چهار.
امتحان درس تکواحدی ۴ ساعت طول کشید. ساعت سوم به بعد به گریه افتادم از شدت افت قند و گرسنگی و عجله و بیحوصلگی. قرار نبود انقدر طول بکشه. حین امتحان ۵ بار باهام تماس گرفتن و اضطرابم شدت گرفت. بعد از امتحان با تکتکشون تماس گرفتم و اعلام زنده بودن و اتمام امتحان کردم.
رفتم به سمت محل قرار؛ در حالی که مغز همه رو تا ظهر خوردم با تعریف شرایط و مواد امتحان، به این فکر کردم که دو روز قراره به چیزی فکر نکنم.
(دهم دی، ۱۳:۰۰)
Post #5099
86
فازِ سوّم سه. تبریکها تقریبا تمام شد. امسال جملهٔ مشترکی به تمام پیامها و تماسها اضافه شده بود که حس عجیبی داشت. برعکس تصورم و برعکس سالهای اخیر، متوجه «روزِ من» نبودم و به کلاس و درس و کتابخونه گذروندم امروز رو. فردا پایانترم آزمایشگاهه، انقدر گنگه برام نه که…