TGViewer
Channel Public Channel
یادداشت‌های‌نیاثمری

یادداشت‌های‌نیاثمری

@philosophical_note

@Nia_samari | ارتباط با من✍️

🏛- از فلسفه نوشتن؛ مقاله آکادمیک، جستار
یادداشت و پاره، درسگفتار و خلاصه کتاب و کتاب صوتی.

لینکدین👇
https://www.linkedin.com/in/nia-samari-55845b237?utm_source=share&utm_campaign=share_via&utm_content=profile&utm_medium=a
Subscribers
482
Photos
118
Videos
42
Links
170

Showing posts older than #564 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #563 510
یادداشت‌های‌نیاثمری ۲۲ و ۵۹ دقیقه. هوا طوری برفی است که که اگر جمهوری اروسی حاکم بود، برای هر مجردی که قدم در این شب برفی بگذارد حق تیر قرار میداد. خلاص شدن بهتر از تنها زنده بودن در این هواست. معشوق. این هوا بدون معشوق معنا ندارد. نه کسی که با آن فقط بتوانی بخوابی. با کسی که…
۱ و ۵۴ دقیقه بامداد برفی. یک صدایی می آمد از بیرون "خدااا" بانگ آلود با کمی لرز. گفت خدااا کمکم کن. سر از پنجره بیرون اوردم و‌ داد زدم "خدایی در این جهان نیست.بی رمق گفت جان؟ نشنیده بود چه گفتم. فریاد زدم دوباره‌ "خدایی در این جهان نبست " بغض آلود داد زد، چرا خدا هست. ستاد بی خدایی من شبانه روزی است. الحق خوب کار میکند
  • ❤ 1
Post #562 541
یادداشت‌های‌نیاثمری آمدم داخل. مگی هم به من چسبیده. چند لیس به انگشت سردم زد و کنارم حالا خوابیده. نمیدانید زبان سگ ها بر خلاف گربه ها چقدر لطیف است. لیس سگ چیز خوبی است. از آن چیز های خیلی خوب این دنیا.باعث می‌شود همیشه های دهشتناک این جهان را فراموش کنی. مثل همیشه نبودن کسی.…
۲۲ و ۵۹ دقیقه. هوا طوری برفی است که که اگر جمهوری اروسی حاکم بود، برای هر مجردی که قدم در این شب برفی بگذارد حق تیر قرار میداد. خلاص شدن بهتر از تنها زنده بودن در این هواست. معشوق. این هوا بدون معشوق معنا ندارد. نه کسی که با آن فقط بتوانی بخوابی. با کسی که احساس کنی تویی در دیگری. مثل دیدن خود در آیینه.
  • ❤ 2
Post #561 523
یادداشت‌های‌نیاثمری برف می بارد. تا کمر از پنجره خود را بیرون داده ام. ۱۳ و ۸ دقیقه ظهر است. از این تکه برف های درشت است. ولی چون هوا بادی است مستقیم و سنگین به زمین نمی نشنید. در هوا گیج میخورد. همین الان یکی افتاد روی صفحه گوشی. عدد ۴ کیبورد‌. "۴" چیزی بود به قلم دانه ای برف.…
آمدم داخل. مگی هم به من چسبیده. چند لیس به انگشت سردم زد و کنارم حالا خوابیده. نمیدانید زبان سگ ها بر خلاف گربه ها چقدر لطیف است. لیس سگ چیز خوبی است. از آن چیز های خیلی خوب این دنیا.باعث می‌شود همیشه های دهشتناک این جهان را فراموش کنی. مثل همیشه نبودن کسی. این از همه ترسناک تر است. همیشه زنده نماندن، این یکی از همه دلگرم کننده تر است.
