۲۲ و ۴۷ دقیقه. مگی توپ آبی جیغ کننده را در دهان گرفته کنارم استراحت میکند. اتاق تاریک و خنک است. خبری از کتاب پرتاب شده بر پیاده رونيست و معلوم نیست طعمه گیر چه کسی افتاده. فاتتزی من که معلوم است اما احتمالا پیرزنی باشد یا بچه مدرسه ای کوچکی. از همه بدتر مرد کهنسال زشتی. هنوز ایمیلی دریافت نکردم. اصلا آن صفحه را دیده؟ اصلا بلد است ایمیل چیست؟
مگی مثل مجسمه های شیر ورودی هتل های لوکس لمیده و له له میزند. مادرم میگوید دیشب در خواب پارس کوچکی کرده. مربی میگوید گلدن رتریور را پروتیکتیو نمیکنم. به پارس های دستوری راضی ام. عجب تعارضی. دلم میخواهد در نیمه شب که خفت گیری نزدیکم است با چند پارس مزاحم را فراری دهد. اخر چرا دنیا این کار ها را میکند. دل کندن از مگی برایمممکن نيست دست کم خیلی بی رحمانه است. تف به نیما عابد مربی سگ. هر سگی میتواند غریزه مراقبت داشته باشد. ترجیح میدهم فکر کنم دروغ میگوید. من پروتکت میخواهم. مراقبت میخواهم من امنیت میخواهم. این را از هیچ ادمی در نیافتم. در سگ ها به وفور یافتنی است. ولی به بهای رد کردن مگی? آسیب میبیند. میدانم. خانه امن هرکس را که بگیری آسیب میبیند. خانه امن من را سه چهار باری گرفته اند. اما بیاید تداعی ازاذ کنیم من یک مالیونیز گارد میخواهم. ددی ایشوز مرا رفع خواهد کرد. در دوران آدری هیپورن بودنم با کمری باریک و همیشه آراسته شانس من برای اغوای بازو های رعد دار کم بود. چه برسد به حالا با اضافه وزن و کمتر طناز و کمی غبغب. میترسم . وقتی ۶۵ ساله شوم احتمالا خانواده ام مرده اند. هیچکس را نخواهم داشت. به اغراق هيچکس. ترحیم من را دولت برگزار میکند. چون بستگانی ندارم.
نیمه شب که خفت شوم. مگی هیج پروتکتی روی من ندارد. ولو که عاشقم است. لعنت به تعارض. عجله کردم. از نیما عابد متنفرم. از هر مربی که سگ من را پروتیکتیو نکند متنفرم. از دنیا بیزارم. خودخواه نیستم. من تازه از فکر خودکشی را کنار کذاشته ام. هر ناکامي دوباره فنوباربیتال را در می آورد از چندانی که هفت قفله شده. من تاب بودن ناامن وتنها را ندارم. هدف و دیسیپلین؟ من مقاله در سطح دکتری نوشته ام. بورسیه شدم. هلند دیده ام. طعم پول زیاد را از فاند هلند چسیده ام. همه اش بوی تهوع میداد.
توله ای مالینویز بگیرم، ۴۰ میلیون بدهم تا بادی گارد شود. مگی را چه کنم. من مطرود مطرودانم. مگی را طرد کنم؟ تا اخر عمر خود را بخشیدن نتوانم. لعنت به تعارض های زندگی لعنت. دوتا سگ چطور؟ نمیتوانم. من از موجودات تک جفت ام.
چه باید بکنم.
زندگي من یک بند اگشت فاصله دارد تا فنوباربیتال. به خودم فکر کنم یا مگی؟
Post #555
502
یادداشتهاینیاثمری ۱ ظهر است. صدای خش خش کندن ته دیگه قابلمه از آشپزخانه می آید و شعله بخاری تا آخر بالاست. هوا آفتابی است ولی سرد با تکه های چسبیده ی برف و یخ به این طرف و آنطرف پیاده رو. امروز یک کاری به سرم زد. کتاب شعری که چاپ کرده بودم را برداشتم و با خودکار یادداشتی در…
- ❤ 1