چهار.
نوشتههای خودمو با نوشتههای دیگران، آشنا و غریب، مقایسه کردم. غالباً افراد یا دربارهٔ مسائل درونی مینویسن یا با مسائل بیرونی شروع به نوشتن میکنن.
خودم؟ همهچیز رو باید به هم ربط بدم، هرجوری که شده، به هر روش و منشی. انگار به خواننده توضیحی بدهکارم که هم احساسمو بگم و هم شرایط رو توضیح بدم. مثل مثل قهوهای که سفارش دادم، لایهلایه و با دقت، شرح ما وقع داشته باشم. چرا؟ نمیدونم.
Post #5056
135
فازِ سوّم سه. همسفریها در نقطۀ آغاز سفرن. فکر کردم که کاش همیشه سرآغاز باشه و نه سرانجام؛ ولی اگر رضایت پایانی نباشه که هیجان شروع به چشم نمیاد، نه؟ نمیدونم. میگن زندگی با هیجان بصورت منفرد پیش نمیره و نیاز به آرامش در انسان نهادینه شده؛ منکرش نمیشم اما قند اضطرابها…
