TGViewer
Channel Public Channel
Lullaby Writer

Lullaby Writer

@lullaby_writer

I'm Just a shadow; they named me as a writer.
Ktje
@Youshouldwakeup_bot
Subscribers
519
Photos
318
Videos
73
Links
99
Recent Posts 20 shown
Post #10277 21
می‌رفت بلکه به جایی، به جوابی، به کسی برسد.
مسیر سخت نبود، هدف نداشتن بود که سختش میکرد. بی‌مقصد، هر مسیری می‌توانست سخت باشد.
دستانش را از نظر گذراند. چقدر چروکیده و خسته بودند.
باران شروع به باریدن کرد. او را به یاد موسیقی ها می‌انداخت. یادِ آزادی. او در این دنیا کوچک تر از آن بود که صاحب نظر باشد و بزرگتر از آن که همه چیز را بپذیرد‌.
"شاید به زودی خود را بکشم."
لبخند زد و به گربه گوشه خیابان خیره شد که از شرِ قطره های مزاحم، به زیر درخت پناه برده بود.
او دیگر امیدی نداشت. این ناامیدی بوی غم نمی‌داد. بوی رنج و غصه نداشت.
بویِ رکود میداد.
بویِ... رسیدن به مقصدی که آرزویش را داشت و میدید که دلش آرام نشده.
او ناامید بود. بسیار ساده.
امیدی به بهتر شدن محیطش نداشت. مدت زیادی بود که خود، انزوا را انتخاب کرده و در آن می‌غلتید. او نیازمند محیط نبود تا بداند چه کسی باشد و چه احساسی را از درون بگذراند اما! اما یک روز، دیگر نتوانست نادیده بگیرد.
کثافات پاک نمی‌شدند. ما همه حیوان بودیم و این حیوانیت، شکلی انسانی به خود گرفته بود. آن را به چنین تصویری تشبیه میکرد: "خوردن مخلوطی از ادرار و مدفوع و استفراغ"
نفسی عمیق کشید.
جریان رودخانه از زیر پل می‌گذشت و او را یادِ رگ پر خون می‌انداخت. بی‌حس تر از همیشه بود. بی‌تفاوت تر از گذشته.
Post #10276 85
Burn a ghost for the first day of October!
Post #10275 145
"I can't wait for our trip to the underworld."
Post #10274 188
Where my soul is hiding.
Post #10273 240
نسل شیک پاسارگادی‌ یک جمله را نباید فراموش کند.
"سَرِ خَم، قدغن."
Post #10267 237

Forwarded from Lullaby Writer (لِیبان)

آرام قدم برمی‌داشت. برای هر حرکت، فکر می‌کرد. احساساتش را از افکار جدا می‌ساخت. گویی به دنبال خالص‌سازی همه چیز بود.
نفس عمیقی کشید و اطراف را نگاه کرد.
او همان‌جا بود.
جایی که آغاز و پایان، سیاه و سفید، بزرگ و کوچک، روشن و تاریک، و تمام بود و نبود، گرد هم آمده بودند.
دیگر نمی‌توانست آن سنگینی را تاب بیاورد؛ روی زانوانش افتاد و به پهنای صورت اشک ریخت.
اشک های گرم خود را روی صورت کرختش‌ احساس می‌کرد.
زانوانش را روی سنگریزه و خاک میکشید.
چیزی درون او در حال یخ زدن بود. با خود میگفت شاید این یخ‌زدگی تحمیلی، آتش تنبیه او را قابل تحمل تر کند.
اما همه چیز بیش از بینش او، یک قدم جلو تر می‌نمود.
دستی روی شانه اش احساس کرد.

- تو را می‌دیدم. هر ثانیه که اشک می‌ریختی؛ هرگاه که میخندیدی. هر گاه که مرا صدا میزدی. هر گاه که به آینه خیره میشدی. من تو را می‌دیدم؛ هر گاه که نفس میکشیدی. من تو را می‌دیدم؛ زمانی که مرگ را به سوی خود خواندی. و حالا، تو را می‌بینم؛ زمانی که روی زانوانت، در اوج عجز، دوباره از من پاسخ میخواهی.

ناگهان از زمین زیر پای او، آب گرمی جوشید و تنش را خیس کرد.

- به زمزمه من گوش بسپار. همانند لالایی هایی که مادرت در گوشت جاری می‌کرد و آسوده میخوابیدی‌. لالایی های من، خواب را از چشمانت خواهند گرفت. تو پاسخ میخواهی؛ آفریده. من نیز پاسخ میخواهم. تو از سرمای وجود خویش گریزانی؛ من نیز هستم. مشکل از ابتدا این بود که تو مرا از خود جدا می‌دیدی.

دیگر نمی‌توانست سنگینی دستان او را روی شانه هایش تحمل کند. سرش را برگرداند تا او را ببیند. چهره آشنا و ناشناخته تمام وجودش.
اما هیچ چیز آن جا نبود.
با خود فکر کرد که یک نجوا، چقدر می‌تواند تکان‌دهنده باشد.
Post #10264 248
"یکی از شما به من خیانت خواهد کرد."

اتاق در سکوت فرو رفت و لحظاتی بعد، همهمه شکل گرفت. خیانت واژه ای سنگین است اما این که چه کسی ادایش‌ کند، اهمیتی بسیار دارد.

"شما او را تشویق خواهید کرد، پدر؟"

به پرسشِ دو پهلویی که شنیده شد، خندید. خیانت، عمل و احساس عجیبی بود زیرا بر پایه اعتماد، تبر میزد. اعتماد از احساس امنیت می‌آمد. خیانت، امنیت را از بین می‌برد. نرم، بی‌صدا و غیر مستقیم.

"او به تشویق من نیاز نخواهد داشت... و من نیز به بازگشت او میلی ندارم. این اولین خیانتی نیست که میبینم."

بال هایش را باز کرد، نه برای پرواز بلکه برای نمایشِ چیزی که همه می‌دانستند. دردی که او کشیده بود، هرگز درست درک نشد.
به فرزندانش نگاه کرد. زیبا بودند، زیرا او می‌توانست هر موجودی را فریب دهد، عاشق کند، یا نکند، و با او بخوابد. اما او در این زمینه هم تنها بود. هرگز نمی‌توانست با کسی در رده خود آمیزش کند. همیشه باید با فردی پست‌تر می‌خوابید؛ زیرا موجودی در سطح او وجود نداشت.
می‌توانست زیبایی ظاهری را انتخاب کند و از آن لذت ببرد. در هر لحظه نزدیکی، از دیدن شخص مقابلش مست شود اما مگر میشد با یک مجسمه رابطه داشت؟ فرد مقابل به هر حال یک جا، یک لحظه، در یک جمله، پست‌تر بودن خود را نشان می‌داد و تمامِ حس لذت را تبدیل به انزجار میکرد.

"اگر همین حالا نیز تمام ما از بین برویم... شر ادامه خواهد داشت."

بال هایش را بست و نگاهی گذرا به فرزندانش کرد. میدانست کدام یک از راهِ او بازخواهدگشت. چشمان او بی‌دفاع بودند و قلبش نگران و آشفته. آری چرا که او عاشق بود.

"عشق!"

بلند فریاد زد طوری که چندی از حاضران، ناخودآگاه لرزیدند.

"او به خاطر این احساس مضحک، راه پدرش را رها می‌کند. لباسی رسمی می‌پوشد و به کلیسا می‌رود. به درگاه "خداوند" آن ها، یعنی آن موجود متکبر و مغرور، دعا می‌کند. فراموشش‌ می‌شود که پدرش چه زاهدی بوده و چند هزار سال دعا کرده است و سرنوشت، برایش چگونه رقم خورده. گوسفندِ مطیعِ ادیان می‌شود. اگر کشیش بخواهد، آلت او را نیز می‌لیسد‌. چرا؟ چون عاشق شده است. چون می‌خواهد بدون فریب و شیطنت، عشق خود را به دست بیاورد."

به خنده افتاد. خنده ای واقعی و از ته دل. زمزمه کرد: "بدون شیطنت..."
با همان لبخندِ مطمئن، به جمعیت فرزندانش نگاه کرد.

"اما من مثل آن خداوندی نیستم که حقِ مخالفت به شما ندهم. مسخره است اگر چنین باشم! من اولین شورشی تاریخم‌‌. اولین کسی که مقابل زور ایستاد و به باور خودش ارزش بخشید و طرد شد. من، اولین عاشقِ بی قید و شرط این گیتی هستم..."

آخرین لحظات را با مهربانیِ وصف نشدنی در نگاهش گذراند. نفسی عمیق کشید و پشت به حاضران کرد.
در حالی که به خلوت خود می‌رفت، زمزمه ای جاری ساخت.

"فریب و شیطنت در وجود توست فرزند من... چگونه میخواهی چیزی را از وجودت پاک کنی که به اندازه نفس برای قلب، حیاتی است؟ مگر می‌شود چیزی را از خودت دور کنی که با آن متولد... نه! با آن ساخته شدی! لحظاتی که والدینت‌ با آن احساس آمیخته بودند... سپس نطفه تو شکل گرفت. مگر می‌توانی چیزی چنین اساسی را پاک کنی!"
Post #10263 209
او باید بسیار شوخ‌طبع و عمیق باشد...
Post #10262 217
So Devil sounds like Marilyn Manson.
Love that. 👁
Post #10259 250
همگی در سازه ای با دیوار های سنگی پناه گرفته بودیم. کودکان، میانسالان، خمیده قامت ها و...
پنجره های کوچکی رو به بیرون وجود داشتند و مشعل هایی از آتش. گویی به سال ها قبل بازگشته بودیم.
صدایی با ما سخن می‌گفت. از بلندگو؟ نمی‌دانم. نمیدانم چطور در جایی که مشعل جایگزین چراغ شده، بلندگو وجود دارد. اما او با ما سخن می‌گفت. شرط آزادی ما را بیان کرد.
همهمه ایجاد شد، عده ای از ما قبول نداشتند.
من خشمگین شدم و جمله آخرِ فرد پشت بلندگو را تکرار کردم. "مرگ او به منزله استقلال ما خواهد بود."
گویی این جمله مهر اطمینان روی تردید های دیگران بود. همگی به در و پنجره ها هجوم بردیم. باید از ساختمان میرفتیم زیرا شمارش معکوس برای منفجر کردن آن شروع شده بود.
من از پنجره پایین پریدم و دیگر پشت سرم را نگاه نکردم. دویدم و دور شدم و دیدم که پشت سرم نوری قرمز شدت گرفت.
باران زد.
سازه از درون میسوخت.
و من در آن عالم، فکر کردم که باید این را بنویسم، اما آن جا به تمام اتفاقات و جزئیات مشرف بودم.
Post #10257 239
یادتان باشد شما هرگز مقابل یک لشکر ضعیف و به درد نخور، ابزار زیادی برای مقاومت به کار نمی‌برید. لشکر کوچکی که با مقاومت دو الی سه نفر از بین می‌رود، نیازی به هزاران نفر نخواهد داشت.
اما هنگامی که هزاران نفر و انواع تجهیزات را در جایی می‌بینید، می‌توانید مطمئن باشید که برای مقابله با خیل عظیمی آماده می‌شوند. عده زیادی از افراد با توانمندی بالا، حتی اگر سلاحی نداشته باشند.
همه چیز واضح است.
شما هرگز از یک نیرویِ مقابل که نادان و ضعیف است نمی‌ترسید؛ بلکه از نیرویی زیرک و قدرتمند واهمه دارید.
پس گاهی برای دانستنِ قدرتِ یک گروه، نیازی نیست که خود آن گروه را مشاهده کنید، اتفاقا باید به جبهه مقابل آن گروه بنگرید تا ببینید چه ترسی در آن نهفته است.
Post #10255 298
اگر روزی تو را ببینم مانند همیشه تنها یک پرسش خواهم داشت.
"چرا؟"
و آرزو میکنم تمام در های دروغ و فریب به روی تو بسته شوند تا راست بگویی و من بدانم که راست می‌گویی. بدانم که راست می‌گویی تا دیگر تردیدی برای باور کردن نداشته باشم.
Post #10253 332
I fight you as if you're a whole different existence, not another part of me.
Post #10252 388
پلک زدم. احساس جالبی داشت. کمتر از یک ثانیه زمان می‌برد. نفس عمیقی کشیدم. سینه ام خنک شد. همه چیز گرم و راحت به نظر می‌رسید.
من این را خواسته بودم؟
اطرافم در تیرگی غرق شده و من به سختی جایی را می‌دیدم.
نقطه ای نورانی در انتهای آن تونلِ ناشناخته شروع به هویدا شدن کرد.
صبر کن! اینجا کجاست؟
دستانم را بالا آوردم. پنج انگشت، هر کدام یک ناخن.
نقطه نورانی، ناگهان همه‌گیر شد!
هیچ تاریکی ای قابل تشخیص نبود، حالا از شدت روشنایی، هیچ جا را نمیدیدم.
اینجا کجاست؟
قبل از پلک زدن چه بود؟
من این بدن را برگزیدم؟
دور خود چرخیدم.
زنم یا مرد؟
ناگهان روی زمین افتادم.
دیگر توانایی راه رفتن نداشتم.
اطرافم تار شد. در مایعی فرو رفتم اما احساس خفگی نمی‌کردم، همه چیز بسیار دلپذیر بود.
انگشتانم را نگاه کردم. چقدر کوچکند، و چقدر خوشمزه!
طنابی که به نافم متصل بود را لمس کردم. پیچ در پیچ!
شصتم را درون دهان بردم و مکیدم.
اطرافم تاریک بود. بوی آشنایی میداد.
من اینجا را انتخاب کرده ام؟
لبخند زدم. من حالا بسیار کوچکم. هنگامی که پا های مادر برای به دنیا آوردن من باز شوند، همه چیز را از یاد میبرم و داستان جدیدی را آغاز میکنم.
پس این بدنِ من است! این زندگی من است... صدای موسیقی را می‌شنوم! یک لایه پوست با هم فاصله داریم!
صدای مهیبی به گوش می‌رسد.
مادر روی زمین میفتد‌. سرم به جسم سفتی برخورد می‌کند.
نور سفید را می‌بینم. دوباره! مادر دیگر نبض ندارد. من نیز مرده ام. روشنایی، بارِ دیگر همه‌گیر می‌شود.
پس من به دنیا نیامده، از آن رفتم.
Post #10251 321
دلباخته تو هستم؛ طبیعت.
Post #10250 382
Lullaby Writer طوفانی نمی‌شد
امشب طوری ضایعم‌ کرد که نقش بر زمینِ خیس شدم، محوِ آسمانِ تاریکی که از بخشندگیِ رعدِ شلاق‌مانند، به روشنی روزِ بعد از مرگ ضحاک شده بود.
Post #10249 390
Will you call my name as I'm drowning in vertigo?
Older posts →

About this channel

How can I read @lullaby_writer without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for Lullaby Writer: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does Lullaby Writer have?
Lullaby Writer (@lullaby_writer) has 519 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does Lullaby Writer know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →