«به تو¹⁵»
خیلی وقته صحبتی نکردیم، نه؟ آخرین بار رو به خاطر ندارم، اما یادمه که حرفهامون انقدر عمیق شد که وقتی از از گودال حفر شده قصد بیرون اومدن داشتیم، سه روز طول کشید که به حالت عادی برگردیم.
نمیدونم این نامه به دستت میرسه یا نه و اگر رسید، حوصلۀ خوندن پیدا میکنی یا نه ولی مطمئنم جوابی نمینویسی؛ اما من مینویسم به تویی که سکوت و فراموشی رو ترجیح میدی.
این روزها بغض قدیمی و خاکخوردهام از ته گنجۀ انباری پایین حیاط بیرون اومده. نه اینکه خودم بیرونش آورده باشم، نه! خودش راه فرار رو پیدا کرد، وِردِ آزادیش رو اتفاقات اخیر خونده.
گفته بودم که تحملم تو این شرایط چقدر کم میشه؟ نه، نگفتم. خودت فهمیدی از تغییر سرعت جملهبندی و لحن و تن صدا و حرکت دستم. مثل الان که رنگ رخساره، از افزایش ضربان قلب و عواقب اضطراب خبر میده.
اما خبر خوب! شايد هنوز اخبار خاص و عام و صدای آروم و بلند برام غریب باشه ولی دیگه واکنش های بدنم ناآشنا نیست. میدونم منشاء این لرزش دست و اخم روی صورت، لکنت زبان و سکوت، اعتیاد به فجازی و سرگیجه و خلاصه خیلی درد و مرضها، کجاست و یاد گرفتم چطور باید مدیریتشون کنم. و میدونم بدون لرزش چشم، چطور دروغی در جواب "حالت چطوره؟"ها بگم و طرف مقابلمو بپیچونم.
بهای این کاربلدیها، خستگی و فاصله شد، و فاصله و خستگی.
اگر بخوایم واقعنگر باشیم، کی حالش خوبه؟ کیه که بیخیال از خوب و بد روزگار، بشینه یه گوشه و گذران عمر رو بر لب جوی ببینه؟ کجا دیدی کسیو که بدون توجه به اطراف، همهچیز رو انکار کنه و به زندگی روزمرهاش ادامه بده؟
حدیث پَستی پستتر از بزاق بز رو شنیدی؟ زندگی گویا همین بود که مولای ما گفت و ما نفهمیدیم و هرگز نخواهیم فهمید.
همراه تمام این حرف و حدیثها و قصهها و غصهها، من با سکوت تو هم کنار اومدم. نیازی به عذاب وجدان برای عدم پاسخ نیست.
خوب باش و خوب بمون.
چهاردهم دیماه هزاروچهارصدوچهار، ۲۳:۱۳
#همون_همیشگی.
Post #5103
117