حالا لیس لیس اش قطع شده. دارد له له میزند. من گربه ای داشتم که برای همیشه مرده. پرشین سفیدی به اسم دنی. دنی ۴۵ روزه بود که آمد. از قزوین خریدمش از یک دامپزشک که دستکم ۴ بچه گربه سفید دیگر هم داشت. با پول فروش یک گیتار دنی به خانه ما آمد. یک یاماها سی چهل اصل. با سیم سوارز نقره ای. گیتار هدیه م.پ بود. اسمش را گذاشته بودم ماری. آن موقع ها اوج مسیحی بازی من بود. در دوره های از زندگی ام مسیحی قلبی بوده ام. حالا از هر چیز ایمانی حالم بهم میخورد. آینده را نمیدانم. مریم عذرای گیتار را با نوعی لجاجت فروختم. زنگ زدم و گفتم که که چند بفروشم م. پ؟ بعدا م.پ آمد خانه ی ما. م.پ عاشق حیوان و جانور بود. دنی که در بغلش خرخر کرد گفت چه خوب کاری کردی که بچه خریدی. من در ساز زدن بس بی استعداد بودم. آن موقع ها ویوالدی و شوبرت را نمیشناختم‌. یکبار به من گفت تو به خیلی دروغ گفتی. گفتم چه دروغ هایی م.پ؟ گفت هیچ وقت نخواهی فهمید. یک همیشه ی دیگر... هرچقدر میگذرد حتی الان که دارد قریب یک دهه میشود که م.پ را میشناسم و او برای همیشه رفته نمیدانم چه دروغ هایی گفته ام. واقعا چه دروغی؟ مگر میشود آدم نداند چه دروغی گفته؟ دروغ دروغ است از آن حیث که نوعی گفتن آگاهانه است‌. اینکه دروغگو کم حافظه میشود هم البته نباید در نظر گرفت. نکند میتوان دروغ ها را از یاد برد برای همیشه؟
من هرگز نخواهم فهمید برای همیشه چه چیزی را فراموش کرده ام. چون م .پ رفته برای همیشه.
م.پ از رفتگان است. همیشه رفتگان زندگی من هیچکدام گور ندارند. بجز آن گربه بیچاره با کلیه ی پلی کیستیک، سفید رنگ به اسم دنی.
اکر البته دایی و دو پدر بزرگی که اصلا به یادشان نمی آورم از رفتگان من حساب نشوند
  • ❤ 1
Post #560 638
یادداشت‌های‌نیاثمری ۲۲ و ۴۹ دقیقه. مکانیسم اجبار به تکرار در کنار خروپف مگی در اتاق کاملا تاریکم فعال شده. شبی خوابی دیدم. م. پ و صادقی را مدفون و زیر خاک دیدم. برایم مرده بودند. ابژه عشق توانسته بود منتقل شود. اما امشب حسی از مکانیسم تکرار در این ظلمت کده ی آغشته به خروپف گلدن…
برف می بارد. تا کمر از پنجره خود را بیرون داده ام. ۱۳ و ۸ دقیقه ظهر است. از این تکه برف های درشت است. ولی چون هوا بادی است مستقیم و سنگین به زمین نمی نشنید. در هوا گیج میخورد. همین الان یکی افتاد روی صفحه گوشی. عدد ۴ کیبورد‌. "۴" چیزی بود به قلم دانه ای برف. نویسنده کیست؟ دانه ای برف؟ یا آسمان برفی؟ چیزی بزرگتر یا چیزی خیلی خیلی کوچیکتر؟.
یک بی ام و سبز قدیمی رد میشود. سه پراید سفید یک موتوری بی کلاه و لباس گرم و دو زن چاق با پالتوی قهوه ای ضخیم. همه از خیابان جلوی این پنجره.
آیا آن موتوری هرگز ثبت شدن خودش در این کلمات را خواهد خواند؟ آن زن چاق پالتو قهوه ای چطور؟ امکان دارد که به قضاوت اندامش روزی از این کلمه ها اعتراض کند؟ آن روز من کجا خواهم بود؟ آن روز هرکس که الان، درست لحظه ی الان که ۱۳ و ۱۵ دقیقه ای برفی است، شما کجا خواهید بود؟ یا چه زمان خواهید بود؟ مثلا ۲۲ و ۳۴ دقیقه ای؟ فردایی؟ یا شنبه ی تیر ماهی در ۱۴۷۱؟
در یک، شنبه، تیرماه ۱۳۷۱ م.پ متولد شد. در آن روز من کجا بودم؟ غوطه ور میان عدم؟
اصلا این تاریخ و این نام ناگهان از کجا آمد؟ ناگهان آیا از میان عدم؟
الان کجاست؟ درست در قعر قعر عدم؟
در کلیسای پروتستان نمیتوان برای مرده ها آمرزش خواست. نمیتوان برای مرده ها دعا کرد. میدانی هرکس با عیسی خداوند تنها در زمان حیاتش میتواند ارتباطی بگیرد و هیچ واسطه ای از جمله خیرات یا کشیش جز ایمان قلبی اش با او نمی‌تواند داشته باشد. در نتیجه در فنا نمیتوان نجات یافت. تنها از فنا میتوان نجات یافت، پیش از آنکه برسد. رابطه برای همیشه با مرگ قطع میشود. همیشه کلمه ی ترسناک و بهت آوری نيست؟
برای همیشه برف نمی آید. شاید همیشه آن زن پالتو قهوه ای چاق از یاد من برود. همیشه آن شبنه در تیر ماه ۱۳۷۱ نیامدنی است.
همیشه م. پ و صادقی با من در قهرند‌. کات به شیوه ی پروتستانی. خیلی سال از م. پ و و‌منظره آرامگاه باباطاهر در واحد ۱۴ میگذرد. گذشته‌. برای همیشه.
حالا دانه ی برف ها ریز تر و بوران تور شده.
  • ❤ 1
Post #559 414
یادداشت‌های‌نیاثمری من هوموسیپین نیستم‌. کشفی جدید‌. من canine هستم. چه مدت بود که از گونه جدا مانده بودم
۲۲ و ۴۹ دقیقه. مکانیسم اجبار به تکرار در کنار خروپف مگی در اتاق کاملا تاریکم فعال شده. شبی خوابی دیدم. م. پ و صادقی را مدفون و زیر خاک دیدم.
برایم مرده بودند. ابژه عشق توانسته بود منتقل شود. اما امشب حسی از مکانیسم تکرار در این ظلمت کده ی آغشته به خروپف گلدن رتریور و پتوی مخمل سورمه ای دارم. دلم تنگ شد. برای صادقی. برای رستوران تمیشان‌. خاک بر سرت صادقی. این جدایی در شان هیچ چاله میدانی و خانم تره باری ای نیست. ما دانشجوی فلسفه بودیم. تالیف و ترجمه‌ داشتیم. ما تجربه زیسته داشتیم. در سکس بی مشکل و در هم صحبتی وقت کم می آوردیم و‌ در شب قبل پرواز رو به موت بودی. گفتی کاش بیشتر شمال میرفتیم‌ گفتی تکه ای از وجودت کنده شد‌. خاک بر سرت. من برای تو برگشتم. بارها مولوی وار شمسم شدی و سر به بیابان گذاشتم تا بیابمت. این رسمش نبود. تو‌گفتی من پیغمبر نجاتت بودم. تو‌گغتی من پناهت دادم. و دقیقا در ایران که دیدمت گفتی تو شیطانی اغوایم نکن ابلیس. نبوغت اهریمنی است. گول نمیخورم. اصطلاح فنی اش میشود دوپاره سازی از دفاع های اختلال شخصیت مرزی
منم مرزی بودم. ولی نسبتا درمان شده. هرگز دوپاره سازی نکردم. ارزش زدایی نکردم. خاک بر سرت. البته که تو مرده ای. ولی زیباترین سفر، زیباترین ادراک زنانگی و زیباترین تجربه دلبستکی را به من دادی. روحی و‌تنی برای من و برای ما. حیف. الفاتحه.
بی تردید برای روز تولدم هم سوپرایزی نداری.
فال ها میگویند که یکنفری برمیگردد. ولی اخر خجالت بار است. فال؟ و تفکر انتقادی.
بازوی رعد دار هم بعید است زن معلولی را بخواهد. اصلا از کجا معلوم حرفی برای گفتن برای من داشته باشد؟ اصلا از کجا معلوم چیزی بیش از بازوی رعد دار برای عرضه داشته باشد؟ با خیلی ها میتوان خوابید. ولی با اندکی توانست از ژرفای جان بیدار ماند و‌گفت هی! انگار صدساله میشناسمش. انگار بودنش به صرف بودنش خوب است. تجربه کردن با او ملال انگیز نیست.
