در زمان دانشجوییمان مضمونی میخواندیم به نام جغرافیای بشری، یادم میآید یک مبحث مهم این مضمون نقش موقعیت جغرافیایی و آب و هوایش در رفتار بشر بود، مثلاً برخی دانشمندان این دانش بر این باوراند که کوه و هوای سردش آدمی را سرسخت و مقاوم بار میآورد. این نظریه در سرزمین ما مصداق بارزی دارد. نه این که میهن ما را کوههای سر به فلککشیدهی بسیاری در چنبرهی خود گرفته و رها کردنی هم نیست؛ و کوه هم همین طور الله بختکی نماد صلابت نشده؛ در واقع کوهنشینان و کوهبالا روندگان نشانههای عینی این سرسختی و استواری تلقی میشوند. حالا بماند که سود و زیان این کوهبالاشدنها و سرسختی کوهنشینان چه بوده، هر چه هست ما بهدرستیِ این نظریه ایمان داریم.
پس از این بادنجان به قابچینی میروم سر اصل مطلب:
این روزها که هوا بس ناجوانمردانه سرد است و در کنج خانهی غریبانهیمان الله الله میگوییم، حس نیاز به سرگرمی چون گرمای کرسی آدم را به سوی خود میکشد؛ و چه سرگرمیای به از کتاب.
دیروز زدم به خط داستان و سرزمین جمیله نوشتهی سیامک هروی را خواندم، این سومین داستانیست که از این نویسنده میخوانم، گرگهای دوندر و تالان را پیشترها خوانده بودم. به گفتهی خود نویسنده، سرزمین جمیله در ادامهی گرگهای دوندر نوشته شده است. با نگاهی گذرا به هر سه داستان میتوان فهمید که قصه یک چیز است، فقط شخصیتها بدل شدهاند و جایها دگر.
داستان، داستان جنگ است و عشق، حکایت ستیز برای ماندن در بیشهای که وجب به وجبش گرگ خوابیده. داستان درد و رنج، زورگویی و زورشنوی، ظلم و تظلم، رویارویی سیهاندرونها با زلالدلان، پنجه در پنجه افکندن چوپانهای بیریا که بزرگترین سلاحشان چوبیست که با آن هیهیکنان گوسفند به دامان و کمر کوه میبرند با تفنگ بر دوشان مست قدرت، گویی این تفنگ انگشتر سلیمان را ماند بر دست هر که بود سلطان بیشه است.
هر سه داستان را بوی باروت فرا گرفته و عشق است که در این هوا خسخس میکند و سرفه از دیوارهای سینه میکَند و شمرده شمرده نفس میکشد. داستان سرزمین جمیله داستان جوان سادهدلی به نام پرویز است که دانشگاه را رها میکند و برای این که خرج مادر تازه بیوهشدهاش را بدهد به سرزمین ناشناختهای قدم میگذارد. پدر و برادرش زیر توفان ریگ کشته میشوند و او از این به بعد نانآور مادر و خواهرش مهناز است. شخصیتهای داستان سرزمین جمیله با دو داستان دیگر سیامک هروی تقریبا یکیاند، اما در سرزمین جمیله، پرویز و ارباب محسن آدمهای متفاوتی هستند. محسن برای این که سرمایههای فرهنگی-تاریخی دیارش غور و فیروز کوه توسط زورگویانی چون منصورخان به تاراج میرود و او کاری نمیتواند، بکند اشک میریزد. محسن مرد آگاهیست، داستان حملهی تیمور شاه گورکانی را به غور برای پرویز تعریف میکند و از شهامت مردان و زنان غوری روایتها دارد. در این میان داستان زن قهرمانی به نام جمیله و جنگیدن او با تیمور جالب است.
پرویز اما جوانیست اهل نیمروز که چند سالی در دانشگاه کابل طب خوانده و از طرف مؤسسهای در هرات برای سروی روستاهای غور به این ولایت فرستاده میشود. او در آنجا مهمان ماما کمال رفیق دوران سربازی کاکایش، میشود. این کمال برادر ارباب محسن است و هر دو در قریهی کمر سبز مورد احترام مردم هستند. این دو خواهرزادهای دارند که پدر و مادرش مردهاند، تهمینه دختر شوخ و سرزندهای است که گرگهای نرکوه و چغچران در پیاش هستند و او اما دل به جوان نیمروزی داده. شخصیت دیگر داستان شاعر رواتببگیر منصورخان است؛ این شاعر دلدار نام دارد و دُر لفظ دری را به پای خوکان میریزد.
در این داستان محرومیت مردم غور بهخوبی هویداست. من از برخیها شنیدم که میگویند رمان تخیلی و زادهی ذهن نویسنده است. این حرف درست اما همان داستان برای کسی دیگر در جای دیگر و یا به شکلی دیگر اتفاق افتاده یا میافتد.
مگر نه این است که دهها عشق در این سرزمین به زور تفنگ در نطفه خفه شدند و خون عاشقهای بیشماری به وسیلهی افرادی چون منصورخان، بهادر و جمعه بولاغ فرش زمین شده است.
سرزمین ما سرزمین دردهاست و رمانهای نویسندگان ما نیز حاکی این واقعیت است.
@ml_rustami
Post #229
2.44K
- 👍 3