت دوم

فرض کنید سال‌ها به یک عقیده باور داشته‌اید؛ آن‌قدر که دیگر حتی به ذهنتان نمی‌رسد دوباره درباره‌اش فکر کنید.

حالا یک روز با دلیلی روبه‌رو می‌شوید که نشان می‌دهد شاید اشتباه کرده باشید.

چه می‌کنید؟

عقیده‌تان را دوباره بررسی می‌کنید، یا دنبال دلیلی می‌گردید که ثابت کند همان چیزی که قبلاً فکر می‌کردید، درست بوده است؟

اینجا به تفاوت آزاداندیشی و تفکر ایدئولوژیک می‌رسیم.

اما قبل از هر چیز، باید یک مرز مهم را مشخص کنیم:

ایدئولوژی با تفکر ایدئولوژیک یکی نیست.

ایدئولوژی در اصل یعنی یک مجموعه منسجم از باورها و ایده‌ها درباره انسان، جامعه، سیاست و اینکه جامعه چگونه باید اداره شود.

مثلاً لیبرالیسم، سوسیالیسم و ملی‌گرایی، هرکدام مجموعه‌ای از باورها و دیدگاه‌ها دارند.

پس داشتن ایدئولوژی به خودی خود چیز عجیبی نیست.

تفکر ایدئولوژیک زمانی شکل می‌گیرد که این مجموعه باورها به چارچوبی بسته تبدیل شود؛ یعنی فرد یا گروه دیگر حاضر نباشد باورهای خود را جدی بررسی کند.

برای مثال، یک نفر ممکن است بگوید:

«من به این دیدگاه سیاسی باور دارم، اما ممکن است بعضی بخش‌هایش اشتباه باشد و باید بتوانم درباره آن‌ها بحث کنم.»

اینجا او ایدئولوژی دارد، اما لزوماً تفکر بسته ندارد.

اما اگر بگوید:

«این عقیده حتماً درست است و هرکس با آن مخالف باشد، اشتباه می‌کند.»

اینجا وارد تفکر ایدئولوژیکِ بسته شده‌ایم.

پس تفاوت را می‌توان خیلی ساده این‌طور دید:

ایدئولوژی = چه باورهایی داریم.

آزاداندیشی = چطور با باورهایمان برخورد می‌کنیم.

تفکر ایدئولوژیکِ بسته = وقتی باورهایمان را از سؤال و نقد معاف می‌کنیم.

یک مثال روزمره:

فرض کنید تازه با یک همکلاسی یا همکار آشنا شده‌اید و از همان برخورد اول فکر می‌کنید آدم مغروری است.

بعد یک روز خیلی صمیمی با شما صحبت می‌کند.

اگر بگویید:

«شاید برداشت اول من اشتباه بوده؛ باید بیشتر بشناسمش.»

دارید قضاوت خودتان را بررسی می‌کنید.

اما اگر بگویید:

«نه، حتماً دلیل دیگری داشته؛ من از اول درست فهمیده بودم.»

و هر رفتار او را طوری تفسیر کنید که همان قضاوت قبلی حفظ شود، دیگر واقعیت به‌راحتی نمی‌تواند نظر شما را تغییر دهد.

در مسائل سیاسی و اجتماعی هم همین اتفاق می‌تواند رخ دهد؛ فقط در مقیاسی بسیار بزرگ‌تر.

اینجاست که تفکر ایدئولوژیکِ بسته اهمیت پیدا می‌کند.

یک ایدئولوژی می‌تواند موضوع بحث، نقد و اصلاح باشد.

اما وقتی پیروان یک ایدئولوژی بگویند:

«اصول ما قابل سؤال نیست، هر چیزی که خلاف آن باشد غلط است و مخالف ما هم حتماً مشکل دارد»،

دیگر فقط با یک مجموعه باور روبه‌رو نیستیم؛ با تفکر ایدئولوژیکِ بسته روبه‌رو هستیم.

در تاریخ، نمونه‌های بسیار مهمی از این وضعیت دیده‌ایم.

یکی از معروف‌ترین آن‌ها حزب نازی آلمان بود؛ حزبی که در سال‌های پایانی جمهوری وایمار رشد کرد و آدولف هیتلر در ژانویه ۱۹۳۳ به مقام صدراعظمی رسید.

فعلاً وارد جزئیات نازیسم نمی‌شویم؛ چون در پارت‌های بعد قرار است دقیق‌تر ببینیم این حزب چه می‌گفت، چرا توانست قدرت بگیرد و چگونه ایدئولوژی خود را وارد ساختار حکومت کرد.

پس فعلاً فقط این تفاوت را به خاطر بسپاریم:

داشتن ایدئولوژی لزوماً به معنی بسته‌فکری نیست.

مرز اصلی جایی است که دیگر حاضر نباشیم باورهایمان را بررسی کنیم.

آزاداندیش می‌تواند بگوید:

«این باور من است؛ اما ممکن است اشتباه کنم.»

تفکر ایدئولوژیکِ بسته می‌گوید:

«این باور من است؛ پس هر چیزی که خلاف آن باشد، اشتباه است.»

و شاید مهم‌ترین سؤال همین باشد:

اگر باورمان با واقعیت برخورد کرد، کدام را تغییر می‌دهیم؟

در پارت بعد، می‌رویم سراغ همین سؤال در یکی از مهم‌ترین نمونه‌های تاریخ معاصر:

آلمان نازی؛ وقتی یک ایدئولوژی سیاسی از یک مجموعه باور، به چارچوبی برای حکومت و جامعه تبدیل شد.


🆔@ravayat_doran
Post #126 278
آزاداندیشی و تفکر ایدئولوژیک | پارت اول

فرض کنید یک روز بفهمید چیزی که سال‌ها به آن باور داشتید، شاید آن‌قدرها هم درست نباشد.

اولین واکنش‌تان چیست؟

می‌روید دوباره بررسی‌اش می‌کنید؟ یا شروع می‌کنید به پیدا کردن دلیل و مدرک برای اینکه ثابت کنید همان چیزی که همیشه فکر می‌کردید، درست بوده؟

این اتفاق حتی در زندگی روزمره هم برایمان پیش می‌آید.

مثلاً از بچگی درباره یک نفر شنیده‌ایم که «آدم خوبی نیست». سال‌ها هم همین را باور کرده‌ایم. بعد یک روز خودمان با او آشنا می‌شویم و می‌بینیم شاید تصویری که از او داشتیم، چندان درست نبوده.

اینجا دو انتخاب داریم؛ می‌توانیم قضاوت قبلی‌مان را دوباره بررسی کنیم، یا برای هر رفتارش یک دلیل پیدا کنیم تا همان تصور قبلی را حفظ کنیم.

شاید تفاوت آزاداندیشی و تفکر ایدئولوژیک را هم بتوان از همین‌جا فهمید.

آزاداندیشی یعنی بتوانیم حتی درباره باورهای خودمان هم سؤال کنیم. اگر دلیل تازه‌ای پیدا شد، احتمال بدهیم که اشتباه کرده‌ایم و حتی نظرمان را تغییر بدهیم.

این به معنی بی‌عقیده بودن نیست. یک نفر می‌تواند مذهبی، ملی‌گرا، سوسیالیست، لیبرال یا صاحب هر عقیده دیگری باشد و همچنان آزاداندیش باشد.

اما ایدئولوژی چیست؟

ایدئولوژی در اصل مجموعه‌ای از باورها و ایده‌ها درباره انسان، جامعه و سیاست است. داشتن یک ایدئولوژی به خودی خود به معنی بسته‌فکری نیست.

مشکل زمانی شروع می‌شود که یک ایدئولوژی تبدیل به چارچوبی شود که دیگر اجازه ندهد خودش را زیر سؤال ببریم.

یعنی اگر واقعیت با باور ما جور نبود، به جای اینکه بگوییم «شاید باور من اشتباه است»، بگوییم «پس حتماً این واقعیت مشکل دارد.»

از اینجا به بعد، آدم کم‌کم به جای اینکه عقیده‌اش را با واقعیت اصلاح کند، واقعیت را با عقیده‌اش تفسیر می‌کند.

تفاوت اصلی شاید همین باشد:

آزاداندیش می‌گوید:
«این چیزی است که من باور دارم؛ ولی ممکن است اشتباه کنم.»

تفکر ایدئولوژیکِ بسته می‌گوید:
«این چارچوب درست است؛ پس هر چیزی که با آن سازگار نیست، اشتباه است.»

این تفاوت شاید در زندگی روزمره کوچک به نظر برسد، اما وقتی همین طرز فکر وارد سیاست و قدرت شود، می‌تواند پیامدهای خیلی بزرگ‌تری پیدا کند.

در قسمت‌های بعد سراغ تاریخ می‌رویم؛ از فاشیسم و نازیسم در اروپا تا جریان‌های سیاسی ایران، و می‌بینیم وقتی یک عقیده دیگر قابل سؤال نباشد، چه اتفاقی برای قضاوت انسان و رفتار یک جامعه می‌افتد.

اما فعلاً یک سؤال را با خودمان نگه داریم:

اگر یک روز حقیقت با چیزی که سال‌ها باور داشته‌ایم در تضاد باشد، حاضریم باورمان را دوباره بررسی کنیم؟

یا آن‌قدر به باورمان وابسته‌ایم که ترجیح می‌دهیم خودِ حقیقت را زیر سؤال ببریم؟

شاید آزاداندیشی، از همین لحظه شروع شود؛
از لحظه‌ای که بتوانیم بگوییم:

«ممکن است من اشتباه کنم.»


🆔@ravayat_doran
Post #125
🧭روایتِ دوران pinned «شعرهایی که گاهی اینجا می‌گذاشتم، حالا خانه‌ای دارند؛ «او.» اگر خواستید، مهمانش شوید.🩶 https://t.me/+fGz20L4rVmk1YWM0»
Post #124 157
این نوشته انگلیسی رو به همراه عکسی که گذاشتم بدید ChatGPT:
نتایج جالبی داره

Fill the bag with things that resemble me



🆔@ravayat_doran
Post #122 152
اگر بخواهیم مسیر این تغییر را خیلی ساده دنبال کنیم، داستان از قشون‌های محلی و ایلی شروع می‌شود، به بَنیچه می‌رسد، در دوره مشروطه تلاش‌هایی برای اصلاح سربازگیری انجام می‌شود و سرانجام در ۱۶ خرداد ۱۳۰۴، با تصویب قانون خدمت نظام اجباری، نظام وظیفه به شکل جدید خود وارد ساختار دولت ایران می‌شود.

پس سربازی در ایران فقط داستان پادگان و خدمت نظامی نیست؛ پشت آن، داستان تغییر یک کشور هم وجود دارد: گذار از جامعه‌ای که در آن دولت برای تأمین سرباز به ساختارهای محلی و ایلی تکیه می‌کرد، به دولتی که می‌خواست مستقیماً با هر فرد به عنوان یک مَشمول قانونی روبه‌رو شود.


🆔@ravayat_doran
Post #121 173
🎖 از بَنیچه تا نظام وظیفه؛ چگونه سربازی در ایران اجباری شد؟

امروز، ۴ مهر، روز سرباز است. شاید برای خیلی از ما سربازی یک بخش آشنا از زندگی باشد؛ چند ماه یا چند سالی که باید به خدمت رفت و بعد به زندگی عادی برگشت. اما شکل امروزی سربازی در ایران، نتیجه یک تغییر بزرگ در ساختار دولت و ارتش ایران در حدود یک قرن پیش است.

برای فهمیدن ماجرا باید به دوره قاجار برگردیم؛ زمانی که ایران هنوز ارتشی یکپارچه و سراسری نداشت و بخش زیادی از نیروی نظامی از ایلات، عشایر و نیروهای محلی تأمین می‌شد.

یکی از روش‌های اصلی سربازگیری در آن زمان «بَنیچه» بود.

بنیچه را اگر ساده کنیم، یعنی هر منطقه سهم مشخصی برای تأمین سرباز داشت. حکومت مشخص می‌کرد یک روستا، بلوک، ولایت یا ایل چند سرباز باید به قشون بدهد و همان محل باید این سهم را تأمین می‌کرد.

اینجا تفاوت مهمی با نظام وظیفه امروزی وجود دارد.

در بنیچه، تعهد بیشتر متوجه «محل» بود؛ حکومت از یک منطقه سرباز می‌خواست.

اما در نظام وظیفه، تعهد متوجه «فرد» است؛ قانون مشخص می‌کند چه کسی، در چه سنی و با چه شرایطی مَشمول خدمت می‌شود.

بنابراین بنیچه را نباید دقیقاً همان سربازی اجباری امروزی دانست. البته کسی که برای خدمت انتخاب می‌شد عملاً مجبور به رفتن بود، اما هنوز یک نظام عمومی و یکسان برای همه مردان کشور وجود نداشت.

مشکل ارتش سنتی ایران وقتی بیشتر خودش را نشان داد که ایران در دو جنگ با روسیه، در سال‌های ۱۸۰۴ تا ۱۸۱۳ و ۱۸۲۶ تا ۱۸۲۸ میلادی، شکست خورد.

عباس‌میرزا در آذربایجان فهمیده بود که دیگر نمی‌شود با همان ساختار قدیمی مقابل ارتش‌های منظم اروپایی ایستاد. به همین دلیل سراغ آموزش نظامی جدید رفت، واحدهای منظم تشکیل داد و از افسران و مستشاران اروپایی کمک گرفت.

اما این اصلاحات یک مشکل اساسی را حل نکرد: ایران هنوز یک ارتش ملی و یک نظام منظم برای تأمین نیروی انسانی نداشت.

در دوره ناصرالدین‌شاه هم تلاش‌هایی برای تغییر شیوه سربازگیری انجام شد، اما بنیچه همچنان پابرجا ماند.

بعد از انقلاب مشروطه، مسئله ارتش و سربازگیری دوباره جدی شد. در ۱۲۹۴ خورشیدی قانون سربازگیری تصویب شد، اما حتی در این قانون نیز اساس قشون‌گیری همچنان بر شیوه بنیچه قرار داشت. یعنی هنوز همان ساختار قدیمی کاملاً کنار نرفته بود.

بعد از کودتای ۱۲۹۹ شرایط تغییر کرد.

رضاخان، که به وزارت جنگ رسید، برنامه گسترده‌ای برای ساختن یک ارتش متمرکز و قدرتمند شروع کرد. برای چنین ارتشی فقط اسلحه و پادگان کافی نبود؛ باید مشخص می‌شد نیروی انسانی ارتش از کجا و با چه سازوکاری تأمین شود.

اینجا بود که مسئله سربازی اجباری به شکل جدی وارد ماجرا شد.

سرانجام در ۱۶ خرداد ۱۳۰۴، مجلس شورای ملی «قانون خدمت نظام اجباری» را تصویب کرد.

بر اساس این قانون، اتباع ذکور ایران از ابتدای ۲۱ سالگی، مگر در مواردی که قانون استثنا کرده بود، مَشمول خدمت نظامی می‌شدند.

این همان جایی بود که تفاوت بنیچه و نظام وظیفه خودش را کاملاً نشان داد.

در بنیچه، حکومت می‌گفت:

«این منطقه باید چند سرباز بدهد.»

اما در نظام وظیفه، قانون می‌گفت:

«این فرد، به دلیل شرایطی که قانون تعیین کرده، مَشمول خدمت است.»

یعنی به زبان ساده، سهمِ محل جای خودش را به مَشمولیتِ فردی داد.

البته قانون ۱۳۰۴ فقط درباره دو سال حضور در پادگان نبود. مجموع تعهد نظامی ۲۵ سال تعیین شده بود و دو سال نخست، دوره خدمت تحت‌السلاح محسوب می‌شد. بقیه این مدت نیز در قالب دوره‌های ذخیره و پاسبانی قرار می‌گرفت.

اجرای این قانون هم یک‌شبه اتفاق نیفتاد. در مناطقی که نظام جدید اجرا می‌شد، شیوه قدیمی بنیچه کنار گذاشته می‌شد و سربازگیری بر اساس قانون جدید انجام می‌گرفت.

این تغییر، فقط یک اصلاح در ارتش نبود؛ رابطه دولت با مردم را هم تغییر می‌داد.

در دوره قاجار، ساختارهای محلی و ایلی نقش زیادی در زندگی مردم داشتند. اما حالا دولت مرکزی می‌توانست یک جوان را، فارغ از اینکه اهل کدام روستا، ایل یا منطقه است، بر اساس قانون مَشمول خدمت کند و او را برای خدمت نظامی فرا بخواند.

برای همین، نظام وظیفه را باید بخشی از روند شکل‌گیری دولت متمرکز در ایران دانست.

البته اجرای آن بدون مقاومت نبود. برای خانواده‌های روستایی و عشایری، از دست دادن نیروی کار جوان خانواده مسئله کوچکی نبود. در بعضی مناطق هم ساختارهای ایلی و محلی هنوز آن‌قدر قدرتمند بودند که اجرای قانون جدید با مشکل روبه‌رو می‌شد.

با این حال، نظام جدید به تدریج جای شیوه‌های قدیمی را گرفت.

چند سال بعد، قانون نظام وظیفه دوباره تغییر کرد و در ۱۳۱۷ قانون جدیدی تصویب شد که قانون ۱۳۰۴ را کنار گذاشت و ساختار نظام وظیفه را با جزئیات بیشتری تنظیم کرد.
Post #120 172
🎬 پیانیست؛ موسیقی در میان ویرانه‌های جنگ

برای آخر هفته، «پیانیست» را پیشنهاد می‌کنم؛ فیلمی محصول ۲۰۰۲ به کارگردانی رومن پولانسکی که بر اساس خاطرات «ولادیسلاو اشپیلمان»، پیانیست و آهنگساز یهودی لهستانی، ساخته شده است.

داستان از سال ۱۹۳۹ و با آغاز اشغال لهستان توسط آلمان نازی شروع می‌شود. اشپیلمان در ورشو شاهد محدودیت‌های شدید علیه یهودیان، شکل‌گیری گتو ورشو و سپس نابودی بخش بزرگی از جامعه یهودیان این شهر است.

با تخریب گتو و انتقال ساکنان، اشپیلمان از خانواده‌اش جدا می‌شود و برای زنده ماندن، ماه‌ها در ساختمان‌های ویران‌شده و متروک ورشو پنهان می‌ماند. موسیقی و پیانو نیز در این مدت بخشی از هویت او باقی می‌ماند؛ حتی زمانی که دیگر امکان نواختن وجود ندارد.

فیلم بیشتر از آنکه یک فیلم جنگی معمول باشد، روایت زندگی انسانی در میان جنگ و اشغال است؛ انسانی که تلاش می‌کند فقط زنده بماند، در حالی که شهر و زندگی‌اش از بین می‌رود.

اگر به فیلم‌های تاریخی و روایت‌های واقعی از جنگ جهانی دوم علاقه دارید، «پیانیست» ارزش دیدن دارد.

🆔@ravayat_doran
Post #119 103
🧭روایتِ دوران بعد از مدت‌ها، امشب شعر را با ابیاتی از حضرت سعدی تقدیم نگاهتان می‌کنم. گلستان سعدی، باب اول؛ در سیرت پادشاهان ای سیر، تو را نانِ جوین خوش ننماید معشوقِ من است آن‌که به نزدیکِ تو زشت است حورانِ بهشتی را، دوزخ بُوَد اَعراف از دوزخیان پرس که اَعراف بهشت است.…
شعر امشب رو از نظامی بزرگ انتخاب کردم. تقدیم به همراهان همیشگی.

