به نام خداوند کیوان و هور
که چشم بد از خاک ایران به دور
جایی برای روایت گذشته، فهم امروز و تصور آینده..🌱
ارتباط با من👇🏻
@awmir_mohammadi
Post #132
109
آزاداندیشی و تفکر ایدئولوژیک | پارت چهارم
تا اینجا گفتیم که ایدئولوژی یعنی مجموعهای از باورها درباره انسان، جامعه و سیاست.
همچنین گفتیم که داشتن ایدئولوژی بهخودیخود به معنی بستهفکری نیست. یک نفر میتواند عقیده سیاسی یا فکری مشخصی داشته باشد، اما همچنان حاضر باشد آن را بررسی کند، نقد بشنود و اگر با دلیل محکمی روبهرو شد، نظرش را تغییر دهد.
اینجاست که آزاداندیشی اهمیت پیدا میکند.
آزاداندیشی یعنی باورهایمان را قطعی و غیرقابلسؤال ندانیم.
اما تفکر ایدئولوژیکِ بسته زمانی شکل میگیرد که یک چارچوب فکری آنقدر قطعی شود که دیگر اجازه ندهیم واقعیت، پرسش یا نظر مخالف آن را به چالش بکشد.
در پارت قبل، از همین زاویه وارد تاریخ آلمان شدیم و دیدیم که حزب نازی چگونه در سال ۱۹۳۳ به قدرت رسید و در مدت کوتاهی ساختار سیاسی کشور را به یک حکومت دیکتاتوری تبدیل کرد.
حالا باید یک قدم جلوتر برویم و ببینیم نازیها درباره انسان و جامعه چه باوری داشتند.
یکی از پایههای مهم نازیسم، نژادپرستی بود.
اینجا یک تفاوت مهم را باید روشن کنیم:
نازیسم یک ایدئولوژی بود؛ نژادپرستی یکی از پایههای اصلی آن بود.
یعنی نازیها فقط درباره نژاد صحبت نمیکردند. آنها درباره حکومت، جامعه، ملت، رهبر و دشمنان خودشان هم دیدگاه مشخصی داشتند.
اما در نگاه نازیها، انسانها از نظر نژادی برابر نبودند و بعضی گروهها را برتر و بعضی دیگر را پستتر میدانستند.
برای آنها «آلمانی بودن» هم فقط به زبان، فرهنگ یا تابعیت مربوط نمیشد؛ تبار و چیزی که خودشان «خون آلمانی» مینامیدند اهمیت زیادی داشت.
از اینجا به یکی از مفاهیم مهم نازیسم میرسیم:
«جامعه ملی»
نازیها میخواستند جامعهای یکپارچه از کسانی بسازند که از نظر آنها عضو واقعی ملت آلمان بودند.
اما سؤال مهم این بود:
چه کسی واقعاً عضو این جامعه محسوب میشد؟
پاسخ نازیها بر اساس معیارهای نژادی بود.
یهودیان در تعریف نازیها از این جامعه جایی نداشتند. حکومت نازی همچنین گروههای دیگری را هدف سیاستهای تبعیضآمیز قرار داد و مخالفان سیاسی را نیز سرکوب کرد.
این نگاه در سال ۱۹۳۵ فقط در حد حرف باقی نماند.
در ۱۵ سپتامبر ۱۹۳۵، «قوانین نورنبرگ» تصویب شد. بر اساس این قوانین، یهودیان از شهروندی کامل رایش محروم شدند و روابط و ازدواج میان یهودیان و کسانی که نازیها «خون آلمانی یا خویشاوند» میدانستند، ممنوع شد.
اینجا یک اتفاق مهم رخ داد:
یک باور ایدئولوژیک درباره نژاد، تبدیل به قانون شد.
و دقیقاً همینجا ارتباط بحث ما با آزاداندیشی روشنتر میشود.
در یک جامعه آزاداندیش، حتی اگر کسی باور مشخصی درباره انسان و جامعه داشته باشد، این باور میتواند مورد سؤال و نقد قرار بگیرد.
مثلاً اگر کسی بگوید:
«من فکر میکنم انسانها بر اساس تبارشان ارزش متفاوتی دارند.»
