یک.
موضوعات و ایدههایی که به ذهنم میاد رو باید بنویسم هربار یکجا ولی یادم میره. اگر یادم باشه و شروع کنم، بلا استثنا یا حین نوشتن یا بعد اتمام کار یه نگاه به کل متن میاندازم و میگم "کی همچین مزخرفاتی رو میخونه؟ حیف وقت." و میکشم کنار؛ مثل همین الان (پستش میکنم یا نه؟).
دو.
شب رو امیدوارم درست خواب ببینم؛ دیشب قبل از خواب پینترستگردی داشتم و ایدههای جدید رو یه گوشه ثبت کردم، و تنها چیزی که از خوابهام یادم میاد، صحنههایی مربوط به همین تصاویر بود، مثل پریشب.
امشب اگر طبق پیشبینیم پیش بره، قراره خواب سفر، جادو، عروسی، اتوبوس و هتل فارهامپتن رو ببینم، با زبان اصلی. شاید خواب امروز عصر رو ببینم که «فاء» نبود و اتاقش خالی و غم من گین بود. محتمله با استرس روبهرو شدن با دکتر یاء مواجه بشم یا حتی خواب گزارشکارهای تحویل نداده رو ببینم. شاید ذهنِ خواب و بیدارم سمت ناراحتیهای گفته نشدهای بره که مخفیگاه جدیدی دارن پیدا میکنن. اولی احتمالش بیشتره، چون یه سری شخصیت تو سرم دارن اسم همدیگه رو صدا میزنن.
سه.
رؤیاها و آرزوها رو مرور میکنم. کجای راهم؟ در مسیرم یا زدم جاده خاکی؟
چهار.
نمیدونم، نمیدونم، نمیدونم، نمیدونم.
شااااااید. شایدم نه. کی میدونه؟
پنج.
حرف اصلی رو یادم رفت. شاید بعد گفتم.
#اندر_احوالات_سریالی
Post #4962
119