سفرنامه مغولستان، بخش دوم
امیر هاشمی مقدم: انسانشناسی و فرهنگ
توضیح: این نوشتار، چکیدهای از سفرنامه مغولستانم در وبسایت انسانشناسی و فرهنگ است.
در بخش پیشین، از دعوتشدنم به دوره «مغولشناسان جوان» از سوی مغولستان، دردسرهای گرفتن روادید این کشور برای ایرانیان، خرید بلیط گرانبهای هواپیمایش و بالاخره جایگیر شدن در خوابگاه دانشجویی قدیمی در پایتخت این کشور نوشتم. اکنون ادامه بخش نخست...
کمی استراحت کرده و با وَندان (هماتاقی مغول-روسیام) برای ناهار و گشتی در پایتخت مغولستان راه افتادیم. پیاده تا مرکز شهر ده دقیقه است. خیابانهای فرعیاش بسیار پر دستانداز، اما خیابانها و میدان اصلیاش بزرگ و باشکوه. مانند دیگر شهرهایی که زیر سلطه شوروی بودند. اولانباتور یعنی پهلوان سرخ و این نامی است بازمانده از شوروی. این شهر تازهساز است و سرخ هم که رنگ غالب حکومت شوروی. ساختمانهای بازمانده از شوروی آپارتمانهایی بودند یکدست و بیروح. در مرکز شهر بیشتر آپارتمان بود و در پیرامون شهر بیشتر خانههای یکطبقه با سقفهای رنگ رنگی. بسیاریشان فقیرنشین بودند و این را میشد از نمای خانه دانست. در بخشهای پیرامونیتر و دورتر از مرکز شهر، تعدادی «گیر» (Ger) که همان چادر مغولی است و در بخشهای دیگر بیشتر دربارهاش مینویسم، بر پا بود.
میخواستیم ناهار بخوریم. اما ساعت حدود چهار بعدازظهر بود و بنابراین پیدا کردن رستورانی که باز باشد کمی دشوار. از یک جوان خوشپوش مغول پرسیدم رستوران در نزدیکی میدان کجاست؟ انگلیسی میدانست و با آنکه گفتم نیازی نیست، اما راه افتاد تا نشانمان بدهد. همان اول کار پرسید: «جایی میخواهی نشانت بدهم که خانم برای سرویس دادن هم باشد؟» گفتم نه. در سفر به کشورهای دیگر، خیلی اوقات چنین پیشنهادهایی میتواند شما را به دام گروهی بیندازد که به سادگی دار و ندارتان را میگیرند و بعد هم معلوم نیست به آسانی بتوانید از دستشان خلاص شوید. دستکم توی ترکیه میدانم خیلی از ایرانیها و گردشگران دیگر کشورها، به این بلا دچار میشوند. خلاصه رستورانی در همان نزدیکی نشانمان داد. اما پیش از اینکه از هم جدا شویم گفت میشود پنج هزار توگروگ به من بدهید؟ یعنی هفت هزار و پانصد تومان. پرسیدم چرا؟ پاسخ داد که در یک موقعیت اضطراری است و نیاز به پول دارد. وقتی دید نمیدهم، گفت پس لطفا سه هزار بدهید. از او برای راهنماییاش تشکر کرده و به وندان گفتم برویم. همینطور که راه افتادیم و دور شدیم، هی میگفت لطفاً لطفاً !
گدایان در گردشگری میتوانند نمای بدی از مقصد نمایش دهند. برای همین در برخی مقصدهای گردشگری به گدایان اجازه حضور نمیدهند. از سوی دیگر اولانباتور و مغولستان بهطور کلی کشور فقیری است. اما هم ظاهر آن مرد مرتب و شیک بود و هم کلا با گداها نمیدانم چگونه برخورد کنم. مثلا در افغانستان با گدایانش زیاد مشکلی نداشتم. بیشترشان وقتی میدیدند نان یا میوه در دست دارم، تکهای نان یا میوه میخواستند و این نشان میداد گرسنهاند و نیازمند یاری. اما دیگر گدایان را واقعا نمیدانم نیازمند هستند یا نه. خیلیشان از همین راه ثروتی به هم میزنند. در شهر نور مازندران که ساکن بودم پیرمرد سیدی را میشناختم که ساختمان دوطبقه داشت و مستاجر در یکیشان نشسته بود. وضع مالیاش هم خوب بود. اما جلوی همه را میگرفت به او کمک کنند.
خلاصه ناهار سفارش داده و مشغول خوردن شدیم (درباره خوراکیهای مغولی، در بخشهای دیگر مفصل مینویسم). همینطور که داشتیم غذا میخوردیم، دو پسر بچه ده-دوازده ساله از پشت شیشههای در داشتند داخل را نگاه میکردند. سپس به صورت «نیروی واکنش سریع» وارد رستوران شده و رفتند سراغ میزی که مشتریانش به تازگی رفته بودند، اما هنوز باقیمانده غذا و ظرفهایشان جمع نشده بود. تهماندههای غذا را برداشته و پیش از آنکه گارسون برسد، فرار کردند. دیدن این صحنه حقیقتا ناهار را زهر مارم کرد. کاش زودتر میدانستم چه میخواهند تا دعوتشان میکردم و با هم میخوردیم.
ادامه دارد...
«دیگر سفرنامهها و یادداشتهایم در زمینه گردشگری را میتوانید در کانال «مقدمه» بخوانید»
https://t.me/moghaddames
(همچنین برای خواندن بخش نخست سفرنامه در همین کانال، لینک زیر را فشار بدهید)
https://t.me/moghaddames/50
Post #67
657