یا رب تو مرا به روی لیلی، هر لحظه بده زیاده میلی
از عمر من آنچه هست بر جای، بستان و به عمر لیلی افزای.


🆔@ravayat_doran
Post #117 202
🍂 مهر؛ ماهِ پیمان و مهرگان

«به روز خجسته سَرِ مهر ماه
به سر برنهاد آن کیانی کلاه»

مهر، هفتمین ماه گاه‌شماری خورشیدی و نخستین ماه پاییز است؛ اما نام آن بسیار کهن‌تر از تقویم امروزی ماست و ریشه‌اش به ایران باستان بازمی‌گردد.

«مهر» در اوستا به صورت «مِیثرَه» (Miθra) آمده است. میثره از ایزدان کهن ایرانی بود و بیش از هر چیز با «پیمان» و «عهد» پیوند داشت. او نگهبان پیمان‌ها و ناظر بر راستی و وفاداری بود؛ از همین رو شکستن پیمان و دروغ، در برابر جایگاه مهر قرار می‌گرفت.

در اوستا، مهر موجودی ناظر و بیدار توصیف می‌شود که همه‌جا را می‌بیند و بر رفتار انسان‌ها نظارت دارد. همین ویژگی باعث شد مهر با مفاهیمی مانند عدالت، راستی، روشنایی و نظم اخلاقی پیوند پیدا کند.

نام مهر در دوره هخامنشی نیز ناشناخته نبود. در کتیبه‌های اردشیر دوم هخامنشی، «میترا» در کنار اهورامزدا و آناهیتا آمده است. این کتیبه‌ها نشان می‌دهند که مهر در فضای دینی ایران هخامنشی نیز جایگاهی داشته، هرچند درباره میزان و شکل پرستش او در آن دوره نباید با قطعیت بیش از اندازه سخن گفت.

با گذشت زمان، مهر تنها نام یک ایزد باقی نماند. «مهر» در زبان فارسی به معنای دوستی، محبت و عشق نیز به کار رفت؛ معنایی که هنوز هم در واژه‌هایی مانند مهربانی، مهرورزی و مهرپرور دیده می‌شود.

اما در گاه‌شماری ایران باستان، مهر فقط نام ماه نبود. شانزدهمین روز هر ماه نیز «مهر» نام داشت. هنگامی که نام روز و ماه با یکدیگر یکی می‌شدند، آن روز را جشن می‌گرفتند. بنابراین شانزدهمین روز ماه مهر، یعنی «مهر روز از ماه مهر»، زمان برگزاری جشن بزرگ مهرگان بود.

مهرگان یکی از کهن‌ترین جشن‌های ایرانی است و در کنار نوروز جایگاهی ویژه در فرهنگ ایران داشته است. این جشن با فرارسیدن پاییز، برداشت محصولات و مفاهیمی مانند مهر، پیمان و داد پیوند داشت.

ابوریحان بیرونی در «آثارالباقیه» از مهرگان سخن گفته و آن را در شانزدهمین روز مهر ثبت کرده است. در منابع تاریخی، از مهرگان کوچک و مهرگان بزرگ نیز یاد شده و جشن در سنت‌های مختلف برای چند روز ادامه پیدا می‌کرد.

مهرگان در شاهنامه نیز جایگاهی اسطوره‌ای دارد. فردوسی آغاز این جشن را به پیروزی فریدون بر ضحاک و آغاز فرمانروایی فریدون پیوند می‌دهد:

«به روز خجسته سَرِ مهر ماه
به سر برنهاد آن کیانی کلاه»

در روایت شاهنامه، مردم پس از برکناری ضحاک و به پادشاهی رسیدن فریدون جشن می‌گیرند. به این ترتیب، مهرگان در حافظه اسطوره‌ای ایرانیان تنها جشن آغاز پاییز نبود؛ بلکه نشانه‌ای از پایان دوران ستم و آغاز فرمانروایی فریدون نیز به شمار می‌آمد.

آیین مهرگان نیز مانند بسیاری از جشن‌های ایرانی با خوراک، پوشاک، هدیه دادن، گردهمایی و نیایش همراه بود. مردم سفره‌ای ویژه می‌گستردند و بر آن خوراکی‌ها و میوه‌های فصل، گل و دیگر نمادهای مرتبط با جشن قرار می‌دادند.

مهر البته محدود به ایران نماند. نام «میترا» در جهان باستان در سرزمین‌های گوناگون دیده شد و بعدها آیینی رازآمیز با نام «میتراپرستی رومی» در بخش‌هایی از امپراتوری روم رواج یافت. با این حال، میان میترای ایرانی و میترائیسم رومی تفاوت‌های مهمی وجود دارد و نمی‌توان این دو را دقیقاً یک آیین دانست؛ تنها می‌توان از پیوند تاریخی و دگرگونی یک سنت کهن در گذر زمان سخن گفت.

مهر با آغاز پاییز می‌آید؛ ماهی که طبیعت از تابستان فاصله می‌گیرد و فصل برداشت و دگرگونی آغاز می‌شود.

