تا ویدئوهای آزمایشگاه دوباره دانلود شه، تصمیم به انتقال عکس و فیلمهای اخیر به هارد گرفتم. صدایی زیر گوشم میگفت به فولدرهای دیگه سر بزن. فایل عکسهای خانوادگی رو که باز کردم، سیلی از خاطره منو برد به سالهای دور.
از اولین تصاویر، عکسی بود مربوط به سال ۱۱ سال پیش. خندۀ یکی از کوچولوهای خانواده رو ثبت کرده بودم ولی چیزی که در اون لحظه متوجهاش نبودم، جزئیاتی بود که در تصویر مشخص بود. مهمترینش تخت مامانجون بود، پتوی چهارخونۀ آبیرنگش که کمی پود پود شده بود، میزان سفتی و نرمی تشکش، عطر بالشتش، زبری فرشها و فنر مبل کوچیکه که دم در بود و هربار دعوا میشد بر سر اینکه کی روش بشینه.
عکس بعدی، مربوط به ۱۴ ۱۵ سال پیش بود، من و یاء بودیم، نشسته روی مبلِ کنار طاقچه، طبق معمول چسبیده به هم و با لباسهایی که مخصوص خونه مامانجونه.
از دورهمیهای کوچیک و بزرگی که برگزار میشد، مراسمهای محرم و صفر، تولدهای ماهانه، عیادتها و غیره، لحظههایی ثبت شده بود که اون موقع به چشم کسی نمیاومد.
خاطرات خاک خوردهای که تار عنکبوت بسته بودن، از اعماق ذهنم بیرون کشیده شدن و بهای این تجدید خاطره، بغض سنگین و دلتنگی حجیم و اشکهای غیر قابل کنترل بود، و حس دوبار و عمیقترِ جای خالیای که هرگز پر نمیشه. چقدر با زندگیهای هم غریبه شدیم.
پ.ن.۱: پیش خودم گفتم اون موقع خندهها واقعیتر نبود؟ و باز به این فکر کردم که اگر ده سال بعد دربارهٔ الان همینو بگم چی؟
پ.ن.۲: عکس مربوط به شب عاشوراست، بین محل خواب و مسیر رفتوآمد چادری باید میکشیدیم که به فکر حجاب نباشه کسی.
#حال_نگاشت
Post #5027
155
فازِ سوّم Photo