آزاداندیشی یعنی این ادعا را بدیهی و غیرقابلبحث ندانیم؛ بلکه بتوانیم درباره دلیل آن سؤال کنیم:
مدرکت چیست؟
اگر شواهد مخالف وجود داشته باشد، آیا حاضری نظرت را تغییر بدهی؟
اما در تفکر ایدئولوژیکِ بسته، ممکن است پاسخ از قبل مشخص شده باشد:
«این باور درست است، پس هر چیزی که با آن مخالفت کند، غلط است.»
در مورد نازیسم، چنین چارچوبی به تعریف «خودی» و «غیرخودی» کمک کرد؛ یعنی از قبل مشخص میشد چه کسی عضو جامعه مطلوب است و چه کسی خارج از آن قرار میگیرد.
پس مشکل فقط وجود یک عقیده نیست.
مسئله از جایی جدی میشود که یک عقیده دیگر اجازه سؤال و نقد ندهد و بعد همان عقیده وارد قانون، حکومت و زندگی اجتماعی شود.
یک جمعبندی ساده
ایدئولوژی: مجموعهای از باورها درباره انسان، جامعه و سیاست.
نژادپرستی: باور به تفاوت و برتری یا فرودستی گروههای انسانی بر اساس نژاد یا تبار.
آزاداندیشی: توانایی سؤال کردن از باورهای خود و پذیرفتن احتمال اشتباه.
تفکر ایدئولوژیکِ بسته: وقتی یک چارچوب فکری آنقدر قطعی میشود که دیگر حاضر نیست خودش را در برابر واقعیت، نقد و پرسش قرار دهد.
نازیسم نمونه مهمی است که نشان میدهد وقتی یک مجموعه باورهای سیاسی و اجتماعی با یک نگاه نژادی ترکیب شود و بعد از نقد و سؤال خارج شود، میتواند از یک دیدگاه فکری به قانون و ساختار حکومتی تبدیل شود.
در پارت بعد، میرویم سراغ مرحله بعد:
این باورها چطور از سطح سیاست و قانون وارد مدرسه، رسانه، آموزش و زندگی روزمره مردم شدند؟
آنجاست که میتوانیم ببینیم یک حکومت چگونه تلاش میکند فقط رفتار مردم را کنترل نکند، بلکه نحوه فکر کردن آنها را هم شکل بدهد.
🆔@ravayat_doran
تا اینجا گفتیم که ایدئولوژی یعنی مجموعهای از باورها درباره انسان، جامعه و سیاست.
همچنین گفتیم که داشتن ایدئولوژی بهخودیخود به معنی بستهفکری نیست. یک نفر میتواند عقیده سیاسی یا فکری مشخصی داشته باشد، اما همچنان حاضر باشد آن را بررسی کند، نقد بشنود و اگر با دلیل محکمی روبهرو شد، نظرش را تغییر دهد.
اینجاست که آزاداندیشی اهمیت پیدا میکند.
آزاداندیشی یعنی باورهایمان را قطعی و غیرقابلسؤال ندانیم.
اما تفکر ایدئولوژیکِ بسته زمانی شکل میگیرد که یک چارچوب فکری آنقدر قطعی شود که دیگر اجازه ندهیم واقعیت، پرسش یا نظر مخالف آن را به چالش بکشد.
در پارت قبل، از همین زاویه وارد تاریخ آلمان شدیم و دیدیم که حزب نازی چگونه در سال ۱۹۳۳ به قدرت رسید و در مدت کوتاهی ساختار سیاسی کشور را به یک حکومت دیکتاتوری تبدیل کرد.
حالا باید یک قدم جلوتر برویم و ببینیم نازیها درباره انسان و جامعه چه باوری داشتند.
یکی از پایههای مهم نازیسم، نژادپرستی بود.
اینجا یک تفاوت مهم را باید روشن کنیم:
نازیسم یک ایدئولوژی بود؛ نژادپرستی یکی از پایههای اصلی آن بود.
یعنی نازیها فقط درباره نژاد صحبت نمیکردند. آنها درباره حکومت، جامعه، ملت، رهبر و دشمنان خودشان هم دیدگاه مشخصی داشتند.
اما در نگاه نازیها، انسانها از نظر نژادی برابر نبودند و بعضی گروهها را برتر و بعضی دیگر را پستتر میدانستند.
برای آنها «آلمانی بودن» هم فقط به زبان، فرهنگ یا تابعیت مربوط نمیشد؛ تبار و چیزی که خودشان «خون آلمانی» مینامیدند اهمیت زیادی داشت.
از اینجا به یکی از مفاهیم مهم نازیسم میرسیم:
«جامعه ملی»
نازیها میخواستند جامعهای یکپارچه از کسانی بسازند که از نظر آنها عضو واقعی ملت آلمان بودند.
اما سؤال مهم این بود:
چه کسی واقعاً عضو این جامعه محسوب میشد؟
پاسخ نازیها بر اساس معیارهای نژادی بود.
یهودیان در تعریف نازیها از این جامعه جایی نداشتند. حکومت نازی همچنین گروههای دیگری را هدف سیاستهای تبعیضآمیز قرار داد و مخالفان سیاسی را نیز سرکوب کرد.
این نگاه در سال ۱۹۳۵ فقط در حد حرف باقی نماند.
در ۱۵ سپتامبر ۱۹۳۵، «قوانین نورنبرگ» تصویب شد. بر اساس این قوانین، یهودیان از شهروندی کامل رایش محروم شدند و روابط و ازدواج میان یهودیان و کسانی که نازیها «خون آلمانی یا خویشاوند» میدانستند، ممنوع شد.
اینجا یک اتفاق مهم رخ داد:
یک باور ایدئولوژیک درباره نژاد، تبدیل به قانون شد.
و دقیقاً همینجا ارتباط بحث ما با آزاداندیشی روشنتر میشود.
در یک جامعه آزاداندیش، حتی اگر کسی باور مشخصی درباره انسان و جامعه داشته باشد، این باور میتواند مورد سؤال و نقد قرار بگیرد.
مثلاً اگر کسی بگوید:
«من فکر میکنم انسانها بر اساس تبارشان ارزش متفاوتی دارند.»
آزاداندیشی یعنی این ادعا را بدیهی و غیرقابلبحث ندانیم؛ بلکه بتوانیم درباره دلیل آن سؤال کنیم:
مدرکت چیست؟
اگر شواهد مخالف وجود داشته باشد، آیا حاضری نظرت را تغییر بدهی؟
اما در تفکر ایدئولوژیکِ بسته، ممکن است پاسخ از قبل مشخص شده باشد:
«این باور درست است، پس هر چیزی که با آن مخالفت کند، غلط است.»
در مورد نازیسم، چنین چارچوبی به تعریف «خودی» و «غیرخودی» کمک کرد؛ یعنی از قبل مشخص میشد چه کسی عضو جامعه مطلوب است و چه کسی خارج از آن قرار میگیرد.
پس مشکل فقط وجود یک عقیده نیست.
مسئله از جایی جدی میشود که یک عقیده دیگر اجازه سؤال و نقد ندهد و بعد همان عقیده وارد قانون، حکومت و زندگی اجتماعی شود.
یک جمعبندی ساده
ایدئولوژی: مجموعهای از باورها درباره انسان، جامعه و سیاست.
نژادپرستی: باور به تفاوت و برتری یا فرودستی گروههای انسانی بر اساس نژاد یا تبار.
آزاداندیشی: توانایی سؤال کردن از باورهای خود و پذیرفتن احتمال اشتباه.
تفکر ایدئولوژیکِ بسته: وقتی یک چارچوب فکری آنقدر قطعی میشود که دیگر حاضر نیست خودش را در برابر واقعیت، نقد و پرسش قرار دهد.
نازیسم نمونه مهمی است که نشان میدهد وقتی یک مجموعه باورهای سیاسی و اجتماعی با یک نگاه نژادی ترکیب شود و بعد از نقد و سؤال خارج شود، میتواند از یک دیدگاه فکری به قانون و ساختار حکومتی تبدیل شود.
در پارت بعد، میرویم سراغ مرحله بعد:
این باورها چطور از سطح سیاست و قانون وارد مدرسه، رسانه، آموزش و زندگی روزمره مردم شدند؟
آنجاست که میتوانیم ببینیم یک حکومت چگونه تلاش میکند فقط رفتار مردم را کنترل نکند، بلکه نحوه فکر کردن آنها را هم شکل بدهد.
🆔@ravayat_doran

