آرام قدم برمیداشت. برای هر حرکت، فکر میکرد. احساساتش را از افکار جدا میساخت. گویی به دنبال خالصسازی همه چیز بود.
نفس عمیقی کشید و اطراف را نگاه کرد.
او همانجا بود.
جایی که آغاز و پایان، سیاه و سفید، بزرگ و کوچک، روشن و تاریک، و تمام بود و نبود، گرد هم آمده بودند.
دیگر نمیتوانست آن سنگینی را تاب بیاورد؛ روی زانوانش افتاد و به پهنای صورت اشک ریخت.
اشک های گرم خود را روی صورت کرختش احساس میکرد.
زانوانش را روی سنگریزه و خاک میکشید.
چیزی درون او در حال یخ زدن بود. با خود میگفت شاید این یخزدگی تحمیلی، آتش تنبیه او را قابل تحمل تر کند.
اما همه چیز بیش از بینش او، یک قدم جلو تر مینمود.
دستی روی شانه اش احساس کرد.
- تو را میدیدم. هر ثانیه که اشک میریختی؛ هرگاه که میخندیدی. هر گاه که مرا صدا میزدی. هر گاه که به آینه خیره میشدی. من تو را میدیدم؛ هر گاه که نفس میکشیدی. من تو را میدیدم؛ زمانی که مرگ را به سوی خود خواندی. و حالا، تو را میبینم؛ زمانی که روی زانوانت، در اوج عجز، دوباره از من پاسخ میخواهی.
ناگهان از زمین زیر پای او، آب گرمی جوشید و تنش را خیس کرد.
- به زمزمه من گوش بسپار. همانند لالایی هایی که مادرت در گوشت جاری میکرد و آسوده میخوابیدی. لالایی های من، خواب را از چشمانت خواهند گرفت. تو پاسخ میخواهی؛ آفریده. من نیز پاسخ میخواهم. تو از سرمای وجود خویش گریزانی؛ من نیز هستم. مشکل از ابتدا این بود که تو مرا از خود جدا میدیدی.
دیگر نمیتوانست سنگینی دستان او را روی شانه هایش تحمل کند. سرش را برگرداند تا او را ببیند. چهره آشنا و ناشناخته تمام وجودش.
اما هیچ چیز آن جا نبود.
با خود فکر کرد که یک نجوا، چقدر میتواند تکاندهنده باشد.
Post #10267
245
Forwarded from Lullaby Writer (لِیبان)