یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
Post #89
1.52K
«خر شناس» نیستم!
امیر هاشمی مقدم
دختر دانشجوی نابینا با عصای سفیدش داشت به پلهها نزدیک میشد. دوستم خواست به کمکش برود. جلویش را گرفتم. آن دختر را میشناختم و میدانستم واکنش تندی به اینگونه پیشنهادهای کمک نشان میدهد. اما پیش از آنکه بتوانم به دوستم چرایی کار را توضیح دهم، یک دختر دیگر برای کمک به وی رفت و آن دانشجوی نابینا دقیقا همان واکنش تندی را نشان داد که چندین بار دیگر هم از او سر زده بود؛ با عصبانیت گفت: «من از شما کمک خواستم؟».
چه در دوره کارشناسی و چه در دوره ارشد، دوستان نابینا داشتهام که دوستیمان همچنان پایدار است. حتی چندین بار با آنها به مرکز آموزشی شهید محبی تهران که ویژه نابینایان است رفتهام. بنابراین دیدن اینگونه برخوردهایشان برایم عادی است. اما بسیاری افراد با نیت انساندوستانه پا پیش مینهند، حال آنکه نتیجه ناخوشایندی به بار میآید. مثلا یکبار که همراه با یکی از همین دوستانم به باغ پرندگان اصفهان رفته بودیم، متصدی فروش بلیط وقتی متوجه نابینا بودن دوستم شد، گفت: «شما نمیخواهد ورودی پرداخت کنید». گفتن این جمله همان و شسته شدن شخصیتش توسط دوست نابینایم همان.
اما شگفتترین برخورد را یکی از دوستان نابینای دوره کارشناسی ارشدم داشت. وقتی همکلاسیها و... به او میرسیدند و میگفتند: «سلام محسن. مرا میشناسی؟»، پاسخش یک جمله کوتاه بود: «خر شناس نیستم». سپس راهش را میکشید و میرفت. در واقع احساس میکرد نابینا بودنش وسیلهای شده برای سرگرمی دیگران تا «مسابقه بیست سوالی» راه بیندازند. هرچند نابیناها معمولا قدرت تشخیص شنواییشان آنقدر قوی است که به محض شنیدن صدای شما، میشناسندتان، اما از چنین برخوردهایی واقعا آزرده میشوند.
دقیقا همین شیوه رفتار باعث شده پدرم گوشهگیر و خانهنشین شود. 89 سال سن دارد و بیناییاش به شدت ضعیف شده. تنها در حد اینکه بفهمد چیزی مبهم جلویش تکان میخورد. اما همیشه در خانه مینشیند و بیرون نمیرود. چرا که خیلی از آشنایانی که او را میبینند، نخستین پرسششان این است: «آقای هاشمی مرا میشناسی؟». و این پدرم را خیلی اندوهگین میکند. انتظارش این است که دیگران وقتی به او میرسند، خودشان را معرفی کنند. شاید از نگاه ما درخواست نابجایی باشد، اما از نگاه خودش خیلی عادی است. واقعا درخواست زیادی هم نیست.
آنها نیازی به دلسوزی و ترحم ما ندارند. اتفاقا همین که بفهمند داریم برایشان دلسوزی میکنیم، بیشتر آزرده شده و واکنش تند نشان میدهند. اینکه وقتی به آنها میرسیم خودمان را معرفی کنیم، یا حتی در همان آغاز صحبت نشانهای در اختیارشان بگذاریم تا بدون معرفی مستقیم، بتوانند تشخیص دهند (مثلا: برادرم [فلانی] هم سلام رساند). یا اینکه اگر میخواهیم یاری برسانیم، غیرمستقیم یا دستکم با اجازه خودشان باشد (مثلا به جای اینکه برای گذر از خیابان، دستشان را مانند کودکان بگیریم، از آنها بپرسیم «میتوانم کمکتان کنم؟» و بعد هم شانه به شانه هم راه برویم).
این نوشته را با خاطره تلخی به پایان میرسانم. چند سال پیش به یکی از ادارات دولتی شهرستان سوادکوه مازندران رفته بودم. یکی از کارمندان روابط عمومی که جوان تیزهوش و تحصیلکردهای بود (بهعنوان یکی از نخبگان مازندران از او تجلیل شده است)، ناتوانی و معلولیت جسمی شدید داشت. هم جثهای کوچک و هم ناتوان از راه رفتن. ارباب رجوعی به آن اداره آمد و پس از دیدن وضعیت جسمی آن کارمند، سرش را رو به آسمان گرفته و گفت: «خدایا شکرت! سلامتی چه نعمتی است که قدرش را نمیدانیم!». پایان جمله او همراه شد با آغاز اشک ریختن بیصدای آن کارمند. آن ارباب رجوع بیگمان نیت بدی نداشت، اما هرگز یک لحظه هم به معنای دعایش فکر نکرده بود؛ که یعنی: خدایا، سپاس از اینکه ما را سالم آفریدی و این کارمند را علیل، تا ما قدر سلامتیمان را با دیدن او بیشتر بدانیم.
اینها ظرایفی است که شاید هرگز در برخورد با ناتوانان جسمی به آن اندیشیده نکرده باشیم. آنها به دلسوزی ما هیچ نیازی ندارند. تنها میخواهند درکشان نموده و با آنها نیز، همچون یک انسان عادی رفتار کنیم.
اگر با این نوشته موافقید و گمان میکنید میتواند سودمند باشد، برای دوستانتان بفرستید تا شاید بتوانید به پاسداشت حرمت یک انسان که با وجود ناتوانی جسمی، از انسانیت هیچ چیزی کم ندارد، یاری برسانید.
(دیگر نوشتههای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://t.me/moghaddames
Telegram مقدمه یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com امیر هاشمی مقدم
دختر دانشجوی نابینا با عصای سفیدش داشت به پلهها نزدیک میشد. دوستم خواست به کمکش برود. جلویش را گرفتم. آن دختر را میشناختم و میدانستم واکنش تندی به اینگونه پیشنهادهای کمک نشان میدهد. اما پیش از آنکه بتوانم به دوستم چرایی کار را توضیح دهم، یک دختر دیگر برای کمک به وی رفت و آن دانشجوی نابینا دقیقا همان واکنش تندی را نشان داد که چندین بار دیگر هم از او سر زده بود؛ با عصبانیت گفت: «من از شما کمک خواستم؟».
چه در دوره کارشناسی و چه در دوره ارشد، دوستان نابینا داشتهام که دوستیمان همچنان پایدار است. حتی چندین بار با آنها به مرکز آموزشی شهید محبی تهران که ویژه نابینایان است رفتهام. بنابراین دیدن اینگونه برخوردهایشان برایم عادی است. اما بسیاری افراد با نیت انساندوستانه پا پیش مینهند، حال آنکه نتیجه ناخوشایندی به بار میآید. مثلا یکبار که همراه با یکی از همین دوستانم به باغ پرندگان اصفهان رفته بودیم، متصدی فروش بلیط وقتی متوجه نابینا بودن دوستم شد، گفت: «شما نمیخواهد ورودی پرداخت کنید». گفتن این جمله همان و شسته شدن شخصیتش توسط دوست نابینایم همان.
اما شگفتترین برخورد را یکی از دوستان نابینای دوره کارشناسی ارشدم داشت. وقتی همکلاسیها و... به او میرسیدند و میگفتند: «سلام محسن. مرا میشناسی؟»، پاسخش یک جمله کوتاه بود: «خر شناس نیستم». سپس راهش را میکشید و میرفت. در واقع احساس میکرد نابینا بودنش وسیلهای شده برای سرگرمی دیگران تا «مسابقه بیست سوالی» راه بیندازند. هرچند نابیناها معمولا قدرت تشخیص شنواییشان آنقدر قوی است که به محض شنیدن صدای شما، میشناسندتان، اما از چنین برخوردهایی واقعا آزرده میشوند.
دقیقا همین شیوه رفتار باعث شده پدرم گوشهگیر و خانهنشین شود. 89 سال سن دارد و بیناییاش به شدت ضعیف شده. تنها در حد اینکه بفهمد چیزی مبهم جلویش تکان میخورد. اما همیشه در خانه مینشیند و بیرون نمیرود. چرا که خیلی از آشنایانی که او را میبینند، نخستین پرسششان این است: «آقای هاشمی مرا میشناسی؟». و این پدرم را خیلی اندوهگین میکند. انتظارش این است که دیگران وقتی به او میرسند، خودشان را معرفی کنند. شاید از نگاه ما درخواست نابجایی باشد، اما از نگاه خودش خیلی عادی است. واقعا درخواست زیادی هم نیست.
آنها نیازی به دلسوزی و ترحم ما ندارند. اتفاقا همین که بفهمند داریم برایشان دلسوزی میکنیم، بیشتر آزرده شده و واکنش تند نشان میدهند. اینکه وقتی به آنها میرسیم خودمان را معرفی کنیم، یا حتی در همان آغاز صحبت نشانهای در اختیارشان بگذاریم تا بدون معرفی مستقیم، بتوانند تشخیص دهند (مثلا: برادرم [فلانی] هم سلام رساند). یا اینکه اگر میخواهیم یاری برسانیم، غیرمستقیم یا دستکم با اجازه خودشان باشد (مثلا به جای اینکه برای گذر از خیابان، دستشان را مانند کودکان بگیریم، از آنها بپرسیم «میتوانم کمکتان کنم؟» و بعد هم شانه به شانه هم راه برویم).
این نوشته را با خاطره تلخی به پایان میرسانم. چند سال پیش به یکی از ادارات دولتی شهرستان سوادکوه مازندران رفته بودم. یکی از کارمندان روابط عمومی که جوان تیزهوش و تحصیلکردهای بود (بهعنوان یکی از نخبگان مازندران از او تجلیل شده است)، ناتوانی و معلولیت جسمی شدید داشت. هم جثهای کوچک و هم ناتوان از راه رفتن. ارباب رجوعی به آن اداره آمد و پس از دیدن وضعیت جسمی آن کارمند، سرش را رو به آسمان گرفته و گفت: «خدایا شکرت! سلامتی چه نعمتی است که قدرش را نمیدانیم!». پایان جمله او همراه شد با آغاز اشک ریختن بیصدای آن کارمند. آن ارباب رجوع بیگمان نیت بدی نداشت، اما هرگز یک لحظه هم به معنای دعایش فکر نکرده بود؛ که یعنی: خدایا، سپاس از اینکه ما را سالم آفریدی و این کارمند را علیل، تا ما قدر سلامتیمان را با دیدن او بیشتر بدانیم.
اینها ظرایفی است که شاید هرگز در برخورد با ناتوانان جسمی به آن اندیشیده نکرده باشیم. آنها به دلسوزی ما هیچ نیازی ندارند. تنها میخواهند درکشان نموده و با آنها نیز، همچون یک انسان عادی رفتار کنیم.
اگر با این نوشته موافقید و گمان میکنید میتواند سودمند باشد، برای دوستانتان بفرستید تا شاید بتوانید به پاسداشت حرمت یک انسان که با وجود ناتوانی جسمی، از انسانیت هیچ چیزی کم ندارد، یاری برسانید.
(دیگر نوشتههای مرا میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید)
https://t.me/moghaddames