سه.
تبریکها تقریبا تمام شد. امسال جملهٔ مشترکی به تمام پیامها و تماسها اضافه شده بود که حس عجیبی داشت.
برعکس تصورم و برعکس سالهای اخیر، متوجه «روزِ من» نبودم و به کلاس و درس و کتابخونه گذروندم امروز رو.
فردا پایانترم آزمایشگاهه، انقدر گنگه برام نه که میتونم درست پیامهای دیده نشده رو جواب بدم و نه میتونم به برنامهریزی برای فردا و پسفردا فکر کنم.
(نهم دی، ۲۲:۴۳)
Post #5095
94
فازِ سوّم دو. تصویرمو در اولین قاب امسال ثبت میکنم، سبقۀ زندگیم در این جهان دوباره یکاش تغییر کرده. از این عدد میترسم، بهش عادت ندارم و بر عددهای دیگه بخشپذیر نیست، یک سال طول میکشه این عادت و دوباره ترک عادت. تغییراتی که برام قراره به ارمغان بیاره، هیجانی داره…
