امشب دلم به چنبرهی تنگ بغضهاست
بغضی که سالهاست به این سینه آشناست
بیرنگی مرا ز سرشکم توان شناخت
از کودکان شنید توان حرفهای راست
ما و تو از دو فرقهی باهممخالفیم
دین تو دل شکستن و آیین من دعاست
یک شب ز لطف بر مژههایم قدم گذار
هرچند فرش کلبهی درویش بوریاست
فارغ ز حشر و نشر بسوزان! بزن به تیغ
کی کشتهی جفای تو در بند خونبهاست؟
گل کردهاند خاطرهها بعد رفتنت
دیگر مگو که راه من و تو ز هم جداست
خواهم به چشم غیر مسلح ببینمش
عینکفروش! مردمک چشم من کجاست؟
غزلی بود از زندهیاد استاد فضل الله زرکوب
روحشان شاد!
@ml_rustami
Post #226
2.28K
- ❤ 1
- 👍 1