TGViewer
Channel Public Channel
مولاداد رستمی

مولاداد رستمی

@ml_rustami

دریچه‌ی دل‌نوشته‌های من
https://t.me/ml_rustami
Subscribers
1.03K
Photos
59
Videos
5
Links
56

Showing posts older than #242 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #241 2.39K
این روزها عجیب احساس دل‌تنگی روح و روانم را در چنگال خودش گرفته و نای نفس به شاد بودنم نمی‌دهد. چه پدر سوز است درد تنها ماندن، تکیه‌گاهی را از دست دادن و هم‌دلی را در چشم نداشتن. تیره‌روزگاری شده است، بی‌جرم بودن هم خودش جرم است، در چنین زمانی سالکی را سزاست که راه بنماید و از چاه بهراساند. به گفته‌ی لسان الغیب:
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها
ایامی نه چندان دور مرا نیز چنین سالک راه‌بینی بود که البته در نیمه، راه کج گرفت و با کوله‌‌باری از افسوس و حسرت و ای‌کاش در برهوت زمانی که عصا از دست کور می‌ربایند و خراج از مسلمان می‌گیرند، رهایم کرد. هر وقت به استادم و خاطراتش فکر می‌کنم دلم همانند کبوتری که در دهانه‌ی چاه گیرمانده باشد، خودش را به دیواره‌ی سینه‌ام می‌کوبد. دل‌تنگی دردی‌ست که درمانی ندارد الا مرگ، تا زنده‌یی بدان مبتلایی و وای بر ما که گورمان نیز چون دل‌مان تنگ است.
اصلا چرا دارم طفره می‌روم، نمی‌دانم شاید ریگ‌ این دوره‌ی رنگ‌گرایی در کفش من هم افتاده و کفش آن‌قدر به پایم گشاد است که حسش نمی‌کنم. خواستم با این چند کلمه‌ی شکسته که به کاغذ مچاله‌‌شده‌ای می‌ماند، گرامی بدارم چهارمین سال‌یاد رحلت مولانا نور الحق جامی ( رحمة الله عليه ) را، مردی از تبار دوستی و از ایل عیارمردان روزگاری که عیار مردی را به سیم و زر سنجند. یادش را تیشه‌ی فرهاد هم نمی‌تواند از لوح سنگین زندگی پاک کند. به قول خودم:
مانند خطی حک‌شده بر سینه‌ی یک سنگ
هیهات که بیرون برود خاطرت از یاد
و به قول سعدی بزرگ:
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
@ml_rustami
  • ❤ 6
  • 👍 1
Post #239 2.7K
مثل پیدا بودن یک تار مو بر روی ماست
دزد می‌چرخد میان کاروان‌ها راست راست

با خروسی در بغل قاضی برائت داده است
هر شغالی را که با سگ‌های قشلاق آشناست

آمدند و گله را بردند و چوپان را زدند
از میان ایل ما برنو به دوشی برنخاست

عزم‌شان در خوردن مال رعیت کوه‌سان
آن‌چه را پس می‌دهند این قوم سنگین‌دل صداست

چون ولی‌عهدی که میهن مفت در دستان اوست
عده‌ای را بی‌پدر بودن همان نان و نواست

انقلابی‌ها! به راه اشتباهی می‌روید
پایتخت سلطنت‌خواهان دنیا گرده‌هاست
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
  • 👍 1
Post #238 2.63K
این غزل صددرصد سیاسی‌ست!

