جمله ای هست از بلز پاسکال که گفته:تمام حرمان انسان از آن است که از آرام گرفتن و تنها نشستن در اتاقی ناتوان است. یعنی دقیقا همین الان. آرام گرفتن در اتاقی تنها. مگی را چون خواب است حساب نمیکنیم. خود پاسکال هم آرام گیر اش خراب بوده است. ریاضی دان، الهی دان، فیلسوف، فیزیک دان کلی تحول عرفانی و کلی سیالات بازی و در نهایت ۳۹ سالگی مردن. باید یکجور خودکشی هم وجود داشته باشد برای سررفتن حوصله. فکر نکنم خودکشی به این دلیل چندان وجودی و ناشی از چگال بودن پوچی و چیستی وجود داشتن باشد. کمدی است. حوصله امان سررفت بیایید از افسونِ وجود خارج شویم!. البته باری یادم می آید سر یکی از کلاس های دکتر رجبی استاد فلسفه هایدگر ما که در قرون وسطی اش هم هایدگر میگفت ( "قبونش بشم بشه ی منه" آخه از هیچ استادی انقد دغدغه های فلسفیم رو مورد مداقه قرار نداده بودم باعث شد مقاله حیرت. و بنویسم که حس کردم رسالتم در فلسفه تمام شد باقی تفننیه) اه جمله از دست در رفت. آخر ما وارثان نثر های کوتاه جمله ی بیهقی را چه به چنین نگارش عجیب و جملات طویلی. خلاصه دکتر رجبی میگفت هایدگر درسگفتار هایی دارد که در آن توضیح میدهد "حوصلم سررفت" و تاب نیاوردن وجود چه معنایی دارد. چقدر قصه ی حسین کرد شبستری گفتم. راستی کورد درست است یا کرد؟ این یک دعوی قومیتی راه می اندازد تا یک بحث نگارشی. صادقی هر وقت مینوشتم کورد عصبانی میشد. صادقی ایرانشهری عزیزم. الان احساس میکنم که مرده است. و دوپاره سازی خشم و عشق دیگر برایش حاضر نمیشود. صادقی به اندازه کافی خوب بود. زخم هایی زد. جایشان تا ابد می ماند. هم شمس الحق تبریزی بود هم شخص شخیص اهریمن. اما دوستش داشتم. تلفیق دندان قروچه ی غیظ با گرم تپیدن قلب از روی دوست داشتن. اما حالا مرده. از سفر کردگان چه میتوان گفت؟ دنیای مرده ها یکبار مرا پس زد. بیدار شدن در آی سیو نصیب دشمن هم نشود. باور کنید هیچ خودکشِ بیهوش گشته ای از بهوش آمدن نمیگوید خدایا شکرت زنده ماندم. مگر خودکشی نما باشد.
ساعت ۱۳ و ۲۵ دقیقه.
کلافه ام دارم از کلافگی مینویسم. ماتم و مالیخولیا هلند یا بعد از آی سیو یا و همین چند هفته پیش را ندارم. اما کلافه ام. گویی رانه مرگ غیر فعال شده اما رانه زندگی کاری برای انجام تعریف نمیکند. شاید بخاطر ترس. ترس از خوشبینی. تابحال پت شاپ های ارزان وحیوان آزار رفته ایید؟ مثلا یک باست هوند بالغ را انداخته بودند در یک قفس حدود یک در متر. حتی نمیتواست دور خودش بچرخد. چه کار باید میکرد. آخ. باست هوند ها پارس بلندی دارند بعلاوه گوش های بلند و باد های معده. اما وقتی رفیق صاحب پت شاپ با سوییچ به کف سرش زد که پارس نکند دیگر بلندی صدای پارس را فراموش میکردید.
آیا باید عذرخواهی کنم که کلماتی در این شبه رمان حدیث نفس عجیب الخلقه با پرش های مضحکش در زمان کلی کلمه و اسم هست که باید در گوگل سرچ شود؟ آخر مگر چند نفر نژاد های سگ را میشناسد یا دارو های موثره برای سفر ابدی یا گیوم های فرانسوی را.
ساعت ۱۳ و ۳۳ دقیقه. توپ آبی مگی را میخواهم بردارم. بعدش از اتاق بروم بیرون از پنجره اتاق پذیرایی خیابان را بی دلیل تماشا کنم. امروز دوشنبه ی ملال است.
دو حالت دارد. خطوط بعدی فقط چند دقیقه گذشته از ساعت ۱۳ و ۳۳ و یا شب شده و دوباره دارم مینویسم. شاید هم چند هفته بعد است. نمیدانم.
پایان تایپ
Post #544
376
- ❤ 1