"امید" تورا زنده نگه نداشت.
بلکه آن "انتقام" بود.
انتقام از آنان که به ناحق در پس اعتراضات از اشراف کشته شدند. انتقام برای دیدن سواستفاده گری های حاکمان دوران. انتقام از برده داری. انتقام از آنان که خانه ات را سوزاندند فقط چون در طبقه ای که تعیین کرده بودند نبودی: اشرافی.
باید زنده میماندی و مسببش را پیدا میکردی. باید سایه ی مرگ را روی جسم پوشیده از لباس ابریشمی "ارباب" میدیدی. باید سوختن زمین هایش را تماشا میکردی. باید شاهد نابود شدن اموالش در آتش سوزان خشمت میبودی.
صبوری و انتقام، دو بُعد جدا نشدنی، دست آخر تورا به آنچه میخواستی رساند.
برایت مهم نبود به چه جرمی طناب به دور گردنت میرفت. قتل؟ آتش زدن زمین ها و خانه های یک اشراف زاده؟ مهم نبود.
تمام آنچه که اهمیت داشت، آن برق تشکر و امید بر چشم مردمان مقابلت بود. همان که خاکستری روی خشمی بود که شعلهاش، با اعدام تو برافروخته تر شد.
تقدیم با چاشنی صبر و تفکر به Detective souls
از طرف لوتوس