رنگین نگشت دامن نوری که داشتیم
منشور، خنده زد به عبوری که داشتیم

همواره تیر غیب نشانش خطا نرفت
در عین آن مسافت دوری که داشتیم

چون سوزنی به بادکنک خورد و در دمی
بیرون پرید آن همه شوری که داشتیم

پیش از اجل نمردن ما جای شکر داشت
با آن قَدَر تمایل حوری که داشتیم

الکن مدیر مجلس ما بود و صبح شد
ناخوانده ماند متن زبوری که داشتیم

دیگر کسی مناره‌ی جامی بنا نکرد
از آن همه مهندس غوری که داشتیم

افتاده بود راه، نمودن برای مُلک
دست یگانه آدم کوری که داشتیم
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
  • 👍 6
  • ❤ 3
Post #237 2.8K
بنده هر از گاهی کانال تلگرامم را از سر تا ته ریز ریز نگاه می‌کنم. برخی از اشعار با اجتهاد خودم و نظر نیک دوستان نیاز به دست‌کاری و ویرایش دارد و این کار صورت می‌پذیرد؛ برخی هم کارشان از دست‌کاری گذشته و کاملا از کانال حذف‌ می‌شود.
این کار را می‌خواستم با صفحه‌ی فیسبوک هم انجام دهم که برادر ناخلف هکر همه چیز را خراب کرد.
این عمل‌کرد مزیت بسیاری دارد .من که هیچ حتی حافظ گاهی چندین‌بار یک غزلش را ویرایش می‌کرده است. از این رو از دوستانی که گاهی به این حقیر با نظری که خاک را کیمیا می‌کند، می‌نگرند و شعری را از من در کانال یا صفحه‌های‌شان می‌گذارند، درخواست دارم که سری به این کانال بزنند و از اشعار ویرایش شده کار بگیرند. از خیر غزل‌هایی که حذف شده هم بگذرند!
اجرکم علی الله!
@ml_rustami
  • ❤ 15
  • 👍 5
  • 👏 5
Post #236 2.89K
ز بافت‌های زبان‌ست دام بعضی‌ها
پناه می‌برم از احترام بعضی‌ها

من از ثواب زیادش گذشته‌ام بهتر
که بی‌جواب بماند سلام بعضی‌ها

همیشه بخت رفیق‌ست و کیف ایشان کوک
نشسته است همایی به بام بعضی‌ها

به لطف نرخ تورم سقوط شرکت‌ها
صعود کرده بهای سهام بعضی‌ها 

چه‌قدر برده شد از لای سفره‌هامان نان
به نام خالق یکتا به کام بعضی‌ها

خراج را شده از زیر سنگ می‌جویند
که برقرار بماند نظام بعضی‌ها

" چه وعده‌های دروغی! بس‌ست! " باید که
پرید گاه میان کلام بعضی‌ها
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
  • ❤ 2
  • 👍 2
  • 👏 2
Post #235 2.62K
آزادی

بتاب تا گره از کار روز وا بشود
نماز صبح‌ ریا پیشه‌گان قضا بشود

بدم بدم که نفس‌های گرم در دی ماه
برای شانه‌‌ی یک‌لاقَبا قَبا بشود

بیا که پیش نگاهت برای رقصیدن
تمام شهر مبدل به دست و پا بشود

کم‌ست پیش قدوم تو بهترین مهمان!
هزار آدم برفی اگر فدا بشود

و باش کر بکند گوش شب‌گرایان را
صدای تشت که از بام‌شان رها بشود

بتاب تا کمر چوب دار چون سایه
بر آستان پر از مهر نور تا بشود
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
Post #234 2.33K
برای عابران رود مانند گدارم من
سکویم شانه‌ام من، نردبان روزگارم من

نبودم یک شب و خلقی مرا از یادشان بردند
و در شهر خودم بیگانه چون یاران غارم من

مرا در چشم مردم اعتباری نیست می‌دانم
که مردان سیاست‌پیشه را قول و قرارم من

خبرهای بدی دارم دمی برگردم از میدان
شبیه بیرقی پرخون و اسبی بی‌سوارم من

غمم چون گاو پیشانی‌سفید از دور معلوم‌ست
که نیم افراشته پرچم وَ یا سنگ مزارم من

مکدر کرده‌ام آیینه‌ها را جرم آنان چیست؟
بیا دستی بکش ای مرگ! پاکم کن غبارم من
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
  • ❤ 1
  • 👍 1
  • 👏 1
Post #229 2.44K
در زمان دانشجویی‌مان مضمونی می‌خواندیم به نام جغرافیای بشری، یادم می‌آید یک مبحث مهم این مضمون نقش موقعیت جغرافیایی و آب و هوایش در رفتار بشر بود، مثلاً برخی دانشمندان این دانش بر این باوراند که کوه و هوای سردش آدمی را سرسخت و مقاوم بار می‌آورد. این نظریه در سرزمین ما مصداق بارزی دارد. نه این که میهن ما را کوه‌های سر به فلک‌کشیده‌ی بسیاری در چنبره‌ی خود گرفته و رها کردنی هم نیست؛ و کوه هم همین طور الله بختکی نماد صلابت نشده؛ در واقع کوه‌نشینان و کوه‌بالا روندگان نشانه‌های عینی این سرسختی و استواری تلقی می‌شوند. حالا بماند که سود و زیان این کوه‌بالاشدن‌ها و سرسختی کوه‌نشینان چه بوده، هر چه هست ما به‌درستیِ این نظریه ایمان داریم.
پس از این بادنجان به قاب‌چینی می‌روم سر اصل مطلب:
این روزها که هوا بس ناجوان‌مردانه سرد است و در کنج خانه‌ی غریبانه‌ی‌مان الله الله می‌گوییم، حس نیاز به سرگرمی چون گرمای کرسی آدم را به سوی خود می‌کشد؛ و چه سرگرمی‌ای به از کتاب.
دیروز زدم به خط داستان و سرزمین جمیله نوشته‌ی سیامک هروی را خواندم، این سومین داستانی‌ست که از این نویسنده می‌خوانم، گرگ‌های دوندر و تالان را پیش‌ترها خوانده بودم. به گفته‌ی خود نویسنده، سرزمین جمیله در ادامه‌ی گرگ‌های دوندر نوشته شده است. با نگاهی گذرا به هر سه داستان می‌توان فهمید که قصه یک چیز است، فقط شخصیت‌ها بدل شد‌ه‌اند و جای‌ها دگر.
داستان، داستان جنگ است و عشق، حکایت ستیز برای ماندن در بیشه‌ای که وجب به وجبش گرگ خوابیده. داستان درد و رنج، زورگویی و زورشنوی، ظلم و تظلم، رویارویی سیه‌اندرون‌ها با زلال‌دلان، پنجه در پنجه افکندن چوپان‌های بی‌ریا که بزرگ‌ترین سلاح‌شان چوبی‌ست که با آن هی‌هی‌کنان گوسفند به دامان و کمر کوه می‌برند با تفنگ‌ بر دوشان مست قدرت، گویی این تفنگ انگشتر سلیمان را ماند بر دست هر که بود سلطان بیشه است.
هر سه داستان را بوی باروت فرا گرفته و عشق است که در این هوا خس‌خس می‌کند و سرفه از دیوارهای سینه می‌کَند و شمرده شمرده نفس می‌کشد. داستان سرزمین جمیله داستان جوان ساد‌ه‌دلی به نام پرویز است که دانشگاه را رها می‌کند و برای این که خرج مادر تازه بیوه‌شده‌اش را بدهد به سرزمین ناشناخته‌ای قدم می‌گذارد. پدر و برادرش زیر توفان ریگ کشته می‌شوند و او از این به بعد نان‌آور مادر و خواهرش مهناز است. شخصیت‌های داستان سرزمین جمیله با دو داستان دیگر سیامک هروی تقریبا یکی‌اند، اما در سرزمین جمیله، پرویز و ارباب محسن آدم‌های متفاوتی هستند. محسن برای این که سرمایه‌های فرهنگی-تاریخی دیارش غور و فیروز کوه توسط زورگویانی چون منصورخان به تاراج می‌رود و او کاری نمی‌تواند، بکند اشک می‌ریزد. محسن مرد آگاهی‌ست، داستان حمله‌ی تیمور شاه گورکانی را به غور برای پرویز تعریف می‌کند و از شهامت مردان و زنان غوری روایت‌ها دارد. در این میان داستان زن قهرمانی به نام جمیله و جنگیدن او با تیمور جالب است.
پرویز اما جوانی‌ست اهل نیمروز که چند سالی در دانشگاه کابل طب خوانده و از طرف مؤسسه‌ای در هرات برای سروی روستاهای غور به این ولایت فرستاده می‌شود. او در آن‌جا مهمان ماما کمال رفیق دوران سربازی کاکایش، می‌شود. این کمال برادر ارباب محسن است و هر دو در قریه‌ی کمر سبز مورد احترام مردم هستند. این دو خواهرزاده‌ای دارند که پدر و مادرش مرده‌اند، تهمینه دختر شوخ و سرزنده‌ای است که گرگ‌های نرکوه و چغچران در پی‌اش هستند و او اما دل به جوان نیمروزی داده. شخصیت دیگر داستان شاعر رواتب‌بگیر منصورخان است؛ این شاعر دلدار نام دارد و دُر لفظ دری را به پای خوکان می‌ریزد.
در این داستان محرومیت مردم غور به‌خوبی هویداست. من از برخی‌ها شنیدم که می‌گویند رمان تخیلی و زاده‌ی ذهن نویسنده است. این حرف درست اما همان داستان برای کسی دیگر در جای دیگر و یا به شکلی دیگر اتفاق افتاده یا می‌افتد.
مگر نه این است که ده‌ها عشق در این سرزمین به زور تفنگ در نطفه خفه شدند و خون عاشق‌های بی‌شماری به وسیله‌ی افرادی چون منصورخان، بهادر و جمعه‌ بولاغ فرش زمین شده است.
سرزمین ما سرزمین دردهاست و رمان‌های نویسندگان ما نیز حاکی این واقعیت است.
@ml_rustami
  • 👍 3
Post #226 2.28K
امشب دلم به چنبره‌ی تنگ بغض‌هاست
بغضی که سال‌هاست به این سینه آشناست

بی‌رنگی مرا ز سرشکم توان شناخت
از کودکان شنید توان حرف‌های راست

ما و تو از دو فرقه‌ی با‌هم‌مخالفیم
دین تو دل شکستن و آیین من دعاست

یک شب ز لطف بر مژه‌هایم قدم گذار
هرچند فرش کلبه‌ی درویش بوریاست

فارغ ز حشر و نشر بسوزان! بزن به تیغ
کی کشته‌ی جفای تو در بند خون‌بهاست؟

گل کرده‌اند خاطره‌ها بعد رفتنت
دیگر مگو که راه من و تو ز هم جداست

خواهم به چشم غیر مسلح ببینمش
عینک‌فروش! مردمک چشم من کجاست؟

غزلی بود از زنده‌یاد استاد فضل الله زرکوب
روح‌شان شاد!
@ml_rustami
  • ❤ 1
  • 👍 1
Post #224 2.1K
آهی میان عربده‌ها ناپدید، من
از خلق روزگار خودش ناامید، من

هستم ولی به چشم کسی برنمی‌خورم
آهنگ ناشنیده‌ی شعری سپید، من

سقفی شکاف خورده نشد سایه‌سر شود
سنگی فرود آمده از شاخ بید، من

از دوستان به‌خاطر این لطف‌شان سپاس
خاری که زیر سایه‌ی گل قد کشید، من

چون حسرت نبودن نان آورم، غمم
بغض پدر نداشته‌ای صبح عید، من

پیغمبری که معجزه‌اش آیه‌های یأس
پیغمبری که از خود و دینش برید، من
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
  • 👍 2
  • ❤ 1
Post #223 2.16K
صرفا جهت اطلاع!
زبان پارسی دری با داشتن فعل‌های کمکی‌ای چون کردن، شدن، بودن، زدن و... هم‌چنان پسوندهای مکانی مانند گاه، کده، ستان، سرا و... دست گویندگانش را برای ساختن افعال و واژه‌های تازه باز گذاشته است.
خود را به بیماری زدن، کاردان بودن، پیروز شدن و دانشگاه، دانشکده، دادسرا و... از این دست ترکیب‌ها هستند.
در ضمن برای هزار و سیصد و هشتادمین بار می‌گویم که زبان دیگر است و لهجه دیگر. ما با مردم ایران و تاجیکستان تفاوت لهجه داریم نه زبان!
@ml_rustami
  • 👍 4
Post #222 2.43K
گویی این حافظ در سده‌ی پانزده زندگی می‌کرده نه هشتم!
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

ای کبک خوش خرام کجا می‌روی بایست
غره مشو که گربه زاهد نماز کرد

حافظ مکن ملامت رندان که در ازل
ما را خدا ز زهد ریا بی‌نیاز کرد

باده با محتسب شهر ننوشی زنهار
بخورد باده‌ات و سنگ به جام اندازد

می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب
بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند

در میخانه ببستند خدایا مپسند
که در خانه تزویر و ریا بگشایند

مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ
که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن

آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت
حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو
@ml_rustami
Post #221 2.14K
وابسته به تو مثل هراتم به هری‌رود
با جان منی، بافته چون تار که با پود

ما لازم و ملزوم همیم باش بسوزم
تا پخش شود بوی تو از سینه‌ی این عود

بین من و تو رابطه‌ی دشت و سراب‌ست
من آبله‌ی پایم و تو دوری مقصود

با تور اگر در پی ماهی‌‌ بدرآیی
یک عمر مرا فرض کن آن آب گل‌آلود

یک لحظه هم آزردگی‌ات روح‌خراش‌ست
ای قهقهِ خندیدن تو نغمه‌ی داوود

تصویر غزل‌های مرا سخت به هم‌ریخت
هر بار که موهای تو در باد رها بود
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
  • 👍 2
  • ❤ 1
Post #220 1.76K
پنهان.pdf1.2 MB
داستان کوتاه پنهان نوشته‌ی شاگرد البته بیشتر رفیقم ادریس جامی
  • ❤ 1
  • 🥰 1
Post #218 4.94K
شیر، زخمی شده و بیشه پر از کفتار است
مملکت خیمه‌ی نادر قُلی افشار است

جایی از پیرهنش سالم اگر هم باشد
آستینی‌ست که در سیطره‌ی یک مار است

اشک تمساح در این بین به او می‌گوید
اعتماد آخرش ای ساده تأسف‌بار است

علفی ریز دمی عامل جنگل‌سوزی‌ست
یک عدد موش خودش آفت گندم‌زار است

اعتماد آن کف پایی‌ست که از زخم پُرست
در ولنگی که قدم تا قدمش یک خار است

ای بسا حاکم قرآن‌زده دارد میهن
ای بسا ساده که بر دار بسی غدار است
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
  • ❤ 1
  • 👍 1
Post #217 2.66K
نقل است که چون از مکه می‌آمد به همدان رسید. تخم معصفر خریده بود. اندکی از او به سر آمد، بر خرقه بست. چون به بسطام رسید یادش آمد. خرقه بگشاد، مورچه‌ای از آن‌جا بدر آمد. گفت: ایشان را از جایگاه خویش آواره کردم. برخاست و ایشان را به همدان برد. آن‌جا که خانه‌ی ایشان بود بنهاد...
#تذکرة_الاولياء
@ml_rustami
Post #216 2.38K
هرمز را گفتند وزیران پدر را چه خطا دیدی که بند فرمودی. گفت خطایی معلوم نکردم و لیکن دیدم که مهابت من در دل ایشان بی‌کران‌ست و بر عهد من اعتماد کلی ندارند، ترسیدم از بیم گزند خویش آهنگ هلاک من کنند. پس قول حکما را کار بستم که گفته‌اند:
از آن کز تو ترسد بترس ای حکیم
و گر با چنو صد برآیی به جنگ

از آن مار بر پای راعی زند
که ترسد سرش را بکوبد به سنگ

نبینی که چون گربه عاجز شود
بر آرد به چنگال، چشم پلنگ
#گلستان_سعدی
@ml_rustami
Post #214 2.59K
ما مهره‌ی بازی فرازیم و نشیبیم
ای آب! بیا تا خودمان را نفریبیم

این دیدِ به ظاهر پدر از خلق درآورد
ما نیز حکایت‌گر خاتون و قضیبیم

از چاره‌ی کَل بودن‌مان عاجز عاجز
اما همه جا جار کشیدیم طبیبیم

آسودگی انگار که بر ما ننوشتند
در باغ بهشتیم و پی چیدن سیبیم

چون تار سپیدی وسط موی جوانان
در مملکت خویش غریبیم غریبیم

رنگ رخ ما سِرّ درونی‌ست پر از درد
از منظر یک پاپ همانند صلیبیم

چون باد که در چشم خودش خاک بپاشد
ما با خودمان تا نفسی هست رقیبیم
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
  • ❤ 1
  • 👍 1
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →