یک.
روزها رو با استرس اخبار جنگ داخلی و اقتصادی به آخر میرسونم و شبها رو با استرس اخبار جنگ خارجی. یک بار ذهنم سوزنسوزنی میشه و یک بار قلبم به آتش کشیده میشه. یک دفعه سردرد و حالت تهوع میگیرم و دفعۀ بعد با بغض توی گلو نمیدونم چه کنم.
روزهایی که میگذرونم نه سختتر از روزهای پیشینیانه و نه خدای من از خدای اونها کمتر مایه میگذاره. مشکل از بازۀ بینایی من و سعۀ صدر من و زور بازوی منه.
این ایام بیشتر به ناتوانی و در عین حال زور انسان فکر میکنم (صریحتر بگم، ناتوانی خودم در برابر توان کسی که روبهروم ایستاده). کمکاریها و ناتوانیها و جبر جغرافیاییم رو میاندازم گوشهای که با فراغ بال بیشتر و جرم کمتری به حبلالله آویزون شم. بقول بزرگمردی، یقیناً کُلُّهُ خیر.
• ۹ بهمن، ۲۳:۴۰، بعد نامۀ گشادهای که با اشک نوشته شد.
Post #5125
101
