سه.
همسفریها در نقطۀ آغاز سفرن. فکر کردم که کاش همیشه سرآغاز باشه و نه سرانجام؛ ولی اگر رضایت پایانی نباشه که هیجان شروع به چشم نمیاد، نه؟
نمیدونم.
میگن زندگی با هیجان بصورت منفرد پیش نمیره و نیاز به آرامش در انسان نهادینه شده؛ منکرش نمیشم اما قند اضطرابها و انتظارهایی که تپش قلب و سردی دست و گرمای قلبو داره رو میشه با چای خورد و از شیرینیش حظ کرد، نه؟
نمیدونم. شاید ترس از «نکنه»هاست که نظرم رو برمیگردونه.
Post #5054
102
فازِ سوّم دو. از صبح که بیدار شدم، ذهنم خموش بود و صداهایی توی گوشم زمزمه میشد که چندان جالب نبود. توان و حوصلهای برای پیدا کردن راه فرار نداشتم، اما درب خروج اضطراری رو که دیدم، به سمتش دویدم که برای چند ساعت رها باشم. جوابگو بود. یه گوشه نشستم و به جای زانوی غم،ظرف…