اما پشت این نام ساده، قرن‌ها تاریخ ایستاده است؛ از «میثره» در اوستا و نگهبان پیمان‌ها، تا مهرگانِ ایران باستان، روایت فریدون و ضحاک، کتیبه‌های هخامنشی و واژه‌ای که در زبان فارسی سرانجام معنای محبت و دوستی نیز پیدا کرد.

مهر آغاز شد؛
ماهِ مهر و پیمان،
و با آن، سی روز دیگر از تاریخ ایران پیش روی ماست.

🆔@ravayat_doran
Post #115 287
🧭روایتِ دوران خواستم امشب این شعر زیبای سعدی را تقدیم حضورتان کنم؛ شعری از بوستان سعدی، باب اول؛ در عدل و تدبیر و رأی که سخنش پس از قرن‌ها همچنان قابل تأمل است. سعدی در این حکایت، از زبان خسرو انوشیروان خطاب به شیرویه، از اهمیت عدالت، رعایت حال مردم و ماندگاری نام نیک…
بعد از مدت‌ها، امشب شعر را با ابیاتی از حضرت سعدی تقدیم نگاهتان می‌کنم.

گلستان سعدی، باب اول؛ در سیرت پادشاهان

ای سیر، تو را نانِ جوین خوش ننماید
معشوقِ من است آن‌که به نزدیکِ تو زشت است
حورانِ بهشتی را، دوزخ بُوَد اَعراف
از دوزخیان پرس که اَعراف بهشت است.

• سیر = ناآن‌گرسنه، کسی که گرسنه نیست.
• جوین = منسوب به جو؛ نانِ جوین یعنی نانِ تهیه‌شده از جو.
• اَعراف = جایگاهی میان بهشت و دوزخ، در باورهای اسلامی.


🆔@ravayat_doran
Post #114 254
📜 ۲۷ شهریور؛ روز شعر و ادب فارسی و بزرگداشت شهریار

اگر قرار باشد از میان شاعران معاصر ایران، کسی را نام ببریم که شعرش توانست میان ادبیات کلاسیک، زندگی مردم و فرهنگ آذربایجان پل بزند، نام «شهریار» یکی از نخستین نام‌هاست.

محمدحسین بهجت تبریزی، که بعدها با تخلص شهریار شناخته شد، در سال ۱۲۸۵ خورشیدی در تبریز به دنیا آمد؛ در دوره‌ای که ایران در آستانه یکی از پرآشوب‌ترین دوره‌های تاریخ معاصر خود قرار داشت.

کودکی او در روستای خشکناب در اطراف تبریز گذشت؛ محیطی که بعدها در شعرهایش بارها به آن بازگشت. بخش مهمی از خاطرات همان سال‌ها بعدها در منظومه معروف «حیدربابایه سلام» زنده شد؛ شعری که به جای تصویر کردن یک گذشته آرمانی، از آدم‌ها، طبیعت، مراسم و خاطرات زندگی روستایی آذربایجان سخن می‌گوید.

شهریار برای ادامه تحصیل راهی تهران شد و وارد مدرسه طب شد. اما پزشکی هیچ‌وقت به سرنوشت نهایی او تبدیل نشد. مسیر زندگی‌اش به سمت شعر رفت و در نهایت، پزشکی را نیمه‌کاره رها کرد.

در تهران، شهریار با فضای ادبی زمان خود ارتباط پیدا کرد و به تدریج در میان شاعران شناخته شد. غزل‌هایش از یک طرف تحت تأثیر سنت شعر فارسی بودند و از طرف دیگر، زبان و تجربه‌های شخصی خود او را وارد این قالب می‌کردند.

یکی از ویژگی‌های شعر شهریار همین پیوند میان سنت و زندگی شخصی بود.

او در فارسی غزل می‌سرود و در ترکی آذری نیز آثاری خلق کرد که بعدها جایگاه ویژه‌ای در فرهنگ آذربایجان پیدا کردند.

در میان آثارش، «حیدربابایه سلام» جایگاه متفاوتی دارد. شهریار در این منظومه به زبان مادری خود به خاطرات کودکی، طبیعت، روستا و مردمی بازمی‌گردد که بخشی از جهان کودکی او را ساخته بودند.

انتشار این اثر در دهه ۱۳۳۰ باعث شد نام شهریار در میان فارسی‌زبانان و ترک‌زبانان، بیش از گذشته شناخته شود.

اما زندگی شهریار فقط ادبیات نبود. او دوره‌هایی از انزوا، دلبستگی، شکست‌های عاطفی و دوری از فضای ادبی تهران را تجربه کرد و در سال‌های بعد بیشتر در تبریز و تهران زندگی کرد.

شعر «حالا چرا»، «آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا» و بسیاری از غزل‌های او، به دلیل زبان نسبتاً ساده و عاطفی‌شان، از مرز محافل ادبی عبور کردند و وارد حافظه عمومی مردم شدند.

شهریار در ۲۷ شهریور ۱۳۶۷ در تهران درگذشت؛ همان روزی که بعدها در تقویم ایران به عنوان روز شعر و ادب فارسی و روز بزرگداشت شهریار ثبت شد.

پیکر او در مقبرةالشعرای تبریز به خاک سپرده شد؛ جایی که نام بسیاری از شاعران و اهل ادب آذربایجان در آن قرار گرفته است.

شهریار متعلق به دوره‌ای بود که شعر فارسی آرام‌آرام از فضای سنتی فاصله می‌گرفت و با جهان جدید روبه‌رو می‌شد. با این حال، او مسیر شعر خود را از دل همان سنت غزل و ادبیات کلاسیک ادامه داد.

شاید دلیل ماندگاری‌اش هم همین باشد؛
شهریار نه کاملاً از گذشته جدا شد و نه در گذشته ماند.

او بخشی از ایران معاصر را با زبان شعر ثبت کرد؛ از کوچه‌ها و خاطرات تبریز گرفته تا غزل‌های عاشقانه و تصویرهایی که هنوز برای بسیاری از ایرانیان آشناست.

۲۷ شهریور؛ روز شعر و ادب فارسی و بزرگداشت شهریار گرامی باد.


🆔@ravayat_doran
Post #113 228
او پس از کوروش به قدرت رسید، مصر را فتح کرد و قلمرو هخامنشیان را تا شمال آفریقا گسترش داد. پس از مرگش نیز نام او در یکی از پیچیده‌ترین بحران‌های جانشینی این شاهنشاهی باقی ماند؛ بحرانی که در نهایت به قدرت رسیدن داریوش را رقم زد.

شاید جالب‌ترین بخش داستان کمبوجیه همین باشد که بخش بزرگی از چیزی که امروز درباره او می‌دانیم، از زبان کسانی به ما رسیده که بعد از او زندگی کرده‌اند.

داریوش درباره کمبوجیه و بردیا نوشت؛ پادشاهی که خودش پس از آن بحران به قدرت رسیده بود.

هرودوت نیز چند نسل بعد، روایت دیگری از همان ماجرا ارائه کرد.

و ما امروز باید میان این روایت‌ها حرکت کنیم؛ نه اینکه هر آنچه یک پادشاه درباره گذشته نوشته، بدون پرسش بپذیریم و نه اینکه صرفاً به دلیل سیاسی بودن یک متن، تمام آن را کنار بگذاریم.

تاریخ دقیقاً همین‌جا معنا پیدا می‌کند؛ جایی که میان یک روایت، یک سند و واقعیتی که دیگر دسترسی مستقیمی به آن نداریم، تفاوت می‌گذاریم.

۲۶ شهریور، سندی برای تولد کمبوجیه نیست؛ اما می‌تواند بهانه‌ای باشد برای یاد کردن از پسری که تاج کوروش را بر سر گذاشت، مصر را فتح کرد و نامش در یکی از مهم‌ترین بحران‌های سیاسی ایران باستان باقی ماند.

👑 روز پسر مبارک.


🆔@ravayat_doran
Post #112 219
👑 ۲۶ شهریور؛ روز پسر و داستان کمبوجیه

امروز، ۲۶ شهریور، در فضای مجازی به عنوان «روز پسر» شناخته می‌شود؛ مناسبتی که در سال‌های اخیر نام کمبوجیه دوم، پسر کوروش بزرگ، نیز در کنار آن قرار گرفته است. اما اگر بخواهیم تاریخی نگاه کنیم، باید از همان ابتدا یک نکته را روشن کنیم: هیچ سند تاریخی معتبری نداریم که ۲۶ شهریور را زادروز کمبوجیه یا روزی ویژه برای پسران در دوره هخامنشی دانسته باشد. حتی تاریخ دقیق تولد کمبوجیه نیز برای ما مشخص نیست. با این حال، همین مناسبت می‌تواند بهانه‌ای باشد برای رفتن سراغ یکی از مهم‌ترین پسران تاریخ ایران؛ شاهی که تاج پدر را بر سر گذاشت و مسیر شاهنشاهی هخامنشی را تغییر داد.

🏛️ پسری که وارث کوروش شد

در سال ۵۳۰ پیش از میلاد، کوروش بزرگ درگذشت و کمبوجیه دوم به تخت نشست. او امپراتوری‌ای را تحویل گرفت که پدرش طی چند دهه ساخته بود؛ سرزمینی گسترده که از فلات ایران و بین‌النهرین تا آسیای صغیر و شام امتداد داشت.

اما کمبوجیه فقط وارث میراث کوروش نماند. چند سال بعد، سپاه هخامنشی به سوی مصر حرکت کرد؛ یکی از ثروتمندترین و مهم‌ترین سرزمین‌های جهان باستان.

در سال ۵۲۵ پیش از میلاد، سپاه کمبوجیه در نبرد پلوزیوم، نیروهای پسامتیک سوم، فرعون مصر، را شکست داد. ممفیس سقوط کرد و مصر به قلمرو هخامنشیان پیوست. کمبوجیه نیز در سنت سیاسی مصر با عنوان فرعون شناخته شد.

با فتح مصر، قلمرو هخامنشیان برای نخستین بار تا شمال آفریقا رسید. کمبوجیه حالا دیگر فقط پسر کوروش نبود؛ خودش یکی از بزرگ‌ترین فتوحات این شاهنشاهی را رقم زده بود.

اما تصویری که از کمبوجیه برای ما باقی مانده، فقط تصویر یک فاتح نیست.

📜 کمبوجیه در روایت هرودوت

بخش زیادی از شهرت منفی کمبوجیه از نوشته‌های هرودوت می‌آید. او حدود یک قرن پس از این وقایع، داستان‌هایی درباره رفتار کمبوجیه در مصر نقل کرد و او را پادشاهی خشن و گاه بی‌رحم توصیف کرد.

اما این روایت‌ها را نمی‌توان بدون بررسی پذیرفت. هرودوت سال‌ها بعد از مرگ کمبوجیه می‌نوشت و بخشی از اطلاعاتش را از روایت‌هایی به دست آورده بود که در طول زمان منتقل شده بودند. از طرف دیگر، شواهد و اسناد مصری نیز تصویر کاملاً یکسانی با روایت هرودوت ارائه نمی‌کنند.

به همین دلیل، امروز مورخان میان آنچه در منابع یونانی درباره کمبوجیه نوشته شده و شواهد مستقیم‌تر دوره هخامنشی تفاوت می‌گذارند.

اما داستان کمبوجیه زمانی پیچیده‌تر شد که خودش دیگر زنده نبود.

⚔️ بردیا و آغاز یک بحران

کمبوجیه در سال ۵۲۲ پیش از میلاد درگذشت و پس از مرگ او، شاهنشاهی هخامنشی وارد یکی از بزرگ‌ترین بحران‌های سیاسی خود شد.

مهم‌ترین روایت ایرانی از این اتفاق را در کتیبه بیستون داریوش می‌بینیم.

داریوش می‌گوید کمبوجیه پیش از حرکت به سوی مصر، برادرش بردیا را مخفیانه کشته بود؛ اما مردم از مرگ او خبر نداشتند.

سپس مردی به نام گئوماتا، که داریوش او را یک مغ معرفی می‌کند، شورش کرد و ادعا کرد که خودش بردیا، پسر کوروش، است.

مردم این ادعا را پذیرفتند و گئوماتا توانست تاج‌وتخت را به دست آورد.

اما چند ماه بعد، داریوش و شش تن از بزرگان پارسی علیه او قیام کردند. گئوماتا کشته شد و داریوش به پادشاهی رسید.

اینجا یکی از مهم‌ترین پرسش‌های تاریخ هخامنشی شکل می‌گیرد:

آیا روایت داریوش تمام ماجراست؟

👑 روایتی که یک پادشاه نوشت

کتیبه بیستون فقط یک گزارش تاریخی نیست؛ یک بیانیه سیاسی هم هست.

داریوش در این کتیبه باید توضیح می‌داد که چرا خودش بر تخت نشسته است. بنابراین داستان را به شکلی روایت می‌کند که مشروعیت سلطنتش روشن باشد: کمبوجیه پادشاه قانونی بود، گئوماتا غاصب بود و داریوش کسی بود که حکومت را از دست او پس گرفت.

در سراسر کتیبه، داریوش بارها از «راستی» و «دروغ» سخن می‌گوید. مخالفانش را دروغگو معرفی می‌کند و خود را پادشاهی می‌داند که برای بازگرداندن نظم قیام کرده است.

این موضوع به این معنا نیست که روایت داریوش حتماً دروغ است؛ اتفاقاً کتیبه بیستون یکی از مهم‌ترین منابع ما برای شناخت این دوره است. اما باید بدانیم چه کسی آن را نوشته و در چه شرایطی نوشته شده است.

هرودوت نیز سال‌ها بعد داستان بردیا و گئوماتا را روایت کرد، اما جزئیات روایت او با کتیبه بیستون تفاوت‌هایی دارد.

بنابراین ما با یک روایت ساده و قطعی روبه‌رو نیستیم؛ با مجموعه‌ای از روایت‌ها مواجهیم که باید در کنار هم خوانده شوند.

حتی مرگ کمبوجیه نیز چنین وضعیتی دارد. داریوش روایت خود را دارد و هرودوت روایتی متفاوت. همین اختلاف‌ها باعث شده سرنوشت کمبوجیه و ماجرای جانشینی پس از او، هنوز یکی از موضوعات مورد بحث تاریخ هخامنشی باشد.

🏛️ پس کمبوجیه را چگونه باید دید؟

کمبوجیه را معمولاً با یک جمله معرفی می‌کنیم: «پسر کوروش بزرگ».

اما این عنوان، تمام داستان او نیست.
Older posts →

About this channel

How can I read @ravayat_doran without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for 🧭روایتِ دوران: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does 🧭روایتِ دوران have?
🧭روایتِ دوران (@ravayat_doran) has 129 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does 🧭روایتِ دوران know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →