همگی در سازه ای با دیوار های سنگی پناه گرفته بودیم. کودکان، میانسالان، خمیده قامت ها و...
پنجره های کوچکی رو به بیرون وجود داشتند و مشعل هایی از آتش. گویی به سال ها قبل بازگشته بودیم.
صدایی با ما سخن میگفت. از بلندگو؟ نمیدانم. نمیدانم چطور در جایی که مشعل جایگزین چراغ شده، بلندگو وجود دارد. اما او با ما سخن میگفت. شرط آزادی ما را بیان کرد.
همهمه ایجاد شد، عده ای از ما قبول نداشتند.
من خشمگین شدم و جمله آخرِ فرد پشت بلندگو را تکرار کردم. "مرگ او به منزله استقلال ما خواهد بود."
گویی این جمله مهر اطمینان روی تردید های دیگران بود. همگی به در و پنجره ها هجوم بردیم. باید از ساختمان میرفتیم زیرا شمارش معکوس برای منفجر کردن آن شروع شده بود.
من از پنجره پایین پریدم و دیگر پشت سرم را نگاه نکردم. دویدم و دور شدم و دیدم که پشت سرم نوری قرمز شدت گرفت.
باران زد.
سازه از درون میسوخت.
و من در آن عالم، فکر کردم که باید این را بنویسم، اما آن جا به تمام اتفاقات و جزئیات مشرف بودم.
Post #10259
253