این روزها عجیب احساس دلتنگی روح و روانم را در چنگال خودش گرفته و نای نفس به شاد بودنم نمیدهد. چه پدر سوز است درد تنها ماندن، تکیهگاهی را از دست دادن و همدلی را در چشم نداشتن. تیرهروزگاری شده است، بیجرم بودن هم خودش جرم است، در چنین زمانی سالکی را سزاست که راه بنماید و از چاه بهراساند. به گفتهی لسان الغیب:
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها
ایامی نه چندان دور مرا نیز چنین سالک راهبینی بود که البته در نیمه، راه کج گرفت و با کولهباری از افسوس و حسرت و ایکاش در برهوت زمانی که عصا از دست کور میربایند و خراج از مسلمان میگیرند، رهایم کرد. هر وقت به استادم و خاطراتش فکر میکنم دلم همانند کبوتری که در دهانهی چاه گیرمانده باشد، خودش را به دیوارهی سینهام میکوبد. دلتنگی دردیست که درمانی ندارد الا مرگ، تا زندهیی بدان مبتلایی و وای بر ما که گورمان نیز چون دلمان تنگ است.
اصلا چرا دارم طفره میروم، نمیدانم شاید ریگ این دورهی رنگگرایی در کفش من هم افتاده و کفش آنقدر به پایم گشاد است که حسش نمیکنم. خواستم با این چند کلمهی شکسته که به کاغذ مچالهشدهای میماند، گرامی بدارم چهارمین سالیاد رحلت مولانا نور الحق جامی ( رحمة الله عليه ) را، مردی از تبار دوستی و از ایل عیارمردان روزگاری که عیار مردی را به سیم و زر سنجند. یادش را تیشهی فرهاد هم نمیتواند از لوح سنگین زندگی پاک کند. به قول خودم:
مانند خطی حکشده بر سینهی یک سنگ
هیهات که بیرون برود خاطرت از یاد
و به قول سعدی بزرگ:
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
@ml_rustami
Post #241
2.39K
- ❤ 6
- 👍 1