فعلا ترجیحم این است که سگ باشم.سک ها عروس نمیشوند‌. اما به آن سعادتی که نبودش مرا به خروج فنوباربیتالی وسوسه میکند میرسانند.
زوزه ای میکشم به ز مغاک جان. باشد مرثیه ای بر آقای مترجم مرده. بر نوازنده مرده. دو مردی که تنها توانستم استعلایی دوستشان بدارم. دوستم بدارند‌.
و‌گناه برگردد بسوی آنها. من مقصر نیستم. شما بوديد که جهنم آشنا برایتان از بهشت نا آشنا ارجح تر بود.
بی تردید غمین ترم اما غریزه زندگی در من می خلد. با شیوه ای سگانه. همینکه تنها نمیخوابم کافی نیست؟
  • ❤ 2
Post #558 406
یادداشت‌های‌نیاثمری پارس کرد ۶ بار. دنیا را دوست دارم. حاضرم برای مگی بميرم حاضرم برای مگی زندگی کنم
من هوموسیپین نیستم‌. کشفی جدید‌. من canine هستم. چه مدت بود که از گونه جدا مانده بودم
  • ❤ 1
Post #557 437
یادداشت‌های‌نیاثمری ۶ اسفند تولدم است. بی اغراق زار زار می گریم امسال. اینجا کجاست؟ من هرگز افسون وجود را نمیخواستم
پارس کرد ۶ بار. دنیا را دوست دارم. حاضرم برای مگی بميرم حاضرم برای مگی زندگی کنم
  • ❤ 4
Post #556 511
یادداشت‌های‌نیاثمری ۲۲ و ۴۷ دقیقه. مگی توپ آبی جیغ کننده را در دهان گرفته کنارم استراحت‌ میکند‌. اتاق تاریک و خنک است. خبری از کتاب پرتاب شده بر پیاده رو‌نيست و معلوم نیست طعمه گیر چه کسی افتاده‌. فاتتزی من که معلوم است اما احتمالا پیرزنی باشد یا بچه مدرسه ای کوچکی‌. از همه…
۶ اسفند تولدم است. بی اغراق زار زار می گریم امسال. اینجا کجاست؟ من هرگز افسون وجود را نمیخواستم
  • ❤ 1
Post #555 502
یادداشت‌های‌نیاثمری ۱ ظهر است. صدای خش خش کندن ته دیگه قابلمه از آشپزخانه می آید و شعله بخاری تا آخر بالاست. هوا آفتابی است ولی سرد با تکه های چسبیده ی برف و یخ به این طرف و آنطرف پیاده رو. امروز یک کاری به سرم زد. کتاب شعری که چاپ کرده بودم را برداشتم و با خودکار یادداشتی در…
۲۲ و ۴۷ دقیقه. مگی توپ آبی جیغ کننده را در دهان گرفته کنارم استراحت‌ میکند‌. اتاق تاریک و خنک است. خبری از کتاب پرتاب شده بر پیاده رو‌نيست و معلوم نیست طعمه گیر چه کسی افتاده‌. فاتتزی من که معلوم است اما احتمالا پیرزنی باشد یا بچه مدرسه ای کوچکی‌. از همه بدتر مرد کهنسال زشتی‌‌. هنوز ایمیلی دریافت نکردم. اصلا آن صفحه را دیده؟ اصلا بلد است ایمیل چیست؟
مگی مثل مجسمه های شیر ورودی هتل های لوکس لمیده و له له میزند. مادرم میگوید دیشب در خواب پارس کوچکی کرده. مربی میگوید گلدن رتریور را پروتیکتیو نمیکنم‌. به پارس های دستوری راضی ام. عجب تعارضی. دلم میخواهد در نیمه شب که خفت گیری نزدیکم است با چند پارس مزاحم را فراری دهد. اخر چرا دنیا این کار ها را میکند. دل کندن از مگی برایم‌ممکن نيست دست کم خیلی بی رحمانه است. تف به نیما عابد مربی سگ. هر سگی میتواند غریزه مراقبت‌ داشته باشد. ترجیح میدهم فکر کنم دروغ میگوید‌. من پروتکت میخواهم. مراقبت میخواهم‌ من امنیت میخواهم. این را از هیچ ادمی در نیافتم. در سگ ها به وفور یافتنی است. ولی به بهای رد کردن مگی? آسیب می‌بیند. میدانم. خانه امن هرکس را که بگیری آسیب میبیند. خانه امن من را سه چهار باری گرفته اند. اما بیاید تداعی ازاذ کنیم‌ من یک مالیونیز گارد میخواهم. ددی ایشوز مرا رفع خواهد کرد‌‌. در دوران آدری هیپورن بودنم با کمری باریک و همیشه آراسته شانس من برای اغوای بازو های رعد دار کم بود. چه برسد به حالا با اضافه وزن و کمتر طناز و‌ کمی غبغب. می‌ترسم ‌. وقتی ۶۵ ساله شوم احتمالا خانواده ام مرده اند. هیچکس را نخواهم داشت‌. به اغراق هيچکس‌. ترحیم من را دولت برگزار میکند. چون بستگانی ندارم.
نیمه شب که خفت شوم. مگی هیج پروتکتی روی من ندارد. ولو که عاشقم است. لعنت به تعارض. عجله کردم‌. از نیما عابد متنفرم. از هر مربی که سگ من را پروتیکتیو نکند متنفرم‌‌. از دنیا بیزارم‌. خودخواه نیستم. من تازه از فکر خودکشی را کنار کذاشته ام. هر ناکامي دوباره فنوباربیتال را در می آورد از چندانی که هفت قفله شده. من تاب بودن ناامن و‌تنها را ندارم‌. هدف و دیسیپلین؟ من مقاله در سطح دکتری نوشته ام‌. بورسیه شدم. هلند دیده ام‌. طعم پول زیاد را از فاند هلند چسیده ام‌. همه اش بوی تهوع میداد.
توله ای مالینویز بگیرم، ۴۰ میلیون بدهم تا بادی گارد شود. مگی را چه کنم. من مطرود مطرودانم. مگی را طرد کنم؟ تا اخر عمر خود را بخشیدن نتوانم. لعنت به تعارض های زندگی لعنت. دوتا سگ چطور؟ نمیتوانم. من از موجودات تک جفت ام.
چه باید بکنم.
زندگي من یک بند اگشت فاصله دارد تا فنوباربیتال. به خودم فکر کنم یا مگی؟
  • ❤ 1
Post #554 386
یادداشت‌های‌نیاثمری ۲۱ و ۷ دقیقه است. تابحال رمانی نخوانده بودم که یک فصلش QR کدی باشد با محتوای صوتی.البته من خیلی چیز ها را ندیده بودم خیلی ها خیلی چیز ها را ندیده اند. مثلا خیلی ها پرده هایی که شب مصنوعی بسازند ندیده اند. اتاقی که در استان اوفریسل هلند در آن بودم، از آن پرده…
۱ ظهر است. صدای خش خش کندن ته دیگه قابلمه از آشپزخانه می آید و شعله بخاری تا آخر بالاست. هوا آفتابی است ولی سرد با تکه های چسبیده ی برف و یخ به این طرف و آنطرف پیاده رو. امروز یک کاری به سرم زد. کتاب شعری که چاپ کرده بودم را برداشتم و با خودکار یادداشتی در نوشتم و یک راه ارتباطی ارتباطی آپدیت شده. از پنجره پرتش کردم و افتاد روی یخ های پیاده رو. اگر نخی به آن وصل میکردم بهتر میفهمیدم چه زمانی طعمه رهگذر را گرفته. ولی دیر به عقلم رسید. هر چند دقیقه میروم و کتاب شعر با جلد رنگارنگ واژگون روی یخ ها را دید میزنم. تا الان یک دختر بچه مدرسه ای لگدی زد به آن و رفت.
