TGViewer
Channel Public Channel
فازِ سوّم

فازِ سوّم

@my3rdphase

~ می‌نویسم، پس هستم. ~
بدلیل وجود تراشه و گرد (گردِ گُل یا غبار؟)،
لطفا با ماسک وارد شوید.
Subscribers
80
Photos
216
Videos
3
Links
27

Showing posts older than #5094 · Back to latest

Older Posts 19 shown
Post #5093 88
یک.
دم در ورودی سال جدید ایستاده‌ام و اخبار رو یکی یکی می‌خونم و استوری‌ها رو رد می‌کنم، جنگ، اعتصاب، اعتراض، یگان ویژه، تحریم، دلار، سکه و تورم، گرانی مایحتاج زندگی و غیره. سرم گیج میره. این آسانسور بجز بالا رفتن، دکمۀ طبقات پایین‌تر رو نداره؟
(هشتم دی، ۲۳:۳۰)
Post #5089 95
رَبَّنا
إِنَّكَ تَعلَمُ ما نُخْفی وَ ما نُعلِنُ
وَ ما يَخفَىٰ عَلَى اللَّهِ مِن شَيْءٍ فی الْأَرْضِ
وَ لا فی السَّماء
Post #5086 94

Forwarded from علویات

در مورد وضع حکومتش گزارش می‌‌داد،
و می‌فرمود:
• در کوفه، احدی نیست
که وضع مالی خوبی نداشته باشد!
• حتی ضعیف ترین قشر هم
نان گندم می خورند،
خانه دارند،
و از بهترین آب آشامیدنی استفاده می کنند...

_ امیر‌مسلمین‌، علی‌علیه‌السلام

@alaviaat | بحارالانوار،ج۴۰،ص۳۲۷
Post #5081 94
مثل بادکنکی که هر روز در حال باد شدنه، فکرش سنگین و سنگین‌تر می‌شه ولی نمی‌دونم کِی می‌ترکه. آدمکی که توی ذهنم ساخته شده و روز به روز بزرگ‌تر می‌شه، تبدیل به هیولایی شده که از درون منو می‌خوره، یواش و با حوصله. اگر سرعتش بیشتر بود، تا الان همه‌چیز تمام شده بود، هم من و هم این داستان. خونم رو می‌کشه که تغذیه شه، روحم رو تسخیر می‌کنه که تسخیرم کنه، مغزم رو با اسید شستشو میده که از فعالیت بازش داره، ترس‌‌هامو تقویت و شک‌های بیش‌تری رو تولید می‌کنه که چیزی ازم نمونه. خودم رشته‌های لباسشو بافتم و دامن زدم بهش. فرار ازش ممکن نیست.
آرزوی امسالم رهایی از این غول نامرئیه.

#حال_نگاشت
Post #5076 76
بعد از دو هفته که سررسید خالی مونده بود، شروع به نوشتن ما وقع هفتهٔ پیش کردم. سعی کردم جزئیات و احساسات ریزی که تجربه کردم رو یادداشت کنم. به خودم که اومدم دیدم اعتراف به اون چیزی که حس می‌کنم و بیان فکری که توی ذهنمه، چه بصورت کتبی و چه شفاهی، کار آسونی نیست دیگه برام‌. نشونۀ دیگه‌اش، ویس بیست الی سی دقیقه‌ای بود که هشتاد درصد زمانش رو صرف تجربهٔ درجه‌ها و مرحله‌های متفاوتی از بغض بودم.
نمی‌دونم از عدم عادت میاد یا بی‌حوصلگی یا ترس از اعتراف، اما هرچیزی که هست، امیدوارم بزودی ترکش کنم.

#حال_نگاشت
Post #5073 85
رسالۀ اول پولس به قرنتیان، باب ۱۳، آیۀ ۸:

«محبت هرگز ساقط نمی‌شود.»
Post #5069 121
اولین مرحله برای انجام هر کاری قبل از برنامه‌ریزی، یه دور پنیک و وحشت از کمبود زمان و خودتخریبیه. بعدش موقعشه که وارد عمل شم.
Post #5067 131
/سپیدۀ شب یلدا، نمی‌رسی از راه؟
Post #5064 135
یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم/
Post #5057 151
فازِ سوّم چهار. نوشته‌های خودمو با نوشته‌های دیگران، آشنا و غریب، مقایسه کردم‌. غالباً افراد یا دربارهٔ مسائل درونی می‌نویسن یا با مسائل بیرونی شروع به نوشتن می‌کنن. خودم؟ همه‌چیز رو باید به هم ربط بدم، هرجوری که شده، به هر روش و منشی. انگار به خواننده توضیحی بدهکارم…
پنج.
چشم‌هامو که ببندم، صبح دنیای حقیقی و زندگی روزمره به استقبالم میاد، با کوله‌بار سنگینی از افکار و احساسات و منطقی که مثل چکش به سرم می‌زنه.

#اندر_احوالات_سریالی
Post #5056 135
فازِ سوّم سه. هم‌سفری‌ها در نقطۀ آغاز سفرن. فکر کردم که کاش همیشه سرآغاز باشه و نه سرانجام؛ ولی اگر رضایت پایانی نباشه که هیجان شروع به چشم نمیاد، نه؟ نمی‌دونم. میگن زندگی با هیجان بصورت منفرد پیش نمیره و نیاز به آرامش در انسان نهادینه شده؛ منکرش نمی‌شم اما قند اضطراب‌ها…
چهار.
نوشته‌های خودمو با نوشته‌های دیگران، آشنا و غریب، مقایسه کردم‌. غالباً افراد یا دربارهٔ مسائل درونی می‌نویسن یا با مسائل بیرونی شروع به نوشتن می‌کنن.
خودم؟ همه‌چیز رو باید به هم ربط بدم، هرجوری که شده، به هر روش و منشی. انگار به خواننده توضیحی بدهکارم که هم احساسمو بگم و هم شرایط رو توضیح بدم. مثل مثل قهوه‌ای که سفارش دادم، لایه‌لایه و با دقت، شرح ما وقع داشته باشم. چرا؟ نمی‌دونم.
Post #5054 102
فازِ سوّم دو. از صبح که بیدار شدم، ذهنم خموش بود و صداهایی توی گوشم زمزمه می‌شد که چندان جالب نبود. توان و حوصله‌ای برای پیدا کردن راه فرار نداشتم، اما درب خروج اضطراری رو که دیدم، به سمتش دویدم که برای چند ساعت رها باشم. جوابگو بود. یه گوشه نشستم و به جای زانوی غم،ظرف…
سه.
هم‌سفری‌ها در نقطۀ آغاز سفرن. فکر کردم که کاش همیشه سرآغاز باشه و نه سرانجام؛ ولی اگر رضایت پایانی نباشه که هیجان شروع به چشم نمیاد، نه؟
نمی‌دونم.
میگن زندگی با هیجان بصورت منفرد پیش نمیره و نیاز به آرامش در انسان نهادینه شده؛ منکرش نمی‌شم اما قند اضطراب‌ها و انتظارهایی که تپش قلب و سردی دست و گرمای قلبو داره رو می‌شه با چای خورد و از شیرینیش حظ کرد، نه؟
نمیدونم. شاید ترس از «نکنه‌»هاست که نظرم رو برمی‌گردونه.
Post #5053 80
فازِ سوّم یک. دو سه روزه به این فکر می‌کنم که باید این‌جا رو بروز کنم ولی هربار میگم خب؟ چی می‌خوای بنویسی؟ از کجا شروع و به کجا ختم کنی؟ و به بن‌بست می‌رسم و بی‌خیال می‌شم. مثل همیشه مقدمۀ هر نوشتنی، همین حرف‌هاست و بعد سفرۀ دل باز می‌شه.
دو.
از صبح که بیدار شدم، ذهنم خموش بود و صداهایی توی گوشم زمزمه می‌شد که چندان جالب نبود. توان و حوصله‌ای برای پیدا کردن راه فرار نداشتم، اما درب خروج اضطراری رو که دیدم، به سمتش دویدم که برای چند ساعت رها باشم. جوابگو بود. یه گوشه نشستم و به جای زانوی غم،ظرف میوه‌ام رو بغل کردم، شخصیت و چهرۀ هم‌کوپه‌ای‌ها رو مورد بررسی قرار دارم، اتفاقاتو مرور کردم و بغضمو با سردرد قورت دادم. انرژی و تُن صدا و دغدغه‌های ذهنی طبقه بالایی انگشت به دهنم کرده.
Post #5052 71
یک.
دو سه روزه به این فکر می‌کنم که باید این‌جا رو بروز کنم ولی هربار میگم خب؟ چی می‌خوای بنویسی؟ از کجا شروع و به کجا ختم کنی؟ و به بن‌بست می‌رسم و بی‌خیال می‌شم.
مثل همیشه مقدمۀ هر نوشتنی، همین حرف‌هاست و بعد سفرۀ دل باز می‌شه.
Post #5036 122
/بلند می‌پرم اما نه آن هوا که تویی
Post #5033 147
گه به منظر می‌فریبد گه به بامت می‌برد
می‌کشد تا خانهٔ‌ گورت به هر فن زندگی
Post #5027 155
فازِ سوّم Photo
تا ویدئوهای آزمایشگاه دوباره دانلود شه، تصمیم به انتقال عکس و فیلم‌های اخیر به هارد گرفتم. صدایی زیر گوشم می‌گفت به فولدرهای دیگه سر بزن. فایل عکس‌های خانوادگی رو که باز کردم، سیلی از خاطره منو برد به سال‌های دور.
از اولین تصاویر، عکسی بود مربوط به سال ۱۱ سال پیش. خندۀ یکی از کوچولوهای خانواده رو ثبت کرده بودم ولی چیزی که در اون لحظه متوجه‌اش نبودم، جزئیاتی بود که در تصویر مشخص بود. مهم‌ترینش تخت مامانجون بود، پتوی چهارخونۀ آبی‌رنگش که کمی پود پود شده بود، میزان سفتی و نرمی تشکش، عطر بالشتش، زبری فرش‌ها و فنر مبل کوچیکه که دم در بود و هربار دعوا می‌شد بر سر اینکه کی روش بشینه.
عکس بعدی، مربوط به ۱۴ ۱۵ سال پیش بود، من و یاء بودیم، نشسته روی مبلِ کنار طاقچه، طبق معمول چسبیده به هم و با لباس‌هایی که مخصوص خونه مامانجونه‌‌.
از دورهمی‌های کوچیک و بزرگی که برگزار می‌شد، مراسم‌های محرم و صفر، تولدهای ماهانه، عیادت‌ها و غیره، لحظه‌هایی ثبت شده بود که اون موقع به چشم کسی نمی‌اومد.
خاطرات خاک خورده‌ای که تار عنکبوت بسته بودن، از اعماق ذهنم بیرون کشیده شدن و بهای این تجدید خاطره، بغض سنگین و دلتنگی حجیم و اشک‌های غیر قابل کنترل بود، و حس دوبار و عمیق‌ترِ جای خالی‌ای که هرگز پر نمی‌شه. چقدر با زندگی‌های هم غریبه شدیم.
پ.ن.۱: پیش خودم گفتم اون موقع خنده‌ها واقعی‌تر نبود؟ و باز به این فکر کردم که اگر ده سال بعد دربارهٔ الان همینو بگم چی؟
پ.ن.۲: عکس مربوط به شب عاشوراست، بین محل خواب و مسیر رفت‌وآمد چادری باید می‌کشیدیم که به فکر حجاب نباشه کسی.

#حال_نگاشت
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →