برف می بارد. تا کمر از پنجره خود را بیرون داده ام. ۱۳ و ۸ دقیقه ظهر است. از این تکه برف های درشت است. ولی چون هوا بادی است مستقیم و سنگین به زمین نمی نشنید. در هوا گیج میخورد. همین الان یکی افتاد روی صفحه گوشی. عدد ۴ کیبورد. "۴" چیزی بود به قلم دانه ای برف. نویسنده کیست؟ دانه ای برف؟ یا آسمان برفی؟ چیزی بزرگتر یا چیزی خیلی خیلی کوچیکتر؟.
یک بی ام و سبز قدیمی رد میشود. سه پراید سفید یک موتوری بی کلاه و لباس گرم و دو زن چاق با پالتوی قهوه ای ضخیم. همه از خیابان جلوی این پنجره.
آیا آن موتوری هرگز ثبت شدن خودش در این کلمات را خواهد خواند؟ آن زن چاق پالتو قهوه ای چطور؟ امکان دارد که به قضاوت اندامش روزی از این کلمه ها اعتراض کند؟ آن روز من کجا خواهم بود؟ آن روز هرکس که الان، درست لحظه ی الان که ۱۳ و ۱۵ دقیقه ای برفی است، شما کجا خواهید بود؟ یا چه زمان خواهید بود؟ مثلا ۲۲ و ۳۴ دقیقه ای؟ فردایی؟ یا شنبه ی تیر ماهی در ۱۴۷۱؟
در یک، شنبه، تیرماه ۱۳۷۱ م.پ متولد شد. در آن روز من کجا بودم؟ غوطه ور میان عدم؟
اصلا این تاریخ و این نام ناگهان از کجا آمد؟ ناگهان آیا از میان عدم؟
الان کجاست؟ درست در قعر قعر عدم؟
در کلیسای پروتستان نمیتوان برای مرده ها آمرزش خواست. نمیتوان برای مرده ها دعا کرد. میدانی هرکس با عیسی خداوند تنها در زمان حیاتش میتواند ارتباطی بگیرد و هیچ واسطه ای از جمله خیرات یا کشیش جز ایمان قلبی اش با او نمیتواند داشته باشد. در نتیجه در فنا نمیتوان نجات یافت. تنها از فنا میتوان نجات یافت، پیش از آنکه برسد. رابطه برای همیشه با مرگ قطع میشود. همیشه کلمه ی ترسناک و بهت آوری نيست؟
برای همیشه برف نمی آید. شاید همیشه آن زن پالتو قهوه ای چاق از یاد من برود. همیشه آن شبنه در تیر ماه ۱۳۷۱ نیامدنی است.
همیشه م. پ و صادقی با من در قهرند. کات به شیوه ی پروتستانی. خیلی سال از م. پ و ومنظره آرامگاه باباطاهر در واحد ۱۴ میگذرد. گذشته. برای همیشه.
حالا دانه ی برف ها ریز تر و بوران تور شده.
Post #560
638
یادداشتهاینیاثمری ۲۲ و ۴۹ دقیقه. مکانیسم اجبار به تکرار در کنار خروپف مگی در اتاق کاملا تاریکم فعال شده. شبی خوابی دیدم. م. پ و صادقی را مدفون و زیر خاک دیدم. برایم مرده بودند. ابژه عشق توانسته بود منتقل شود. اما امشب حسی از مکانیسم تکرار در این ظلمت کده ی آغشته به خروپف گلدن…
- ❤ 1