مثل بادکنکی که هر روز در حال باد شدنه، فکرش سنگین و سنگینتر میشه ولی نمیدونم کِی میترکه. آدمکی که توی ذهنم ساخته شده و روز به روز بزرگتر میشه، تبدیل به هیولایی شده که از درون منو میخوره، یواش و با حوصله. اگر سرعتش بیشتر بود، تا الان همهچیز تمام شده بود، هم من و هم این داستان. خونم رو میکشه که تغذیه شه، روحم رو تسخیر میکنه که تسخیرم کنه، مغزم رو با اسید شستشو میده که از فعالیت بازش داره، ترسهامو تقویت و شکهای بیشتری رو تولید میکنه که چیزی ازم نمونه. خودم رشتههای لباسشو بافتم و دامن زدم بهش. فرار ازش ممکن نیست.
آرزوی امسالم رهایی از این غول نامرئیه.
#حال_نگاشت
Post #5081
94

