رفتارها، گفتارها و نگاهها رو مرور میکنم. مثل ضبطی که مدام صوتی رو پخش میکنه، شرایط رو دوباره بررسی میکنم. جاهایی از گرمی دل لبخندی بر لب میشینه و گاهی از شدت افزایش اضطراب، سه قدم عقب میرم و از هرگونه نتیجهگیری فرار میکنم (فرار تا به کِی؟ نمیدونم.).
حال دانشآموزی رو دارم که توی برف، سر صف صبحگاه ایستاده، درجا میزنه که کمتر سرما رو حس کنه و دستهاش رو یه های غلیظ میکنه. تو فکر نتیجهٔ امتحان دیروز و استرس امتحان ساعت بعده، نه از سردی هوا لذت میبره، نه به تماشای برف میشینه و نه با دوستاش همبازی میشه. سرما رو دوست دارم، اما وقتی تا مغز استخوانم نفوذ میکنه، برای مدتی از علاقهام دست میکشم.
#حال_نگاشت
Post #5013
102
