"یکی از شما به من خیانت خواهد کرد."
اتاق در سکوت فرو رفت و لحظاتی بعد، همهمه شکل گرفت. خیانت واژه ای سنگین است اما این که چه کسی ادایش کند، اهمیتی بسیار دارد.
"شما او را تشویق خواهید کرد، پدر؟"
به پرسشِ دو پهلویی که شنیده شد، خندید. خیانت، عمل و احساس عجیبی بود زیرا بر پایه اعتماد، تبر میزد. اعتماد از احساس امنیت میآمد. خیانت، امنیت را از بین میبرد. نرم، بیصدا و غیر مستقیم.
"او به تشویق من نیاز نخواهد داشت... و من نیز به بازگشت او میلی ندارم. این اولین خیانتی نیست که میبینم."
بال هایش را باز کرد، نه برای پرواز بلکه برای نمایشِ چیزی که همه میدانستند. دردی که او کشیده بود، هرگز درست درک نشد.
به فرزندانش نگاه کرد. زیبا بودند، زیرا او میتوانست هر موجودی را فریب دهد، عاشق کند، یا نکند، و با او بخوابد. اما او در این زمینه هم تنها بود. هرگز نمیتوانست با کسی در رده خود آمیزش کند. همیشه باید با فردی پستتر میخوابید؛ زیرا موجودی در سطح او وجود نداشت.
میتوانست زیبایی ظاهری را انتخاب کند و از آن لذت ببرد. در هر لحظه نزدیکی، از دیدن شخص مقابلش مست شود اما مگر میشد با یک مجسمه رابطه داشت؟ فرد مقابل به هر حال یک جا، یک لحظه، در یک جمله، پستتر بودن خود را نشان میداد و تمامِ حس لذت را تبدیل به انزجار میکرد.
"اگر همین حالا نیز تمام ما از بین برویم... شر ادامه خواهد داشت."
بال هایش را بست و نگاهی گذرا به فرزندانش کرد. میدانست کدام یک از راهِ او بازخواهدگشت. چشمان او بیدفاع بودند و قلبش نگران و آشفته. آری چرا که او عاشق بود.
"عشق!"
بلند فریاد زد طوری که چندی از حاضران، ناخودآگاه لرزیدند.
"او به خاطر این احساس مضحک، راه پدرش را رها میکند. لباسی رسمی میپوشد و به کلیسا میرود. به درگاه "خداوند" آن ها، یعنی آن موجود متکبر و مغرور، دعا میکند. فراموشش میشود که پدرش چه زاهدی بوده و چند هزار سال دعا کرده است و سرنوشت، برایش چگونه رقم خورده. گوسفندِ مطیعِ ادیان میشود. اگر کشیش بخواهد، آلت او را نیز میلیسد. چرا؟ چون عاشق شده است. چون میخواهد بدون فریب و شیطنت، عشق خود را به دست بیاورد."
به خنده افتاد. خنده ای واقعی و از ته دل. زمزمه کرد: "بدون شیطنت..."
با همان لبخندِ مطمئن، به جمعیت فرزندانش نگاه کرد.
"اما من مثل آن خداوندی نیستم که حقِ مخالفت به شما ندهم. مسخره است اگر چنین باشم! من اولین شورشی تاریخم. اولین کسی که مقابل زور ایستاد و به باور خودش ارزش بخشید و طرد شد. من، اولین عاشقِ بی قید و شرط این گیتی هستم..."
آخرین لحظات را با مهربانیِ وصف نشدنی در نگاهش گذراند. نفسی عمیق کشید و پشت به حاضران کرد.
در حالی که به خلوت خود میرفت، زمزمه ای جاری ساخت.
"فریب و شیطنت در وجود توست فرزند من... چگونه میخواهی چیزی را از وجودت پاک کنی که به اندازه نفس برای قلب، حیاتی است؟ مگر میشود چیزی را از خودت دور کنی که با آن متولد... نه! با آن ساخته شدی! لحظاتی که والدینت با آن احساس آمیخته بودند... سپس نطفه تو شکل گرفت. مگر میتوانی چیزی چنین اساسی را پاک کنی!"
Post #10264
249