اسفند ۹۹ بود که تمام شد و دقیقا در روز تولدم رونمایی شد. فامیل ها گل و شیرینی آوردند، برخی شاعر های محلی کتابشان را هدیه کردند، شاهنامه خوانی شد و اعضای قدیمی انجمن ادبی هم را دیدند. بیشتر کتاب ها را همانجا فروختیم. هر سال در نمایشگاه تهران هم هست ولی پولش دیگر به من نمیرسد. اصلا چه کسی میخرد؟ از انصاف نگذریم اما. شعر ها آبکی نبود. تجربه زیسته بود. علیرضا بدیع خوانده بودش و خيلی خوشش آمده بود. نسبتا شاعر معروفی است. هیچ شعری بيخودی فقط برای آنکه شعری گفته باشی در آن نبود. ناگهان می جوشید و می نوشتم. با چند ویرایش. یا در خواب طرح اش را میدیدم. اگرجایی عروض معنا را خراب میکرد قید عروض را میزدم. من همیشه همین کار را میکنم مثلا در سفر شمال با الف. الف املت بود، نان نبود، ولی خیلی بحث گل کرده بود. گفتم بیا خالی خالی بخوریم. قید سنگک داغ کردن (عروض را بزنیم). قید چیز های نسیه یا تزئینی را زدن برای چیز های نقد و اصل کاری منطقی نیست؟ همین الان ۱۳ و ۳۳ دقیقه. گرم نوشتنم. مامان هر ۵ ثانیه میگوید بیا غذا بخور. قید غذا را زدن واجب است. مگر چندبار در روز دست آدم به نوشتن چیزی گرم میشود. البته نتیجه هردو یکی است. فراموشی. یکی تجزیه ی بیولوژیکی و یکی تجزیه ی فرهنگی.
چه کسی یادش می ماند روز ۱ اسفند من چه نوشته ام؟ آه گفتم اسفند. امروز یکم اسفند است‌. در نتیجه ۵ روز دیگر نوزادی معلول بدنیا می آید. طبق گفته های مادر خندان، ولی دچار بیخوابی و ونگ زدن های مهلک شبانه. تولدم مبارک نیست. امسال اگر شمع و کیکی باشد دو ارزو دارم، سگم بلند بلند پارس کند یا امسال اخرین شمع تولدی باشد که فوت میکنم. مرده باشم. مردن هم مثل مرد است. دور از زنانگی است که دنبالش بروی. غمزه و‌کرشمه ی مردانه زیبا نیست. مرد باید دنبالت بیاید. مردن هم از همین رو دوبار مرا نخواست. مردن اما اگر آمدی من بار ها گفته ام. سنگ مرمر سبز میخواهم با غزل ۷۵۸ دیوان شمس مولانا.
۲۳ سال ام تمام میشود و ۲۴ ساله میشوم. حساب که میکنم خیلی بیشتر از ۲۴ سال کار ها کردم. تقریبا نمی‌دانم چه چیزی هست که تجربه نکرده باشم‌. خودشیفته وار است. ولی احساسم همین است‌. دیگر تظاهر به تواضع را دوست ندارم. خواهرم وقتی ۲۳ ساله بود چه از حیث کمیت چه از حیث کیفیت از باغچه ی خانه امان هم آنسو تر نرفته بود. غم ششم اسفند دامنم را میگیرد. کاش شش اسفند ۸۰ از تقویم برای همیشه پاک میشد یا نوزاد دپرسیون حادتنفسی داشت و پرستار اشتباها ویال نالوکسان را نمیدید و میدازولام را میزد در جریان خون نورسیده.
آن وقت این همه داستان نداشتیم. باور کنید هیچ داستانی، بهترین اش هم، به نوشتن نمی ارزد. همه از خاطر چیز دیگری مینویسند. برای تحمل خویشتن. هرکه مینویسد تا مشهور شود هنوز ننوشته. نوشتن بالا آوردن و پس زدن بودن است. سرریز و استفراغ وجود
  • ❤ 7
Post #553 385
یادداشت‌های‌نیاثمری Photo
۲۱ و ۷ دقیقه است. تابحال رمانی نخوانده بودم که یک فصلش QR کدی باشد با محتوای صوتی.البته من خیلی چیز ها را ندیده بودم خیلی ها خیلی چیز ها را ندیده اند. مثلا خیلی ها پرده هایی که شب مصنوعی بسازند ندیده اند. اتاقی که در استان اوفریسل هلند در آن بودم، از آن پرده ها داشت. حوالی تیر ماه آن منطقه تا ساعت ۲۳ شب آفتاب در آسمان بود. آدم دلش میریخت بالاخره روز است یا شب؟ ولی پرده هایی داشت که ظهرگاه در یازده شب را شب میکرد.
