TGViewer
Channel Public Channel
فازِ سوّم

فازِ سوّم

@my3rdphase

~ می‌نویسم، پس هستم. ~
بدلیل وجود تراشه و گرد (گردِ گُل یا غبار؟)،
لطفا با ماسک وارد شوید.
Subscribers
80
Photos
216
Videos
3
Links
27

Showing posts older than #5132 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #5129 98
خلاصه که،
تا نیایی گره از کار بشر وا نشود...
Post #5127 109
ZemestoonAfshin Moghadam
ساوند‌ترکِ خواب خوبی که بعد از
مدت‌ها دیدم و هنوز صحنۀ هم‌خوانیش
جلومه؛ دوباره که پخشش کردم، دیدم
متنِ آهنگ چندان هم بی‌ربط نبود با
حرف‌های آخر شب.
@My3rdphase
Post #5126 111
فازِ سوّم یک. روزها رو با استرس اخبار جنگ داخلی و اقتصادی به آخر می‌رسونم و شب‌ها رو با استرس اخبار جنگ خارجی. یک بار ذهنم سوزن‌سوزنی می‌شه و یک بار قلبم به آتش کشیده می‌شه. یک دفعه سردرد و حالت تهوع می‌گیرم و دفعۀ بعد با بغض توی گلو نمی‌دونم چه کنم. روزهایی که می‌گذرونم…
وَ لَنَبلُوَنَّكُم بِشَیءٍ
مِّنَ الخَوفِ وَ الجُوعِ
وَ نَقصٍ مِّنَ الْأَموَالِ
وَ الأَنفُسِ وَ الثَّمَرَاتِ
وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ.
Post #5125 101
یک.
روزها رو با استرس اخبار جنگ داخلی و اقتصادی به آخر می‌رسونم و شب‌ها رو با استرس اخبار جنگ خارجی. یک بار ذهنم سوزن‌سوزنی می‌شه و یک بار قلبم به آتش کشیده می‌شه. یک دفعه سردرد و حالت تهوع می‌گیرم و دفعۀ بعد با بغض توی گلو نمی‌دونم چه کنم.
روزهایی که می‌گذرونم نه سخت‌تر از روزهای پیشینیانه و نه خدای من از خدای اون‌ها کمتر مایه می‌گذاره. مشکل از بازۀ بینایی من و سعۀ صدر من و زور بازوی منه.
این ایام بیشتر به ناتوانی و در عین حال زور انسان فکر می‌کنم (صریح‌تر بگم، ناتوانی خودم در برابر توان کسی که روبه‌روم ایستاده). کم‌کاری‌ها و ناتوانی‌ها و جبر جغرافیاییم رو می‌اندازم گوشه‌ای که با فراغ بال بیشتر و جرم کم‌تری به حبل‌الله آویزون شم. بقول بزرگمردی، یقیناً کُلُّهُ خیر.

• ۹ بهمن، ۲۳:۴۰، بعد نامۀ گشاده‌ای که با اشک نوشته شد.
Post #5121 77
در تلاشم هرجور شده از یه جا شروع کنم و بنویسم، حتی شده بدون نظم و ترتیب خاصی که افکارم دارن.
Post #5118 85
امروز را در خانه می‌مانم
و در به روی کسی نمی‌گشایم
امّا بی‌در‌ و پیکر است
خانۀ ذهنم
می‌آیند و می‌روند
دوستان ناموفق
آشنایان ناسازگار...
• عباس کیارستمی
Post #5117 95
حرف زیاده، خیلی زیاد. چشم‌های خسته و امتحان فردا رو بهانه می‌کنم تا مانع رها شدن بغض گلو و نشخوار فکرهای متفاوت و بیدار موندن بیش از حد بشم. به آخرین رگه‌های امیدی که مونده چنگ می‌زنم تا شاید این لحظه‌ها رو بشه دوام آورد.

۸ بهمن _ ۲۳:۵۳
#حال_نگاشت
Post #5114 115
فَإِن زَلَلْتُم مِّن بَعدِ مَا جَاءَتْكُمُ الْبَيِّنَاتُ
فَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ
Post #5113 124
جای کالابرگ، یک سبد بزرگ غر و شکوه و نقد و جاج در آغوشم دارم، توان و حوصله برای نوشتن ندارم اما هنوز.
Post #5108 157
از آیات مورد علاقه‌ام، «خُلِقَ الإِنسانُ ضَعيفا»ست. انتهای ذلت انسان رو به رخش می‌کشه و می‌گه که با این همه دبدبه و کبکبه، با کوچک‌ترین مسائلی از پا درمیای. انقدر می‌گه و می‌گه تا به یک اصل برسه، «وَ کَفَى بِاللَّهِ وَکیلًا».
این روزها آیۀ اول رو زیاد با خودم تکرار می‌کنم و وقتی به حضیض‌ترین نقطهٔ ناامیدی که می‌رسم، دل می‌بندم به «حَسْبِیَ اللَّهُ وَ إِلَیْهِ أُنِیب». اگر این امید در دل کاشته نمی‌شد، نمی‌دونم چطور قادر به ادامهٔ زندگی بودیم.
Post #5107 135
قالَ لَا تَخافا
إِنَّنِی مَعَکُما
أَسْمَعُ وَ أَرَىٰ

گفت: نترسید،
من با شما هستم،
می‌شنوم و می‌بینم.
Post #5104 120
- أَلا إِنَّ لِلَّهِ ما فی السَّماواتِ وَ الْأَرض ۗ
أَلا إِنَّ وَعدَ اللَّهِ حَقٌّ
وَلَـٰكِنَّ أَكثَرَهُم لَا يَعلَمون -
Post #5103 117
«به تو¹⁵»
خیلی وقته صحبتی نکردیم، نه؟ آخرین بار رو به خاطر ندارم، اما یادمه که حرف‌هامون انقدر عمیق شد که وقتی از از گودال حفر شده قصد بیرون اومدن داشتیم، سه روز طول کشید که به حالت عادی برگردیم.
نمی‌دونم این نامه به دستت می‌رسه یا نه و اگر رسید، حوصلۀ خوندن پیدا می‌کنی یا نه ولی مطمئنم جوابی نمی‌نویسی؛ اما من می‌نویسم به تویی که سکوت و فراموشی رو ترجیح میدی.
این روزها بغض قدیمی و خاک‌خورده‌ام از ته گنجۀ انباری پایین حیاط بیرون اومده. نه‌ این‌که خودم بیرونش آورده باشم، نه! خودش راه فرار رو پیدا کرد، وِردِ آزادیش رو اتفاقات اخیر خونده.
گفته بودم که تحملم تو این شرایط چقدر کم میشه؟ نه، نگفتم. خودت فهمیدی از تغییر سرعت جمله‌بندی و لحن و تن صدا و حرکت دستم. مثل الان که رنگ رخساره، از افزایش ضربان قلب و عواقب اضطراب خبر میده.
اما خبر خوب! شايد هنوز اخبار خاص و عام و صدای آروم و بلند برام غریب باشه ولی دیگه واکنش های بدنم ناآشنا نیست. می‌دونم منشاء این لرزش دست و اخم روی صورت، لکنت زبان و سکوت، اعتیاد به فجازی و سرگیجه و خلاصه خیلی درد و مرض‌ها، کجاست و یاد گرفتم چطور باید مدیریتشون کنم. و می‌دونم بدون لرزش چشم، چطور دروغی در جواب "حالت چطوره؟"ها بگم و طرف مقابلمو بپیچونم.
بهای این کاربلدی‌ها، خستگی و فاصله شد، و فاصله و خستگی.
اگر بخوایم واقع‌نگر باشیم، کی حالش خوبه؟ کیه که بی‌خیال از خوب و بد روزگار، بشینه یه گوشه و گذران عمر رو بر لب جوی ببینه؟ کجا دیدی کسیو که بدون توجه به اطراف، همه‌چیز رو انکار کنه و به زندگی روزمره‌اش ادامه بده؟
حدیث پَستی پست‌تر از بزاق بز رو شنیدی؟ زندگی گویا همین بود که مولای ما گفت‌ و ما نفهمیدیم و هرگز نخواهیم فهمید.
همراه تمام این حرف و حدیث‌ها و قصه‌ها و غصه‌ها، من با سکوت تو هم کنار اومدم. نیازی به عذاب وجدان برای عدم پاسخ نیست.
خوب باش و خوب بمون.
چهاردهم دی‌ماه هزاروچهارصدوچهار، ۲۳:۱۳
#همون_همیشگی.
Post #5100 94
فازِ سوّم چهار. امتحان درس تک‌واحدی ۴ ساعت طول کشید. ساعت سوم به بعد به گریه افتادم از شدت افت قند و گرسنگی و عجله و بی‌حوصلگی. قرار نبود انقدر طول بکشه. حین امتحان ۵ بار باهام تماس گرفتن و اضطرابم شدت گرفت. بعد از امتحان با تک‌تکشون تماس گرفتم و اعلام زنده بودن و اتمام…
پنج.
از «روزِ من» دور شدم و بوش به سختی دیگه به مشام می‌رسه. کادوها رو گذاشتم یک گوشه. دو سه اسلایس کیک، چندتا فيلم و عکس، دردِ شیرینی ناشی از لبخندهای زیاد، خاطراتِ ننوشته و سه دسته‌گل از دورهمی امسال باقی مونده.
گذر زمان و مزۀ دوری و نگرانی برای آینده دوباره شدت گرفته. الان دیگه به چیزی جز جنگ داخلی و خارجی و تورم و امتحان و دانشگاه و اساتید و شیوهٔ نمره‌دهیشون نمی‌شه فکر کرد.
مامان راست میگه، توکل بر خدا، کی می‌دونه چی می‌شه؟
(یازدهم دی، ۱۹:۵۰)
#اندر_احوالات_سریالی
Post #5099 86
فازِ سوّم سه. تبریک‌ها تقریبا تمام شد. امسال جملهٔ مشترکی به تمام پیام‌ها و تماس‌ها اضافه شده بود که حس عجیبی داشت. برعکس تصورم و برعکس سال‌های اخیر، متوجه «روزِ من» نبودم و به کلاس و درس و کتابخونه گذروندم امروز رو. فردا پایانترم آزمایشگاهه، انقدر گنگه برام نه که…
چهار.
امتحان درس تک‌واحدی ۴ ساعت طول کشید. ساعت سوم به بعد به گریه افتادم از شدت افت قند و گرسنگی و عجله و بی‌حوصلگی. قرار نبود انقدر طول بکشه. حین امتحان ۵ بار باهام تماس گرفتن و اضطرابم شدت گرفت. بعد از امتحان با تک‌تکشون تماس گرفتم و اعلام زنده بودن و اتمام امتحان کردم.
رفتم به سمت محل قرار؛ در حالی که مغز همه رو تا ظهر خوردم با تعریف شرایط و مواد امتحان، به این فکر کردم که دو روز قراره به چیزی فکر نکنم.
(دهم دی، ۱۳:۰۰)
Post #5097 99
وَأَنَّ إِلَىٰ رَبِّكَ الْمُنتَهَىٰ
که همه امور به پروردگارت منتهی می‌گردد
Post #5095 94
فازِ سوّم دو. تصویرمو در اولین قاب امسال ثبت می‌کنم، سبقۀ زندگیم در این جهان دوباره یکاش تغییر کرده. از این عدد می‌ترسم، بهش عادت ندارم و بر عددهای دیگه بخش‌پذیر نیست، یک سال طول می‌کشه این عادت و دوباره ترک عادت. تغییراتی که برام قراره به ارمغان بیاره، هیجانی داره…
سه.
تبریک‌ها تقریبا تمام شد. امسال جملهٔ مشترکی به تمام پیام‌ها و تماس‌ها اضافه شده بود که حس عجیبی داشت.
برعکس تصورم و برعکس سال‌های اخیر، متوجه «روزِ من» نبودم و به کلاس و درس و کتابخونه گذروندم امروز رو.
فردا پایانترم آزمایشگاهه، انقدر گنگه برام نه که می‌تونم درست پیام‌های دیده نشده رو جواب بدم و نه می‌تونم به برنامه‌ریزی برای فردا و پس‌فردا فکر کنم.
(نهم دی، ۲۲:۴۳)
Post #5094 67
فازِ سوّم یک. دم در ورودی سال جدید ایستاده‌ام و اخبار رو یکی یکی می‌خونم و استوری‌ها رو رد می‌کنم، جنگ، اعتصاب، اعتراض، یگان ویژه، تحریم، دلار، سکه و تورم، گرانی مایحتاج زندگی و غیره. سرم گیج میره. این آسانسور بجز بالا رفتن، دکمۀ طبقات پایین‌تر رو نداره؟ (هشتم دی، ۲۳:۳۰)
دو.
تصویرمو در اولین قاب امسال ثبت می‌کنم، سبقۀ زندگیم در این جهان دوباره یکاش تغییر کرده. از این عدد می‌ترسم، بهش عادت ندارم و بر عددهای دیگه بخش‌پذیر نیست، یک سال طول می‌کشه این عادت و دوباره ترک عادت. تغییراتی که برام قراره به ارمغان بیاره، هیجانی داره که معلوم نیست ناشی از استرسه یا حال خوب.
بغضمو با یه لیوان آب قورت میدم و به فردایی ناپیدا چشم‌ می‌دوزم.
(هشتم دی، ۲۳:۴۵)
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →