TGViewer
Channel Public Channel
فازِ سوّم

فازِ سوّم

@my3rdphase

~ می‌نویسم، پس هستم. ~
بدلیل وجود تراشه و گرد (گردِ گُل یا غبار؟)،
لطفا با ماسک وارد شوید.
Subscribers
80
Photos
216
Videos
3
Links
27

Showing posts older than #5027 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #5021 113
صبح بر اثر بی‌حواسی سرم خورد به میز. تا مدتی قرمز بود و پیش‌بینی کبودی رو داشتم، اما الان به کمی تورم و درد بسنده کرده. هر از گاهی دستم رو روش می‌کشم تا دردش رو بیش‌تر حس کنم تا برای لحظه‌ای به چیزی جز سوزش و دردِ پیشانی فکر نکنم.
وارد یک لوپ بی‌پایان که سرعتش رو مدام خودآگاه و ناخودآگاه زیاد می‌کنم، هربار چاله‌های مسیرش عمیق‌تر و خطرش بیش‌تر می‌شه. تهش چی می‌شه؟ از این حلقۀ پر چاله رها می‌شم؟

#حال_نگاشت
Post #5020 97
صَبَرتُ عَلی عَذابِك،
فَكَيفَ أَصبِرُ عَلی فِراقِك؟
Post #5015 95
رباعی گفتی و تقدیم سلطان غزل کردی
معمای ادب را با همین ابیات حل کردی
Post #5013 102
رفتارها، گفتارها و نگاه‌ها رو مر‌ور می‌کنم. مثل ضبطی که مدام صوتی رو پخش می‌کنه، شرایط رو دوباره بررسی می‌کنم. جاهایی از گرمی دل لبخندی بر لب می‌شینه و گاهی از شدت افزایش اضطراب، سه قدم عقب میرم و از هرگونه نتیجه‌گیری‌ فرار می‌کنم (فرار تا به کِی؟ نمی‌دونم.).
حال دانش‌آموزی رو دارم که توی برف، سر صف صبحگاه ایستاده، درجا می‌زنه که کمتر سرما رو حس کنه و دست‌هاش رو یه های غلیظ می‌کنه. تو فکر نتیجهٔ امتحان دیروز و استرس امتحان ساعت بعده، نه از سردی هوا لذت می‌بره، نه به تماشای برف می‌شینه و نه با دوستاش همبازی می‌شه. سرما رو دوست دارم، اما وقتی تا مغز استخوانم نفوذ می‌کنه، برای مدتی از علاقه‌ام دست می‌کشم.

#حال_نگاشت
Post #5007 114
- پسرجان، این با ما نیست که بگوییم زنده خواهیم ماند یا خواهیم مرد. آدم برای این زنده است که به زندگی ادامه بدهد. زندگی مثل کار می‌ماند، پس بهتر اینکه آن را به انجام رساند تا اینکه هرجا مشکل شد، نیمه‌کاره ولش کرد.

[قلعه مالویل - روبر مرل]
Post #5004 121
نفس‌های آدمی، گام‌های او به سمت مرگ است.
• ابوتراب ؏
Post #5000 125
در طریقت هرچه پیشِ سالک آید، خیر اوست/
Post #4997 136
دی می‌شد و گفتم صنما عهد به جای آر
گفتا غلطی خواجه در این عهد وفا نیست
Post #4996 135
تابستان ۹۸ یه گوشه نوشته بودم: «بعد مدت‌ها دست نوشته‌های خودِ قبلتو می‌خونی، یهو میگی: چقدددرر تغییر کردی دخترر!»
و منِ پاییز ۱۴۰۴ خطاب به منِ تابستان ۹۸ می‌نویسم که چقدر عوض شدی کوچولو!
Post #4991 141
یه کپه بزرگی از دلتنگی تو حلقم خشک شده که منتظره هر لحظه راه تنفسیم رو ببنده.
Post #4987 162
سه غم در مصیبت‌های ائمه در سه نوع مختلف عجیبن؛
یکی سحر شهادت امیرالمؤمنینه که غمش، غم تشویش و بی‌سرپناهیه،
دومی غم شهادت حضرت فاطمه‌ست که انگار دنیات رو زیر و رو می‌کنه
و آخری مربوط به روز عاشوراست، فکان الدنیا لم تکن، همه چیز رو تمام می‌کنه.
Post #4983 252
قَدِ اسْتُرجِعَتِ الْوَدِیعَة وَ أُخِذَتِ الرَّهینَة
وَ أُخلِسَتِ الزَّهراء.
اکنون امانت به صاحبش بازگشت و پس‌ گرفته شد
و زهرا از دست من رفت.
Post #4976 121
/وقت افتادنِ تو، ایل و تباری افتاد
Post #4972 119