  • ❤ 1
Post #552 403
یادداشت‌های‌نیاثمری این فصل: خوانشی از همن جباری:
  • ❤ 1
Post #551 359

Forwarded from music

  • ❤ 1
Post #550 368
این فصل: خوانشی
از همن جباری:
Post #548 403
۲۱ و ۴۶ دقیقه‌ کاش هرگز وجود نمیداشتم‌. زندگی من سراسر نامنی بوده.
  • ❤ 1
Post #547 400
یادداشت‌های‌نیاثمری دکتر ها نمیفهمند پارس سگ چقد برای من نماد شادی است. میگویند از خدات باشد یا واگذارش کن. من به مگی وابسته شدم. مگی جلوی اقدام مجدد مرگ خودخواسته من را گرفت. ولی تعارض دست از سر ادمی بر نمیدارد. چطور از مگی دل بکنم؟ ولی دلم سگی میخواهد که پارس کند از ۴ ساعت…
کاش هرگز به مخمصه وجود پای نمیگذاشتم‌. بقول کیرکگور چرا با من مشورت نشد? این جنون یکسره ناکام کننده چیست؟
  • ❤ 1
Post #546 393
یادداشت‌های‌نیاثمری ۲۱ و ۳۶ دقیقه مگی پارس نمیکند
دکتر ها نمیفهمند پارس سگ چقد برای من نماد شادی است. میگویند از خدات باشد یا واگذارش کن. من به مگی وابسته شدم. مگی جلوی اقدام مجدد مرگ خودخواسته من را گرفت. ولی تعارض دست از سر ادمی بر نمیدارد. چطور از مگی دل بکنم؟ ولی دلم سگی میخواهد که پارس کند از ۴ ساعت پیاده روی خسته نباشد.

این جهان بی خداست‌‌. این باید بر آسمان با ستارگان به تمامی زبان های دنیا حک میشد.
۶۰ زولپیدم ده میلی گرم نمی‌تواند مرا بخواب ببرد. چرا پارس نمیکنی پارس کن...
  • ❤ 1
Post #545 340
یادداشت‌های‌نیاثمری جمله ای هست از بلز پاسکال که گفته:تمام حرمان انسان از آن است که از آرام گرفتن و تنها نشستن در اتاقی ناتوان است. یعنی دقیقا همین الان. آرام گرفتن در اتاقی تنها. مگی را چون خواب است حساب نمیکنیم. خود پاسکال هم آرام گیر اش خراب بوده است. ریاضی دان، الهی دان‌،…
۲۱ و ۳۶ دقیقه مگی پارس نمیکند
Post #544 376
جمله ای هست از بلز پاسکال که گفته:تمام حرمان انسان از آن است که از آرام گرفتن و تنها نشستن در اتاقی ناتوان است. یعنی دقیقا همین الان. آرام گرفتن در اتاقی تنها. مگی را چون خواب است حساب نمیکنیم. خود پاسکال هم آرام گیر اش خراب بوده است. ریاضی دان، الهی دان‌، فیلسوف، فیزیک دان کلی تحول عرفانی و‌ کلی سیالات بازی و در نهایت ۳۹ سالگی مردن. باید یکجور خودکشی هم وجود داشته باشد برای سررفتن حوصله. فکر نکنم خودکشی به این دلیل چندان وجودی و‌ ناشی از چگال بودن پوچی و چیستی وجود داشتن باشد. کمدی است. حوصله امان سررفت بیایید از افسونِ وجود خارج شویم!. البته باری یادم می آید سر یکی از کلاس های دکتر رجبی استاد فلسفه هایدگر ما که در قرون وسطی اش هم هایدگر میگفت ( "قبونش بشم بشه ی منه" آخه از هیچ استادی انقد دغدغه های فلسفیم رو مورد مداقه قرار نداده بودم باعث شد مقاله حیرت. و بنویسم که حس کردم رسالتم در فلسفه تمام شد ‌ باقی تفننیه) اه جمله از دست در رفت. آخر ما وارثان نثر های کوتاه جمله ی بیهقی را چه به چنین نگارش عجیب و جملات طویلی. خلاصه دکتر رجبی میگفت هایدگر درسگفتار هایی دارد که در آن توضیح میدهد "حوصلم سررفت" و تاب نیاوردن وجود چه معنایی دارد. چقدر قصه ی حسین کرد شبستری گفتم. راستی کورد درست است یا کرد؟ این یک دعوی قومیتی راه می اندازد تا یک بحث نگارشی. صادقی هر وقت مینوشتم کورد عصبانی میشد. صادقی ایرانشهری عزیزم. الان احساس میکنم که مرده است. و دوپاره سازی خشم و عشق دیگر برایش حاضر نمیشود. صادقی به اندازه کافی خوب بود. زخم هایی زد. جایشان تا ابد می ماند. هم شمس الحق تبریزی بود هم شخص شخیص اهریمن‌. اما دوستش داشتم. تلفیق دندان قروچه ی غیظ با گرم تپیدن قلب از روی دوست داشتن. اما حالا مرده. از سفر کردگان چه میتوان گفت؟ دنیای مرده ها یکبار مرا پس زد. بیدار شدن در آی سیو نصیب دشمن هم نشود. باور کنید هیچ خودکشِ بیهوش گشته ای از بهوش آمدن نمیگوید خدایا شکرت زنده ماندم. مگر خودکشی نما باشد.
ساعت ۱۳ و ۲۵ دقیقه.
کلافه ام دارم از کلافگی مینویسم. ماتم و مالیخولیا هلند یا بعد از آی سیو یا و همین چند هفته پیش را ندارم. اما کلافه ام. گویی رانه مرگ غیر فعال شده اما رانه زندگی کاری برای انجام تعریف نمیکند. شاید بخاطر ترس. ترس از خوشبینی. تابحال پت شاپ های ارزان و‌حیوان آزار رفته ایید؟ مثلا یک باست هوند بالغ را انداخته بودند در یک قفس حدود یک در متر‌. حتی نمی‌تواست دور خودش بچرخد. چه کار باید میکرد. آخ. باست هوند ها پارس بلندی دارند بعلاوه گوش های بلند و‌ باد های معده. اما وقتی رفیق صاحب پت شاپ با سوییچ به کف سرش زد که پارس نکند دیگر بلندی صدای پارس را فراموش میکردید.
آیا باید عذرخواهی کنم که کلماتی در این شبه رمان حدیث نفس عجیب الخلقه با پرش های مضحکش در زمان کلی کلمه و اسم هست که باید در گوگل سرچ شود؟ آخر مگر چند نفر نژاد های سگ را میشناسد یا دارو های موثره برای سفر ابدی یا گیوم های فرانسوی را.
ساعت ۱۳ و ۳۳ دقیقه. توپ آبی مگی را میخواهم بردارم. بعدش از اتاق بروم بیرون از پنجره اتاق پذیرایی خیابان را بی دلیل تماشا کنم. امروز دوشنبه ی ملال است.
دو حالت دارد. خطوط بعدی فقط چند دقیقه گذشته از ساعت ۱۳ و ۳۳ و یا شب شده و دوباره دارم مینویسم. شاید هم چند هفته بعد است. نمیدانم.
پایان تایپ
  • ❤ 1
Post #543 342
یادداشت‌های‌نیاثمری پرخوری؟ شاید؟ فیلم؟ تنهایی که معنا ندارد‌. در همدان تقریبا هیچ دوست از گونه هوموسیپین ندارم. دلم برای گله سگم تنگ شد. در روز های انتظار نتیجه کنکور ۱۴۰۰ هرروز ۶ صبح میرفتم جایی موسوم به "بلوار" پیر پاتال ها ورزش میکردند و من دنبال سگهایم بودم. راست است که…
میخواستم بنویسم وقت ناهار شد
۱۱ و ۳۶ دقیقه
  • ❤ 1
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →