«مگر سر چند تا سید را بریدهام؟»
امیر هاشمی مقدم
دیروز چهلم پدرم برگزار شد. یعنی چهل روز گذشته و از آن فضای احساسی و دلتنگی تا حد زیادی بیرون آمدهام. پدرم در سن 97 سالگی در حالی از دنیا رفت که زندگیاش دیگر شبهنباتی شده بود. سی سال پایانی را با چشمان بسیار ضعیف و ۱۰ سال آخر را تقریبا نابینا بود. از هر دو گوش هم سالها تقریبا ناشنوا بود. حافظهاش نیز آنچنان ضعیف شده بود که گاهی در یک ساعت، یک سوال را بیش از ۲۰ بار میپرسید. شبی زمستانی در سال ۱۴۰۳ بدون اینکه به مادرم چیزی بگوید کورمال کورمال از خانه رفت بیرون تا از همسایه برای روشن کردن شومینه یاری بخواهد؛ اما افتاد و لگنش شکست. جراحی و چند هفته بیمارستان و سپس در خانه نیاز به مراقبت کامل داشت. دو سال بعد پلاتینی که توی لگنش کار گذاشته بودند عفونت کرد و دوباره جراحی و دوباره چند هفته در بیمارستان و چندماه مراقبت شبانهروزی.
در این سالهای پایانی، همیشه خدا را سرزنش میکرد که چرا او را زنده نگه داشته تا زجر بکشد؟ و میپرسید این کفارهٔ کدامین گناهش است؟ همیشه هم میگفت: «مگر سر چند تا سید را بریدهام که اینجوری داری زجرم میدهی؟». در باور پدرم، سر بریدن سادات، بزرگترین تابوها بود.
پدرم از کودکی تا واپسین سالهای زندگیاش بیشفعال بود. بسیار فراتر از آنچه تصورش را بکنید. تازه به قول مادرم، شش ماهه به دنیا آمده بود و برای انجام همان کارهایش، همیشه هم عجول بود. اما در سالهای پایانی، زمینگیر شدن چنین آدم بیشفعالی، زجر روزانه بود برایش. و وقتی این با آلزایمر، کوری و کری هم ترکیب شد، فاجعهبار بود. مثلا پدرم در ۱۰ سال پایانی عمرش ۴ بار بیهوش و جراحی شد: یکبار برای شکستن دستش (چون برف کمی باریده بود، پدرم میخواست برود روی پشتبام و برفها را بروبد؛ که نردبان از زیر پایش سر خورد و افتاد)؛ یکبار برای کیست سرطانی مثانهاش، یکبار برای زمینخوردن شبانهاش در کوچه (که بالاتر شرح دادم) و آخرین بار هم برای عفونت پلاتین توی لگنش. هر بار پس از به هوش آمدن، اثر داروی بیهوشی تا چند روز باعث میشد متوجه نشود چه اتفاقی برایش افتاده و از اینکه روی تخت بود و بعضا پرستارها دستهایش را به تخت میبستند تا بیقراری نکند و به خودش آسیب نزند، احساس حقارت میکرد.
مفهوم پدر برای همه ما در دوران کودکی و نوجوانی، یعنی قویترین مرد دنیا. ما در تخیلات کودکیمان پدر را چیزی در حد رستم دستان میبینیم که از پس همهکس و همهچیز برمیآید. با بزرگتر شدنمان، واقعیات را میفهمیم و میپذیریم، اما همچنان برایمان عزت و احترام دارد. اما تصویری که از پدر پس از درگذشتش در ذهنمان تا پایان عمر باقی میماند، وضعیتش در آخرین سالهای زندگی اوست. تصویری که اکنون از پدرم در ذهن من باقی مانده و تا پایان عمر همراهم خواهد بود، نه رستم دستان، نه مرد همهفنحریف، نه نگهبان خانه و خانواده، بلکه پیرمردی نابینا، ناشنوا و دچار فراموشی است.
چرا اینها را به شما میگویم؟ چون واقعا به عمر با عزت باور دارم. اینکه پیرمردها و پیرزنها همیشه دعا میکنند که خدایا عمر باعزت بده و از دست و پای خود نیندازمان (نگاه کنید به این یادداشت قدیمیام درباره «مردمنگاری پیری»)، واقعا مسئله مهمی است که در تلاشهای ما برای زنده نگاه داشتن آنها به هر بهایی، نادیده گرفته میشود. چگونه است که خودکشی را مداخله در کار خدا و حرام میدانیم، اما درمانهای طولانی و بعضا زجرآور را مداخله در کار خدا نمیدانیم؟ فقط درمان میکنیم تا چند صباحی زندگی نباتی و زجرآور بیشتری داشته باشد؟ این خواست خداست یا خودخواهی ما برای نگه داشتن کسی که دوستش داریم، آن هم به هر قیمتی؟ اینها به نظرم چیزهایی است که بسیاری از ما با آن سر و کار داریم، اما بهواسطه علاقه و عادت شخصی به آنها یا شاید تابوهای جامعه، ترس از واکنش اجتماع، رودروایسی، ریاکاری و... حاضر به طرح کردنشان نیستیم.
اما واقعا پیرمرد در سالهای پایانی عمرش بسیار اذیت شد؛ چیزی که سزاوارش نبود.
البته آنچه سالها در این زمینه اندیشیدهام، بسیار فراتر از نکاتی است که اینجا نوشتم؛ اما با توجه به محدودیت تعداد واژهها، فقط طرح مسئله کردم. شاید روزی دربارهاش جدیتر و علمیتر پژوهش کنم و بنویسم. حساسیتهای اخلاقی و اجتماعی چنین مسئلهای چیزی نیست که بتوان نادیدهشان گرفت.
@moghaddames
Post #525
1.09K