Forwarded from آن؛

۴/۱۱/۹۱:
«چه عمری تلف می‌کنم، چه عمری!»

- روزها در راه؛ شاهرخ مسکوب.
@monadchannel
Post #4969 123
از هیجان‌انگیزترین قسمت‌های خوندن یه کتاب برای من، آخرشه؛ همون‌جا که کتاب رو می‌بندی، چند ثانیه/دقیقه به روبه‌روت خیره می‌شی، دفترت رو باز می‌کنی و اسم کتابو به لیست خوانده‌هات اضافه می‌کنی و بعد، تلاش می‌کنی جاش بدی بین کتاب‌های قفسۀ مربوطه، و تا آخر روز به داستان فکر می‌کنی‌‌.
امروز علاوه بر کتاب، سریالی که چند ماهه درگیرش بودم هم تمام شد‌. هر دو پایان مشابهی داشتن، حسرت و گیر افتادن در گذشته‌. ترکیب ترسناکی رو با هم ساختن و نتیجهٔ غریبی رو رغم زدن برای خواننده/بیننده‌.
ارتباط عکس با متن؟ گذشتن و رفتنِ پیوسته.

#حال_نگاشت
Post #4968 89

Forwarded from علویات

همين كه می‌‌دانی‌ می‌‌ميری‌،
برای غم خوردنت کافی است...

_ علی‌بن‌ابی‌طالب‌علیه‌السلام

@alaviaat | نثر اللآلي ج ۱، ص ۹۴
Post #4962 119
یک.
موضوعات و ایده‌هایی که به ذهنم میاد رو باید بنویسم هربار یک‌جا ولی یادم میره. اگر یادم باشه و شروع کنم، بلا استثنا یا حین نوشتن یا بعد اتمام کار یه نگاه به کل متن می‌اندازم و میگم "کی همچین مزخرفاتی رو می‌خونه؟ حیف وقت." و می‌کشم کنار؛ مثل همین الان (پستش می‌کنم یا نه؟).

دو.
شب رو امیدوارم درست خواب ببینم؛ دیشب قبل از خواب پینترست‌گردی داشتم و ایده‌های جدید رو یه گوشه ثبت کردم، و تنها چیزی که از خواب‌هام یادم میاد، صحنه‌هایی مربوط به همین تصاویر بود، مثل پریشب.
امشب اگر طبق پیش‌بینیم پیش بره، قراره خواب سفر، جادو، عروسی، اتوبوس و هتل فارهامپتن رو ببینم، با زبان اصلی. شاید خواب امروز عصر رو ببینم که «فاء» نبود و اتاقش خالی و غم من گین بود. محتمله با استرس روبه‌رو شدن با دکتر یاء مواجه بشم یا حتی خواب گزارشکارهای تحویل نداده رو ببینم. شاید ذهنِ خواب و بیدارم سمت ناراحتی‌های گفته نشده‌ای بره که مخفیگاه‌ جدیدی دارن پیدا می‌کنن. اولی احتمالش بیشتره، چون یه سری شخصیت تو سرم دارن اسم همدیگه رو صدا می‌زنن.

سه.
رؤیاها و آرزوها رو مرور می‌کنم. کجای راهم؟ در مسیرم یا زدم جاده خاکی؟

چهار.
نمی‌دونم، نمی‌دونم، نمی‌دونم، نمی‌دونم.
شااااااید. شایدم نه. کی می‌دونه؟

پنج.
حرف اصلی رو یادم رفت. شاید بعد گفتم.

#اندر_احوالات_سریالی
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →